نرم آب
[نَ] (اِخ) یکی از دهستانهای بخش دودانگهء شهرستان ساری است در سمت شرقی بخش دودانگه بین چهاردانگه و دودانگه در طرفین رودخانهء تجن واقع است و هوای معتدل و مرطوبی دارد قراء این دهستان برفراز ارتفاعات سبز و خرم بین مراتع و مزارع دیمی سرسبز واقع است در این دهستان...
نرم آوا
[نَ] (ص مرکب) نرم آواز.
نرم آوائی
[نَ] (حامص مرکب) نرم آوا بودن نرم آوازی رجوع به نرم آوا شود.
نرم آواز
[نَ] (ص مرکب) رخیم (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء) نرم آوا که صدائی ملایم و لطیف دارد که آهسته و به شرم سخن گوید: خَنِبه؛ با ناز و کرشمه و نرم آواز (منتهی الارب) رجوع به نرم شود.
نرم آوازی
[نَ] (حامص مرکب) نرم آواز بودن رجوع به نرم آواز شود.
نرم آوردن
[نَ وَ دَ] (مص مرکب) نرم کردن چیز سفت و سخت یا خشکیده را نرم و تر و تازه کردن : به هنگام نان شیر گرم آوری بدان شیر این چرم نرم آوریفردوسی رجوع به نرم به معنی املس شود.
نرم آهن
[نَ هَ] (اِ مرکب) اسم فارسی حدید انثی است (تحفهء حکیم مؤمن) ساجون (مهذب الاسماء) مَذیل آهن بر سه گونه است: شابورقان و نرم آهن و فولاد مصنوع و شابورقان همان فولاد طبیعی است و فولاد مصنوع از نرم آهن است (مفردات قانون ابن سینا) آهن نرم معرب آن نرماهن...
نرم آهنی
[نَ هَ] (حامص مرکب) زبونی عاجزی (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) صفت نرم آهن : که در من چه نرم آهنی دیده ای که پولاد او را پسندیده اینظامی.
نرمادگی
[نَ دَ / دِ] (حامص مرکب) نرماده بودن خنثی بودن صفت نرماده رجوع به نرماده شود (|| اِ مرکب) چیزهائی که بدان قفل بسته شود و آن را در عرف هند جهر گویند (آنندراج) چفت رزهء در (ناظم الاطباء) : هست از اهل هند امّید گشایش سادگی کارشان بستن بود...
نرماده
[نَ دَ / دِ] (ص مرکب) خنثی (بحر الجواهر) (ناظم الاطباء) آنکه آلت مردان و زنان هر دو را دارا باشد (ناظم الاطباء) : همچو خنثی مباش نرماده یا همه سوز باش یا همه سازسنائی لاف مردی زنی و زن باشی همچو خنثی مباش نرمادهسعدی (|| اصطلاح گیاه شناسی) گیاهی...
نرماسیر
[نَ] (اِخ) ضبط دیگری است از کلمهء نرماشیر رجوع به نرماشیر شود.
نرماشیر
[نَ] (اِخ) شهری است [ به ناحیت کرمان ] خرم و جائی آبادان و بانعمت و جای بازرگانان (حدودالعالم) شهر مشهوری است از شهرهای بزرگ کرمان در یک منزلی بم و نیز در یک منزلی فهرج از طرف صحرا (از معجم البلدان) نام شهری از بلاد کرمان قریب به شهر...
نرمال
Normal - ( [نُ] (فرانسوی، ص)( 1) به هنجار طبیعی عادی معمولی (لغات فرهنگستان) ( 1.
نرمان
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان وراوی بخش کنگان شهرستان بوشهر، در 107 هزارگزی جنوب شرقی کنگان بر کنار راه گله دار به وراوی، در جلگهء گرمسیری واقع است و 526 تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات و خرما و تنباکو، شغل اهالی زراعت ( است (از فرهنگ...
نرمان بردنگان
[نِ مامْ بَ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان رستم بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون، در 12 هزارگزی مغرب فهلیان در درهء رود کنی و در دامنهء گرمسیری واقع است و 128 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء کنی، محصولش غلات و برنج و حبوبات، شغل ( اهالی زراعت...
نرمانرم
[نَ نَ] (ق مرکب) نرم نرم رجوع به نرم نرم شود.
نرماهن
[نَ هَ] (اِ مرکب) نرم آهن رجوع به نرم آهن شود.
نرمایه
[نَ یَ / یِ] (ص مرکب) نرماده رجوع به نرماده شود (|| اِ مرکب) نوعی شتر بزرگ جثه (یادداشت مؤلف).
نرم اندام
[نَ اَ] (ص مرکب) لطیف الخلقه ظریف خلقت ظریف اندام که اندامی نرم و نازک دارد ناعم ناعمه.
نرم باران
[نَ] (اِ مرکب) طَلّ رِهْمه (یادداشت مؤلف) باران نرم بارانی با دانه های ریزه رجوع به نرمه شود.
