نخله
[نَ لَ] (ع اِ) درخت خرما (دهار) (کنزاللغات) یک خرمابن (ترجمان علامهء جرجانی) یک درخت خرما (غیاث اللغات) واحد نخل است رجوع به نخل شود.
نخله
[نَ لَ] (اِخ) (یوم ال ) روزی [ جنگی ]از روزهای فجار است، و فجار جایگاهی است میان مکه و طایف (از مجمع الامثال 1) - و دربارهء این روز (جنگ) فداش بن زهیر گوید: یا شده ماشددنا غیر کاذبه علی سخینه لولا اللیل و الحرم اشاره ) ( میدانی)(...
نخله
[نَ لَ] (اِخ) (ذوال ) لقب مسیح بن مریم علیهاالسلام (منتهی الارب).
نخله
[نَ لَ / لِ] (از ع، اِ) خرمابن (ناظم الاطباء) رجوع به نخله شود || عصای مسافر || کفش پاپوش (ناظم الاطباء).
نخله الشامیه
[نَ لَ تُشْ شا می یَ] (اِخ) و نخله الیمانیه، دو رودبار است بر یکشبه راه از مکه (منتهی الارب) نام دو رودبار است در نزدیکی مکه (از معجم البلدان).
نخله الیمانیه
[نَ لَ تُلْ یَ نی یَ] (اِخ)رجوع به نخله الشامیه شود.
نخلهء بنی محمود
[نَ لَ / لِ یِ بَ مَ](اِخ) نام موضعی است مابین مکه و طایف (آنندراج) : چون به نخلهء بنی محمود رسیدم توانگر را اجل فرارسید (گلستان) رجوع به نخلهء محمود شود.
نخلهء بنی هلال
[نَ لَ / لِ یِ بَ هِ] (اِخ)نام موضعی است در راه مکه، و آن نخلستانی است از شکرستان، و بنی هلال قبیله ای است از عرب (غیاث اللغات).
نخلهء طور
شنید « انی انا الله » [نَ لَ / لِ یِ] (اِخ) نخلهء کلیم نخل ایمن نخل طور درختی که موسی در وادی مقدس مشتعل دید و از آن نغمهء : کرد تجلی ز غیب بارقهء نخل طور سرخعلی شاه (از طرائق الحقایق ج 3 ص 9) ای سرت سرّ...
نخلهء کلیم
[نَ لَ / لِ یِ کَ] (اِخ) نخلهء طور نخل ایمن نخل طور رجوع به نخلهء طور شود : اندر فضایل تو قلم گوئی چون نخلهء کلیم پیمبر شدمنجیک.
نخلهء محمود
[نَ لَ / لِ یِ مَ] (اِخ) نام موضعی است مابین مکه و طایف (غیاث اللغات) (آنندراج) موضعی است به حجاز قریب مکه، در آن خرما و مو است، و آن مرحلهء اولی است کسی را که از مکه بیرون آید (از معجم البلدان) : آمده تا نخلهء محمود در...
نخلی
[نَ] (ص، اِ) در تداول، نخری بچهء اول زنی (یادداشت مؤلف) - شکم نخلی؛.
نخلی
[نَ] (ص نسبی) چون نخل به شکل نخل مانند نخل -بواسیر نخلی؛ آن بود که شاخها و بیخهای بسیار دارد (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نخم
[نَ] (ع مص) بازی کردن (منتهی الارب) (آنندراج) لعب (المنجد) (اقرب الموارد ||) نیکو سرائیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) سرائیدن و آواز خواندن و سرائیدن فلان را (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) تغنی به خوشترین غنا (از (المنجد||) نخامه انداختن (منتهی الارب) (آنندراج) آب بینی و دماغ و سینه انداختن (از...
نخم
[نَ خَ] (ع مص) نخامه انداختن (آنندراج) (از اقرب الموارد) بیرون انداختن چیزی از بینی یا سینه (از المنجد) (از اقرب الموارد) آب بینی و سینه و دماغ انداختن (ناظم الاطباء) (آنندراج) تنخم (المنجد) نَخْم || مانده گردیدن || مانده گردانیدن (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
نخم
[نَ خَ / نَ] (اِ) پارچهء افراشته شده بر روی چوب که در عروسی ها و جشن ها نصب می نمایند و بدان برمیگیرند نقل و نبات و پولی را که میان مردم نثار کرده می شود (ناظم الاطباء).
نخمه
[نَ مَ] (ع اِ) آب بینی و دماغ و سینه (منتهی الارب) (آنندراج) نخامه (اقرب الموارد) (المنجد ||) لطمه (المنجد (||) اِمص) حسن (اقرب الموارد) (المنجد) خوبی زیبائی (منتهی الارب) (آنندراج ||) شجاعت (المنجد).
نخمه
[نُ مَ] (ع اِ) آب بینی و دماغ و سینه (ناظم الاطباء) رجوع به نَخْمه شود.
نخنخه
[نَ نَ خَ] (ع مص) یکسو کردن دور کردن (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) دور کردن راندن (از اقرب الموارد) ||سخت رفتن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) سیر سخت کردن (ناظم الاطباء ||) فروخوابانیدن شتر را (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب...
نخ نما
[نَ نُ / نِ / نَ] (نف مرکب) نخ نما شدن قالی و جامه و جز آن؛ سوده و فرسوده شدن آن به کثرت استعمال چنانکه پود آن برود و تار که در زیر پود از چشم پنهان بود نمایان گردد مندرس شدن فرسوده شدن.
