نره
[نَ رَ / رِ] (ص) بیزار (یادداشت مؤلف (||) اِ) در اصطلاح بنایان، آجر و خشت و مانند آن که به قطر آن را به زمین فروبرند از سوئی و سوی دیگر از قطر بیرون ماند (یادداشت مؤلف).
نره
[نَ رَ / رِ] (اِخ) نر نام پدر سام (ناظم الاطباء) نام پدر سام است که جد رستم بود و او را نریم و نریمان نیز خوانند (جهانگیری).
نرهء آب
[نَ رَ / رِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) موج آب کوههء آب (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) خیزآب (انجمن آرا).
نره برآوردن
[نَرْ رَ / رِ بَ وَ دَ] (مص مرکب) اخته کردن خصی کردن || از غلاف بیرون کردن فحل نری خود را (ناظم الاطباء).
نره کشی
[نَ رَ / رِ کَ / کِ] (حامص مرکب) در اصطلاح بنایان، چیدن آجر به قطر در کنار مرزهای باغچه و جز آن (یادداشت مؤلف).
نری
حاصل مصدر، اسم معنی) نر بودن فحلی فحولت (یادداشت مؤلف) مقابل مادگی || مردانگی ) « ی» + « نر » : [نَ] (حامص) از شجاعت رجوع به نَرّی شود (|| اِ) آلت رجولیت را گویند مطلقاً، خواه از انسان و خواه از حیوان دیگر باشد (برهان قاطع) (آنندراج) آلت...
نری
[نَرْ ری] (حامص) نر بودن فحلی فحولت مقابل مادگی || مردانگی شجاعت : گر سنگ ده آسیا فروافتد در پیش رخش ز کوکب دُرّی از پس نجهد دلش به یک ذره کس را نبود دلی بدین نرّیمنوچهری.
نریان
[نَ] (اِ) اسب نر و هر ستوری (ناظم الاطباء) اسب نر حصان مقابل مادیان (یادداشت مؤلف) -امثال: لگد مادیان به نریان درد نکند.
نریان
[] (اِخ) شهرکی است به خراسان از گوزگانان اندر میان جهوذان و پاریاب، و حد او دو فرسنگ است (از حدود العالم) نام قریه ای میان فاریاب و بلخ (یادداشت مؤلف).
نریز
[نَ] (اِخ) شهرکی است در آذربایجان از طرف اردبیل (از معجم البلدان) از قرارستاق آذربایجان است (از سمعانی).
نریزی
[نَ] (ص نسبی) منسوب است به نریز از قرارستاق آذربایجان (از سمعانی).
نریشم
( [نَ شُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان دامغان (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3.
نریم
[نَ] (اِخ) نام پدر سام است که جد رستم باشد (برهان قاطع) (آنندراج) (از رشیدی) (جهانگیری) رشیدی این بیت فردوسی را شاهد آورده است : بدو گفت من پور سام سوار ز تخم نریم از جهان یادگار ولی این نام در فهرست ولف نیامده و بیت اصیل نیست و صحیح...
نریمان
[نَ] (اِخ) در اوستا: نئیره منه( 1)، مرکب از دو جزو: نئیره به معنی نر، فحل + منه (= مناو) از ریشهء من( 2) (اندیشیدن)؛ جمعاً یعنی نرمنش، مردسرشت در گزارش پهلوی این کلمه را به مرت منیشن( 3) ترجمه کرده اند و به تعبیر دیگر دلیر و پهلوان این...
نریمان
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان انگوت بخش گرمی شهرستان اردبیل (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4.
نریمان قشلاق
[نَ قِ] (اِخ) دهی است از دهستان بزینه رود بخش قیدار شهرستان زنجان، در 57 هزارگزی جنوب غربی قیدار، در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 276 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و انگور، شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و جاجیم ( بافی است (از فرهنگ...
نریمانی
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد، در 54 هزارگزی شمال شرقی فریمان و 10 هزارگزی جنوب راه مشهد به سرخس در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 821 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی ( زراعت و مالداری است (از...
نرینه
[نَ نَ / نِ] (ص نسبی، اِ مرکب) نر مقابل مادینه (آنندراج) مذکر (مهذب الاسماء) نوع مذکر از هر حیوان (ناظم الاطباء) از قسم نر از جنس نر ذَکَر مذکر مقابل مادینه : با خدای عزوجل نذر کرده بود و گفته بود که اگر مرا فرزندی نرینه باشد آن را...
نریوسنگ
[نِ یُ سَ] (اِخ)( 1) فرزند دهاول( 2) دستور معروف پارسیان مقیم هند است وی در اواخر قرن دوازدهم م در سنجان [ شهری که زرتشتیان پارسی از ایران بدانجا مهاجرت کردند ] می زیست و با تبحری که در زبانهای پهلوی و سانسکریت و اوستا داشت قسمت از حاشیهء...
نز
[نَ] (حرف نفی + حرف اضافه) مخفف نه از (ناظم الاطباء) : گنبدی نهمار بربرده بلند نش ستون از زیر و نز برسوش بندرودکی این جهان سربه سر همه فرناس نز جهان من یگانه فرناسمبوشکور سیاوش نیم نز پریزادگان از ایرانم از شهر آزادگانفردوسی سیاوش بدانست کآن مهر چیست چنان...
