نخ
[نَ] (اِخ) نام دیوی است از جملهء شیاطین (برهان قاطع) نام دیوی دلیر در مازندران (ناظم الاطباء) نام دیوی است، و در هجو اهل نخشب گفته اند : نخ نام دیو باشد و شب تیرگی و غم از نخشبی مدار طمع در جهان کرم؟ (از صحاح الفرس) (از آنندراج) (از...
نخ
[نُ] (اِ) قدم بر قدم رفتن از دنبال کسی (از برهان قاطع) (از فرهنگ نظام) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از جهانگیری) رفتار قدم به قدم (ناظم الاطباء) : چون ذره به خورشید ز نور رخ تو روزان و شبان همی دوم بر نخ تو گر فرد شوم من از...
نخ
[نَخ خ] (ع اِ) رفتار درشت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) شترانی که پیش مصدق خوابانند تا صدقه بیرون آرد از آن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) گستردنی است دراز (منتهی الارب) (آنندراج) بساط طویل (اقرب الموارد) مأخوذ از فارسی، بساطی دراز (ناظم الاطباء) رجوع...
نخ
[نُخ خ] (ع اِ) مغز استخوان (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نخاخه مخ (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) یقال: هذا من نخ قلبی؛ ای من صافیه (از اقرب الموارد).
نخائو
[نِ ءُ] (اِخ)( 1) پادشاه مصر در شش قرن پیش از مسیح وی شامات را تصرف کرد و تا کارکمیش واقع در ساحل فرات پیش رفت و با یوشیا پادشاه یهود جنگید و او را کشت سرانجام از قشون کلده که به فرماندهی بخت النصر دوم پسر نبوپولاس سار که...
نخاب
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان طبس مسینا از بخش درمیان شهرستان بیرجند، در 34 هزارگزی شمال درمیان، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 108 تن سکنه دارد آبش از قنات و محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ( ج 9.
نخاب
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان رقهء بخش بشرویهء شهرستان فردوس (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9.
نخاب
[نِ] (ع اِ) جلده الفؤاد (المنجد).
نخابقه
[نَ بِ قَ] (ع اِ) لغتی است در نخانقه رجوع به تاج العروس و نخانقه شود.
نخاخ
[نَخْ خا] (ع ص) نخ باف (مهذب الاسما) (یادداشت مؤلف ||) نخ فروش (مهذب الاسما) (یادداشت مؤلف).
نخاخه
[نَ خَ] (ع اِ) مغز استخوان (منتهی الارب) نُخّ رجوع به نُخّ شود.
نخاخه
[نُ خَ] (ع اِ) مخ (المنجد).
نخاره
[نَ رَ / رِ] (اِ) بمعنی ناهار است، و آن چیزی نخوردن باشد تا مدتی از روز (برهان قاطع) ناهار (حاشیهء برهان قاطع چ معین) (از آنندراج)( 1) (از جهانگیری) ( 1) - و اولی آن است که با واو باشد [ نخواره ]، چه بمعنی ناخورده است (آنندراج).
نخاریب
[نَ] (ع اِ) جِ نخروب رجوع به نخروب شود || نخاریب النحل؛ لانه های مومین زنبورعسل (از المنجد) رجوع به نخروب شود.
نخازه
[نُ زَ] (ع اِ) باقی علف که ستور بگذارد (مهذب الاسما) در مأخذ دیگری دیده نشد.
نخاس
[نِ] (ع اِ) چوب که در سوراخ بکره کنند تا تنگ گردد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) چوبی که در سوراخ دولاب کنند تا تنگ گردد (فرهنگ خطی) چیزی که چون قرقره گشاد شود در آن فروبرند تا تنگ شود (از اقرب الموارد) (از المنجد||) عمود خانه: نخاسا البیت؛ عموداه،...
نخاس
[نَ] (ع اِ) دوالی که در میان دو قطعهء چرم دوزند (ناظم الاطباء (||) ص) مخفف نَخّ اس است رجوع به نخّ اس و نیز رجوع به نخّاسی شود : گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سرّ دو فکرت چون نخاسمولوی.
نخاس
[نَخْ خا] (ع ص، اِ) ستورفروش (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) بهائم فروش (غیاث اللغات) فروشندهء دواب (از المنجد) (از اقرب الموارد) فروشندهء حیوانات و دلال فروش آنها (فرهنگ نظام) (از اقرب الموارد) مال فروش چوبدار (یادداشت مؤلف) چارپافروش (از سمعانی ||) برده فروش (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (سمعانی)...
نخاست
[نِ / نَ سَ] (ع اِمص)برده فروشی || ستورفروشی رجوع به نخاسه (ع اِمص) شود.
نخاس خانه
[نَخْ خا نَ / نِ] (اِ مرکب)جای فروختن برده معرض (زمخشری) بازار برده فروشان دکان برده فروشی : وز بردگان طرفه که قسم سپه رسید نخاس خانه گشت به صحرا درون خیم فرخی.
