نثار افشاندن
[نِ اَ دَ] (مص مرکب)شاباش کردن افشاندن مسکوک زر و سیم یا نقل و نبات و امثال آن بر سر پادشاه یا تازه عروس یا تازه داماد : به شاهی بر او آفرین خواندند نثار شهی بر وی افشاندندفردوسی به استقبال شد با نزل و اسباب نثار افشاند بر خورشید...
نثارالملک
[نِ رُلْ مُ] (اِخ) لطف اللهبن ابی یوسف حلیمی وی به سال 872 ه ق کتاب لغت فارسی به ترکی بنام سلطان بایزیدبن محمدخان تألیف کرد.
نثار بردن
[نِ بُ دَ] (مص مرکب) هدیه آوردن پیشکی بردن پیشکش کردن : نخست از همه کس که بُد نامدار جهان پهلوان برد پیشش نثاراسدی.
نثارپلو
[نِ پُ لَ / لُو] (اِ مرکب) نوعی پلو که خلال نارنج و بادام و پسته بر آن افشانند و زعفران و شکر نیز مزید گردانند نثارپیلو.
نثارپیلو
[نِ لَ / لُو] (اِ مرکب) نوعی از پلو که بر روی آن خلال بادام و پسته و نارنج و شکر و زعفران نثار می کنند و از خوراکهای بسیار گوارا و خوش مزه است و بیشتر در عروسی ترتیب میدهند (ناظم الاطباء) نثارپلو.
نثار چیدن
[نِ دَ] (مص مرکب) برچیدن زر و سیم و گوهر و نقل و نبات و افشاندنی های دیگر که بر سر شاه یا داماد یا عروس نثار کنند.
نثارچین
[نِ]( 1) (نف مرکب) آنکه برمی چیند و می رباید پولی را که در عروسی و یا روز عید نثار می کنند (ناظم الاطباء) کسی که مال نثارشده را بر می چیند (فرهنگ نظام) آنکه زر و نقره و جز آن را که بر عروس نثار کرده شود، بردارد (آنندراج)...
نثارچینی
[نِ] (حامص مرکب) عمل نثارچین رجوع به نثارچین شود.
نثاردن
[نِ دَ] (مص جعلی) نثار کردن افشاندن پراکندن بر سر کسی مسکوک زر و سیم افشان کردن : زوار به وفد و نفر آیند به نزدش او زر بنثارد به سر وفد و نفر برعنصری.
نثار شدن
[نِ شُ دَ] (مص مرکب) افشانده شدن (ناظم الاطباء) : ای دریغا اشک من دریا بُدی تا نثار دلبر زیبا شدیمولوی -جواهرنثار تحقیق شدن؛ بیان کردن چیز راست و حقیقت گفتن (ناظم الاطباء ||) کشته شدن (ناظم الاطباء ||) قربان شدن فدا شدن.
نثار فرستادن
[نِ فِ رِ دَ] (مص مرکب)هدیه فرستادن پیشکش و تحفه فرستادن : بدو دوک و پنبه فرستد نثار تفو بر چنین بی وفا شهریارفردوسی.
نثار کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)افشاندن پراکنده کردن (ناظم الاطباء) شاباش کردن پراکندن بیفشاندن : بزرگان زابل ورا گشته یار به شاهیش کردند گوهر نثارفردوسی هر آنکو بُد از مهتران نامدار بر او کرد یاقوت و گوهر نثارفردوسی بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره...
نثارگر
[نِ گَ] (ص مرکب) افشاننده نثارکننده (ناظم الاطباء) آنکه بر کسی نثار را بریزد (آنندراج) نثارافشان : باز تیغ زبان سخن گهر است سخنم بر سخن نثارگر است ثنائی (از آنندراج).
نثار گردیدن
[نِ گَ دی دَ] (مص مرکب)نثار شدن رجوع به نثار شدن شود.
نثار گستردن
[نِ گُ تَ دَ] (مص مرکب)نثار افشاندن نثار پراکندن : گلبن پرند لعل همی برکشد به سر باران گل پرست همی گسترد نثار فرخی.
نثاره
[نُ رَ] (ع اِ) آنچه بریزد از هر چیزی، یا به خصوص آنچه به دستار خوان بریزد و بخورند آن را جهت ثواب (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
نثاره
[نُ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، در 58 هزارگزی جنوب غربی اهواز و 12 هزارگزی مغرب راه اهواز به آبادان در کنار رودخانهء کارون در دشت گرمسیری واقع است و 120 تن سکنه دارد آبش از کارون، محصولش ( غلات و صیفی و سبزی...
نثاری
[نِ] (اِخ) محمدعلی جلایر، فرزند علی جلایر خراسانی، متخلص به نثاری در اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری میزیسته است این بیت را مؤلف مجالس النفایس از وی آورده است: کسی هرگز مرا بی غم ندیده ست چو من غمدیده ای غم هم ندیده ست رجوع به مجالس...
نثاری
[نِ] (اِخ) تقی اصفهانی به روایت مؤلف صبح گلشن شغل وی در اصفهان عصاری بوده است و در عهد سلطنت اکبر پادشاه به هند رفته و بعد از مدتی به وطن خود بازگشته او راست: دست و شمشیر و مژه غرقهء خون می آید عالمی کشته ببینید که چون می...
نثاری تبریزی
به خراسان و » [نِ یِ تَ] (اِخ) (ملا) از شاعران قرن دهم هجری و معاصر محتشم کاشانی است به روایت مؤلف خلاصه الاشعار کمتر از پروانه ای در جان سپاری نیستم گر نسازم جان :« قزوین سفر کرده و به کاشان رفته و محتشم را هجو کرده است او...
