نرمک
[نَ مَ] (ص مصغر) مصغر نرم (ناظم الاطباء) رجوع به نرم شود (|| اِ) نرمهء آرد (یادداشت مؤلف (||) ق) آهسته به نرمی به آهستگی یواش یواشکی به ملایمت : بگفت این و بگذشت و اندر گذشتن همی گفت نرمک به زیر لب اندرفرخی نرمک از گرد سپه زلف سیه...
نرم کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) تلیین لینت دادن لینت بخشیدن : و توت ترش طبع را نرم کند (ذخیرهء خوارزمشاهی) و اگر چکندر بپزند و به آبکامه و روغن زیت چون آچاری سازند و پیش از طعام بخورد طبع را نرم کند (ذخیرهء خوارزمشاهی) و طبع را نرم باید کرد...
نرم کردنی
[نَ کَ دَ] (ص لیاقت) که قابل نرم کردن است که بتوان نرمش کرد رجوع به نرم کردن شود || قابل تربیت رام کردنی.
نرمک نرمک
[نَ مَ نَ مَ] (ق مرکب)آهسته (فرهنگ نظام) به طور نرمی و ملایمت آهسته آهسته (ناظم الاطباء) کم کم کم کمک خوش خوشک خوشک خوشک اندک اندک : نرمک نرمک مرا به شرم همی گفت با بنهء میر قصد رفتن داریفرخی نرمک نرمک همی کشم همه شب می روز به...
نرم کوفتن
[نَ تَ] (مص مرکب) سابیدن سائیدن.
نرم گردن
[نَ گَ دَ] (ص مرکب) کنایه از مطیع (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (آنندراج) (ناظم الاطباء) فرمانبردار (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) محکوم (فرهنگ نظام) (آنندراج) رام (ناظم الاطباء) منقاد فروتن خاضع خاشع اغید (یادداشت مؤلف) : نیست یک شیر رام گردن کش که تو را رام و نرم گردن نیست مسعودسعد...
نرم گردنی
[نَ گَ دَ] (حامص مرکب)اطاعت فروتنی فرمانبرداری (ناظم الاطباء) خضوع (از منتهی الارب) انقیاد خشوع تواضع تطاوع (یادداشت مؤلف) : گر وی به دست بخت بگیرد عنان چرخ جز نرم گردنی نکند چرخ توسنشسوزنی.
نرم گرده
[نَ گُ دَ / دِ] (ص مرکب)نرم آهن (آنندراج) (ناظم الاطباء) کم زور ناتوان زبون (ناظم الاطباء).
نرم گشتن
[نَ گَ تَ] (مص مرکب) نرم شدن رام شدن مطیع و منقاد شدن رجوع به نرم شدن شود - نرم گشتن سر؛ رام شدن به راه آمدن : تو شاهی و با شاه ایران بگوی مگر نرم گردد سر جنگ جویفردوسی - نرم گشتن گردن؛ رام شدن مطیع شدن :...
نرم گفتار
[نَ گُ] (ص مرکب) نرم زبان که سخنی نرم و ملاطفت آمیز دارد که به رفق و ملایمت و ملاطفت و مردمی سخن گوید || که به شرم و آهستگی سخن گوید: بَهْنانه؛ زن نرم گفتار (منتهی الارب ||) فروتن متواضع : مشو نرم گفتار با زیردست که الماس از...
نرم گفتاری
[نَ گُ] (حامص مرکب)نرم گفتار بودن رجوع به نرم گفتار شود : چون که ماهان ز روی دلداری دید در پیر نرم گفتارینظامی.
نرم گفتن
[نَ گُ تَ] (مص مرکب) ملایم گفتن سخن به ملایت گفتن با شرم و ادب سخن گفتن مقابل درشتی کردن : اگر نرم گوید زبان کسی درشتی به گوشش نیاید بسیفردوسی بدو گفت خاقان برو پیش اوی سخن هرچه باید همه نرم گویفردوسی چو پرسدت پاسخ ورا نرم گوی سخن...
نرم گو
[نَ] (نف مرکب) نرم گفتار نرم زبان که به ملاطفت و مدارا با مردم سخن گوید.
نرم گوشت
[نَ] (ص مرکب) آنکه گوشت نرم دارد (یادداشت مؤلف): قَشْعه؛ زن نرم گوشت از پیری (از منتهی الارب).
نرم گونه
[نَ گو نَ / نِ] (ص مرکب) ملایم لین العریکه : کوتوال این وقت قتلغ تکین پدری بود مردی نرم گونه ولیکن به احتیاط (تاریخ ( بیهقی ص 472.
نرم گوی
[نَ] (نف مرکب) نرم گو نرم زبان نرم گفتار باادب : درشتی ز کس نشنود نرم گوی سخن تا توانی به آزرم گویفردوسی چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرم جوی و زبان نرم گویفردوسی پس آنگاه با هندوی نرم گوی به سوگند و پیمان شد آزرم جوینظامی.
نرم گویی
[نَ] (حامص مرکب) نرم گو بودن نرم زبانی نرم گفتاری رجوع به نرم گو شود.
نرم لات
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش معلم کلایهء شهرستان قزوین (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1.
نرم لگام
[نَ لِ] (ص مرکب) کنایه از اسب خوش جلو باشد یعنی سرکش نباشد (برهان قاطع) اسبی که به هر طرف بخواهند بگردد و بر وفق خواهش سوار راه برود (آنندراج) راهوار رام (ناظم الاطباء) اسب خوش رفتار (انجمن آرا) : فلک تیزعنان تا به ابد نرم لگام انوری (از آنندراج...
نرم مزاج
[نَ مِ] (ص مرکب) ملایم متواضع منقاد (ناظم الاطباء).
