نخودی
[نُ خُ] (ص نسبی) نوعی از رنگ است که مشابه نخود باشد (آنندراج) (غیاث اللغات) رنگی که مانند رنگ نخود باشد (فرهنگ نظام) به رنگ نخود زرد کم رنگ || چیزی که به رنگ نخود باشد (از فرهنگ نظام ||) به شکل و اندازهء نخود ریزه چون دانهء نخود -...
نخور
[نَ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب) نخورنده || ممسک که مال خود از گلویش پائین نمیرود.
نخور
[نَ] (ع ص) ناقه که تا انگشت در بینی او نکنند شیر ندهد (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) آن [ از شتران ]که شیر نگذارد تا انگشت در بینی او نکنند (مهذب الاسماء).
نخورده
[نَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف مرکب) خورده ناشده ناخورده || که نخورده است که مزهء چیزی را نچشیده است || مجازاً، غیرمتنعم -امثال: از نخورده بگیر بده به خورده، نظیر: از ندار بگیر بده به دارا.
نخورش
[نَخْ وَ رِ] (ع ص) جروٌ نخورش؛ سگ بچهء به حرکت آمده (منتهی الارب) توله سگ به حرکت آمده (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد ||) کلب نخورش؛ سگ بسیارخارش، یا آن خبیث مقاتل است (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) سگ جنگجو (ناظم الاطباء).
نخوری
[نَخْ وَ ری ی] (ع ص) فراخ دهن و فراخ شکم و فراخ سوراخ پستان (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) واسع الفم واسع الجوف (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) یا فراخ احلیل (از معجم متن اللغه) ج، نَخاوِرَه.
نخوس
[نَ] (ع ص) بز کوهی جوانه (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) ناخس وعل شاب (المنجد).
نخوش
[نَ] (اِ) سیاه دارو را گویند که تاک دشتی باشد و به عربی کرمه البیضاء خوانند و نخوش به جهت آن گویندش که میوهء آن در زمستان خشک نشود و عنب الحیه میوهء آن است (برهان قاطع) (آنندراج).
نخوص
[نُ] (ع مص) لاغر گردیدن و انجوغ گرفتن پوست از پیری (منتهی الارب) (آنندراج) نخص رجوع به نخص شود.
نخوه
[نَخْ وَ] (ع اِمص) تکبر (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ناز (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) کبر فخر (معجم متن اللغه) (المنجد ||) مروءه (المنجد) (اقرب الموارد) بزرگواری (مهذب الاسماء) حماسه (اقرب الموارد) دلیری (فرهنگ نظام ||) بزرگی (فرهنگ نظام) عظمت (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد)...
نخه
[نَخْ خَ] (ع اِ) بنده (منتهی الارب) (آنندراج) عبد (از اقرب الموارد) رقیق بنده از مرد و زن (اقرب الموارد) (از المنجد||) خرها حُمُر (اقرب الموارد) (از تاج العروس) نِخَّه نُخَّه (اقرب الموارد ||) می(؟) (منتهی الارب) (آنندراج)( 1) نِخَّه نُخَّه (منتهی الارب ||) بقر عوامل (منتهی الارب) (از اقرب...
نخه
[نُخْ خَ] (ع اِ) بقر عوامل (المنجد) (اقرب الموارد) گاو کار کشت (منتهی الارب) نَخّه رجوع به نَخّه شود || می (منتهی الارب) صحیح آن حُمُر است به معنی خرها رجوع به نَخَّه شود || شبانان (منتهی الارب).
نخه
[نِخْ خَ] (ع اِ) خرها الاغ ها (از اقرب الموارد) رجوع به نَخَّه شود.
نخی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نخ که از جنس نخ است که از نخ ساخته شده است رجوع به نخ شود - پارچهء نخی؛ پارچه ای که از نخ پنبه بافته شده باشد مقابل پارچهء پشمی که از نخ پشم است رجوع به نخ شود.
نخیب
[نَ] (ع ص) مرد بددل و عقل رفته (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) مرد ترسو (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ج، نُخُب.
نخیجه
[نَ جَ] (ع اِ) مسکهء تنک که دوباره از مشک برآید چون آن را بر شتر بار کنند (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد ||) طبیعت گویند: فلان میمون العریکه و النخیجه و الطبیعه؛ به معنی واحد (اقرب الموارد).
نخیخه
[نَ خَ] (ع اِ) نخیجه (ناظم الاطباء) رجوع به نخیجه شود.
نخیر
[نَ] (ص) مردم فرومایه و کمینه (|| اِ) کمین، چه نخیرگاه به معنی کمین گاه باشد (برهان قاطع) نخیز || تخمدان، و آن زمینی باشد که شاخچهء درخت را در آن فروبرند و تخم گل در آن پاشند تا سبز شود و از آنجا به جای دیگر نقل کنند (برهان...
نخیر
[نَ] (ع مص) نَخْر رجوع به نَخْر شود.
نخیر
[نَ خَ / خِ] (ق مرکب) رجوع به نه خیر شود نه! لا ابداً اص مقابل بله و بلی.
