نحاس
[نَحْ حا] (ع ص) مسگر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسما) (دهار) صانع النحاس (اقرب الموارد) این انتساب معاملهء مس و عمل مسگری و ساختن ظروف و مسینه آلات را رساند (از سمعانی ||) مس فروش (از اقرب الموارد).
نحاس
[نَحْ حا] (اِخ) ابوالمعالی اصفهانی از شاعران و خطاطان عهد سلجوقی است مدتی در دربار الب ارسلان و ملکشاه و برکیارق و سلطان محمد، شاهان سلجوقی خدمت کرد و سرانجام نزد المستظهربالله عباسی رفت و به وزارت وی رسید، و به سال 509 یا 512 ه ق درگذشت از اشعار...
نحاس
[] (اِخ) احمدبن ابراهیم بن محمد شافعی دمشقی دمیاطی، ملقب به محیی الدین از فضلای قرن نهم هجری است وی در فتنهء تیمور از دمشق به دمیاط رفت و به سال 814 ه ق درگذشت از تألیفات اوست: 1- تنبیه الغافلین عن اعمال الجاهلین، در بدع و امور مستحدثه...
نحاس
[] (اِخ) احمدبن اسماعیل بن یونس مرادی مصری، مکنی به ابوجعفر و مشهور به نحاس و ابن النحاس و صفار مفسر و نحوی و دانشمند قرن چهارم هجری و کثیرالتألیف است از تألیفات اوست: 1- ادب الکاتب 2- الاشتقاق 3- اعراب القرآن 4- التفاحه، در نحو 5- تفسیر ابیات سیبویه...
نحاس اصفر
[نُ سِ اَ فَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) برنج شبه شبهان.
نحاس صینی
[نُ سِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) طالیقون مصنوع (تحفهء حکیم مؤمن) رجوع به طالیقون شود.
نحاس قبرسی
[نُ سِ قُ رُ / قِ رِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) مس سرخ مایل به زردی است (تحفهء حکیم مؤمن).
نحاس محرق
[نُ سِ مُ رَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نحاس محروق رجوع به نحاس محروق شود.
نحاس محروق
[نُ سِ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) روسختج راسخت نخاس محرق رویِ سوخته.
نحاسه
[نَ سَ] (ع مص) بداختر گردیدن (منتهی الارب) (از المنجد) ضد سعادت (اقرب الموارد).
نحاسی
[نُ / نَ / نِ] (ص نسبی) مسین (ناظم الاطباء) از مس از جنس مس مسی || به رنگ مس مسی رنگ.
نحاشه
[نِ شَ] (ع اِ) نان سوخته (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (بحرالجواهر) سوخته نان (بحرالجواهر).
نحاض
[نِ] (ع اِ) جِ نحض رجوع به نحض شود.
نحاضه
[نَ ضَ] (ع مص) بسیارگوشت گردیدن (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) پرگوشت شدن بدن کسی (از اقرب الموارد).
نحاط
[نُ] (ع اِ) تردد گریه در سینه بی آشکارگی آن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
نحاط
[نَحْ حا] (ع ص) بزرگ منش و متکبر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) متکبری که زفیر برآرد از غضب (از اقرب الموارد) رجوع به نحیط شود.
نحاف
[نِ] (ع ص، اِ) جِ نحیف رجوع به نحیف شود.
نحافت
[نَ فَ] (ع اِمص) لاغری ناتوانی (غیاث اللغات) هزال نزاری نحول عجف نحیفی تکیدگی (یادداشت مؤلف) رجوع به نحافه شود.
نحافه
[نَ فَ] (ع مص) لاغر و نزار گردیدن، یا به سرشت لاغر و کم گوشت گردیدن نه به لاغری (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) نزار شدن (دهار) نزار و باریک شدن (زوزنی).
نحام
[نُ] (ع اِ) مرغابی سرخ (منتهی الارب) (آنندراج) (زمخشری) نام مرغی شبیه به بط و مرغابی (ناظم الاطباء)( 1) نوعی از مرغابی (برهان قاطع) پرندهء قرمزی به شکل مرغابی (از اقرب الموارد) (از بحرالجواهر) آن را به فارسی سرخاب گویند (از بحرالجواهر) سرخاب سرخابی (زمخشری) نوعی از طیور آبی است،...
