نرمیق
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب، در 17 هزارگزی جنوب شرقی سراب در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 679 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رودخانه، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله ( داری و قالی بافی است (از...
نرمیق
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان برآغوش بخش آلان برآغوش شهرستان سراب (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4.
نرمی کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)ملایمت کردن مدارا کردن تحمل و بردباری نمودن : جهان مست است نرمی کن که من ایدون شنودستم که با مستان و دیوانه حلیمی بهتر از تندی ناصرخسرو به اخلاق نرمی مکن با درشت که سگ را نمالند چون گربه پشت سعدی (بوستان) چو نرمی کنی...
نرمینه
[نَ نَ / نِ] (ص نسبی) هر چیز نرم (ناظم الاطباء) نوع جامه های چون خز و قز و سنجاب و جز آن (یادداشت مؤلف).
نرنج
[نَ رَ] (اِ) لغتی است در نارنج (از المنجد) رجوع به نارنج شود.
نرنگ
( [نَ رَ] (اِخ) از ایلات کرمان و بلوچستان (جغرافیای سیاسی کیهان ص 93.
نرنمه
[نَ نَ مَ / مِ] (اِ) گوشوار، و آن پاره ای گوشت خرد است که به زیر دو گوش بعضی گوسفندان آویخته است (یادداشت مؤلف).
نروان
1) - فرهنگ دساتیر ) ( [نَرْ] (اِ) نام عقل کرهء زهره (ناظم الاطباء) نام خِرَد آسمان زهره (انجمن آرا) برساختهء دساتیر است( 1 ص 266.
نروژ
[نُرْ وِ] (اِخ)( 1) مملکتی در نیمهء غربی شبه جزیرهء اسکاندیناوی از شمال به اقیانوس منجمد شمالی، از جنوب به دریای شمال، از مشرق به کشور سوئد و از مغرب به اقیانوس اطلس محدود است جمعیت آن در سال 1953 م 3375000 نفر بود (در هر کیلومتر مربع ده نفر)...
نروفته
[نَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) نارُفته نرُفته ناروبیده جاروب ناکرده جاروب ناشده.
نروک
[نَ] (اِ) نَرَک بیخی باشد سفید همچو لعبت بربری و پلنگ آن را بسیار دوست می دارد و به عربی دواءالنمر خوانند گویند پلنگ را زائیدن دشوار می باشد، چون یک بار زایید میداند که اگر آن بیخ را بخورد دیگر آبستن نمی شود، آن را پیدا می کند و...
نروک
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان نمداد بخش کهنوج شهرستان جیرفت در 108 هزارگزی شمال شرقی کهنوج و 2هزارگزی مغرب راه ریگان به کهنوج در منطقهء کوهستانی سردسیر واقع است و 200 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و ( خرما، شغل اهالی زراعت است (از...
نرول
[نَ] (اِ) کسی که مباشر گرفتن جریمه می باشد (ناظم الاطباء).
نر و لاس
[نَ رُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)بندگشاد کام و زبانه (یادداشت مؤلف) - نر و لاس شدن؛ جفت گیری کردن (یادداشت مؤلف).
نرومادگی
[نَ رُ دَ / دِ] (حامص مرکب)نرمادگی نر و ماده بودن نر و مایه بودن (|| اِ مرکب) نوعی از دکمه است از دو قطعهء جداگانه یکی وسطش فرورفته است (ماده) و دیگری برآمده (نر) این دو قطعه را برابر هم بر لباس دوزند، چون روی هم نهاده فشار دهند...
نر و ماده
[نَ رُ دَ / دِ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) نرماده لولب (مهذب الاسماء).
نرون
[نِ رُنْ] (اِخ)( 1) کلادیوس سزار آگوستوس ژرمانیکوس امپراطور روم به سال 37 م تولد یافت در سال 54 م به امپراطوری روم رسید مردی دیوانه خو و سرکش بود سه بار قصد کشتن مادر خود کرد و سرانجام به خون مادر دست آلود به سال 64 م شهر رم...
نروه
[نَرْ وَ] (ع اِ) سنگی تنک و سپید که گاه بدان ذبح کنند (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نروی
[نَرْ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان لهون بخش پاوهء شهرستان سنندج، در 45 هزارگزی شمال غربی پاوه و 3هزارگزی مشرق راه پاوه به نوسود، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 550 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش انواع میوه ها و ( لبنیات، شغل اهالی کرایه کشی...
نره
[نَ رَ / رِ / نَرْ رَ / رِ] (ص، اِ) از: نر + ه (پسوند اتصاف) نرک (حاشیهء برهان قاطع چ معین) نر (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مذکر (ناظم الاطباء) مقابل ماده (آنندراج) (برهان قاطع ||) آلت تناسل (برهان قاطع) (آنندراج) آلت رجولیت که به عربی ذَکَر گویند...
