نجیب زاده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب، ص مرکب) آزادزاده بزرگ زاده شریف اصیل نسیب.
نجیب کاشانی
[نَ بِ] (اِخ) ملا نورا، فرزند خواجه محمدحسین کاشانی از شعرای قرن یازدهم هجری است نصرآبادی با تذکر اینکه در حداثت دو سال قبل از این [ سال تألیف تذکره ] به اصفهان آمده در خیابان مشهور به خان کاشان به امر بزازی مشغول بود » : سن است، آرد...
نجیبه
[نَ بَ] (ع ص) تأنیث نجیب است (اقرب الموارد) ج، نجائب رجوع به نجیب شود.
نجیبی
[نَ] (اِخ) ابوالحسن بیهقی آرد: حکیم محمد بن عیسی النجیبی الباشتینی او را نسبت به نجیب الملک مطیبی بود که مشرف ممالک بود و این خواجه شاعری بود حکیم طبع، و هیچکس از شعرای بیهق که من دیده ام لطیف سخن تر و زیرکتر و عالم تر به عروض و...
نجیبی فرغانی
[نَ بیِ فَ] (اِخ) از شاعران قرن پنجم هجری است و در دربار خضرخان بن طفغاج خان ابراهیم از ملوک خانیهء ماوراءالنهر میزیسته (از غزالی نامه ص 297 ) وی را با لامعی گرگانی مشاعره و معارفاتی بوده است (از مجمع الفصحا ج 1 ذیل احوال لامعی) و نیز رجوع...
نجیث
[نَ] (ع ص) درنگ کار (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) بَطی ء (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) سست (|| اِ) راز نهانی (منتهی الارب) (آنندراج) راز نهفته (ناظم الاطباء) سرّ مختفی (اقرب الموارد ||) نشانهء خاکین که خاک توده گویند (منتهی الارب) ریگ توده ای که بر نشانهء تیر سازند...
نجیثه
[نَ ثَ] (ع اِ) خاک جوی و چاه (منتهی الارب) (آنندراج) خاکی که از چاه و جوی برآورند (ناظم الاطباء) نبیثه خاک چاه و نهر یا آنچه گرد نهر باشد از خاک (از اقرب الموارد ||) خبر که زشتی آن آشکار گردد (منتهی الارب) (از آنندراج) آنچه از خبر زشت...
نجیح
[نَ] (ع ص) رای درست (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) صواب (مهذب الاسما) صواب رای صواب (از اقرب الموارد) : ملوک را از معرفت شروط ریاست و شناختن لوازم سیاست و فیض فضل و بسط عدل و فکرت صحیح و رای نجیح چاره ای نبود (سندبادنامه ص 44 ||) مرد پیروز...
نجیحه
[نَ حَ] (ع ص) تأنیث نجیح است، بمعنی صابر (اقرب الموارد): نفس نجیحه؛ نفس شکیبا (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
نجیخه
[نَ خَ] (ع اِ) مسکه که در اطراف شیرزنه چسبد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نجید
[نَ] (ع اِ) شیر بیشه (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) شیر را گویند به سبب شجاعت و جرأتش (از اقرب الموارد (||) ص) دلیر درگذرنده در امور معضل (منتهی الارب) شجاعی که در کارهائی داخل شود که دیگران عاجزند (از اقرب الموارد ||) وقاد شجاع نجد صاحب نجدت صاحب اقدام ج،...
نجیر
[نَ] (اِ) بمعنی نجم است که گزمازج باشد جراحتهای تازه را نافع است (برهان قاطع) (آنندراج) گزمازج بار درخت گز (آنندراج) گزمازج بار درخت گز (ناظم الاطباء) نجم نجیل ثیل اغرسطس (یادداشت مؤلف) رجوع به نجیل شود || آهار و سریشی که جولاهگان و کفش دوزان و صحافان به کار...
نجیرم
[نَ رَ] (اِخ) شهرکی است از اعمال سیراف و گرمسیر عظیم است (فارسنامهء ابن بلخی ص 141 ) شهری است به ناحیت پارس بر کران دریا و جای بازرگانان است (حدودالعالم) قریه ای است بزرگ به ساحل فارس به پانزده فرسنگی سیراف، و از آنجاست ابراهیم بن عبدالله نحوی لغوی...
نجیرمی
[نَ رَ] (ص نسبی) منسوب به نجیرم است رجوع به نجیرم شود.
نجیره
[نَ رَ] (ع اِ) آسمان خانهء از چوب ساخته که در آن نی و جز آن نباشد (منتهی الارب) (آنندراج) سقف خانه از چوب ساخته که در آن نی و جز آن نباشد (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) صفهء چوبین (مهذب الاسما ||) شیر با آرد یا روغن آمیخته...
نجیز
[نَ] (ع ص) حاضر (منتهی الارب) (ناظم الاطبا) (اقرب الموارد) (المنجد) آماده (منتهی الارب) (ناظم الاطباء ||) وعد ناجز و نجیز؛ وفاشدهء به آن (از اقرب الموارد).
نجیس
[نَ] (ع ص) بیماری که روی بهی ندارد (منتهی الارب) (آنندراج) دردی که روی بهبود ندارد (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) آن درد که از آن به نشوند (مهذب الاسما) نجس رجوع به نجس شود.
نجیش
[نَ] (ع ص) صیاد شکارچی (ناظم الاطباء) صائد (اقرب الموارد) (المنجد) شکاری (منتهی الارب).
نجیع
[نَ] (ع اِ) برگهای خشک کوفته که بر آن آرد و آب پاشیده شتران را خورانند (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء||) خون که به سیاهی زند، یا خون شکم خاصه (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) خون سیاه (مهذب الاسما) خون اندرون بدن خاصه، و خون سیاه...
نجیف
[نَ] (ع ص) تیر پهن پیکان (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) تیر پیکان فراخ (فرهنگ خطی ||) مشک کهنه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ج، نُجُف.
