ندور
[نُ] (ع مص) افتادن چیزی از میان چیزی یا از میان ایشان آشکار گردیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد||) افتادن (منتهی الارب) (آنندراج) سقوط (یادداشت مؤلف ||) مردن || آزمودن || تیز دادن || برگ برآوردن گیاه و برگ برآوردن درخت یا سبز شدن آن (منتهی الارب) (آنندراج)...
ندوس
[نَ] (ع ص) ناقه ای که به چراگاه کم علف راضی باشد (از منتهی الارب) (از آنندراج) ماده شتری که به چراگاه کم علف راضی باشد (ناظم الاطباء) ناقه که به کم ترین مرتع راضی باشد (از اقرب الموارد).
ندوشن
[نَ شَ] (اِخ) یکی از دو دهستان بخش خضرآباد شهرستان یزد و محدود است از شمال به دهستان عقدا از بخش اردکان، از جنوب به بخش ابرقو، از مشرق به دهستان کداب و بخش خضرآباد، از مغرب به دشت نمک و باطلاق گاوخونی و دریاچهء شور وضع طبیعی منطقهء این...
ندوشن
[نَ شَ] (اِخ) ده مرکزی دهستان ندوشن بخش خضرآباد شهرستان یزد، در 34000 گزی شمال غربی خضرآباد در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 1974 نفر( 1) سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است (از 1) - چنین است در فرهنگ جغرافیایی...
ندوشیدنی
[نَ شی دَ] (ص لیاقت) که قابل دوشیدن نیست که نتوان دوشیدش مقابل دوشیدنی رجوع به دوشیدنی شود.
ندوشیده
[نَ شی دَ / دِ] (ن مف مرکب)نادوشیده دوشیده ناشده مقابل دوشیده رجوع به دوشیده شود.
ندوص
[نُ] (ع مص) نَدْص رجوع به نَدْص شود || بیرون زدن و بزرگ شدن چشم کسی مانند چشمان خبه کرده (منتهی الارب) (آنندراج).
ندوه
[نَدْ وَ] (ع اِ) انجمن (دستوراللغه) گروه و انجمن روزانه (منتهی الارب) گروه انجمن (ناظم الاطباء) جماعت (اقرب الموارد||) هر خانه ای که در آن گرد آمده انجمن کنند (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) مجلس جمع شدن گاه مردم (فرهنگ خطی) جای حدیث کردن (فرهنگ خطی) مجلس مجمع نادی منتدی...
ندوه
[نُدْ وَ] (ع اِ) آبشخور شتر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آب خوردن گاه شتر (فرهنگ خطی).
ندوه
[نُ دُوْ وَ] (ع اِمص) تری (ناظم الاطباء (||) مص) تر شدن نداوه (از المنجد) رجوع به نداوه شود.
نده
[نَدْهْ] (ع مص) زجر کردن و راندن شتران را به بانگ (منتهی الارب) (آنندراج) راندن و دور کردن شتر را (ناظم الاطباء ||) زجر کردن و طرد و رد کردن کسی را با بانگ (از اقرب الموارد ||) به یک بار راندن شتران را یا راندن و فراهم آوردن شتران...
نده
[َنْ دَ / دِ] (پسوند) علامت اسم فاعل است که به آخر ریشهء دوم فعل (امر مفرد حاضر) درآید و حرف قبل از خود را فتحه دهد و اسم فاعل سازد: آراینده آرنده آموزنده آینده افکننده اندازنده بارنده بافنده بالنده برنده پاینده پرنده پیراینده تابنده تازنده جنبنده چراننده چرنده چسباننده...
نده
[نَ دِهْ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان بویراحمدی سرحدی بخش کهکیلویهء شهرستان بهبهان (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج (6.
ندهه
[نُ / نَ هَ]( 1) (ع اِ) بسیاری مال (مهذب الاسماء) بسیاری از صامت یا ماشیه و ناطق یا بیست از گوسفند و مانند آن و صد از شتر و هزار از صامت (منتهی الارب) (آنندراج) مال بسیاری از صامت و گفته اند آن بیست گوسفند و امثال آن است...
ندی
[نِ] (از ع، اِ) ممالهء نداء است رجوع به ندا و نداء شود : تنم به مهر اسیر است و دل به عشق فدی همی به گوش من آید ز لفظ عشق ندی ادیب صابر اگر مرا ندی ارجعی رسد امروز وگر بشارت لاتقنطوا رسد فرداخاقانی عارفان نظری را فری...
ندی
[نَ دا] (ع اِ) خاک نمناک (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ثَری (اقرب الموارد) (از المنجد ||) نم (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) تری (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ثاد نداوت ندوت رطوبت بلل ج، انداء، اندیه ||تری روز (منتهی الارب) (آنندراج) تری روز مانند شبنم و باران (ناظم...
ندی
[نَ] (ع ص) تر نمناک (منتهی الارب) (آنندراج) (از المنجد) نَدیّ (المنجد ||) مرد سخی (منتهی الارب) (آنندراج ||) ندی الکف؛ سخی و جوانمرد (اقرب الموارد) (المنجد) نَدیّ.
ندی
[نَ دی ی] (ع اِ) انجمن (ترجمان علامهء جرجانی ص 98 ) نادی مجلس (المنجد) انجمن روز یا انجمن مادامی که مجتمع باشند در وی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مجلس جمع شدن گاه مردم (فرهنگ خطی) مجلس مجمع نادی ندوه منتدی ج، اندیه (|| ص) ندی الکف؛ سخی و...
ندی
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان بهارباد بخش بافق شهرستان یزد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10.
ندیان
[نَدْ] (ع ص) شجر ندیان؛ درخت نمناک (ناظم الاطباء) (از آنندراج) مبتل (المنجد).
