ناندار
(نف مرکب) دارندهء نان متمول که اسباب معیشتش ساخته و فراهم است که موجبات معاشش مهیاست که تنگ روزی و تهیدست و محتاج نیست (|| اِ مرکب) (از: نان + دار، درخت) به معنی شجره الخبز رجوع به نان (درخت) شود.
نانداری
(حامص مرکب) نان داشتن فقیر و محتاج نبودن داشتن استطاعت و تمکن مادی ناندار بودن رجوع به ناندار شود.
نان داشتن
[تَ] (مص مرکب) ناندار بودن نانداری رجوع به ناندار شود || سودمند بودن فایده داشتن -امثال: اگر برای من آب ندارد برای تو نان دارد؛ معاش ترا تأمین می کند.
نان دان
(اِ مرکب) جای نان صندوق یا سبدی که نان در آن نهند نان دانی رجوع به ناندانی شود.
نان دانی
(اِ مرکب) جای نان صندوق یا سبدی که در آن نان نهند دیگ یا گنجهء جای نان جای نگه داشتن نان ظرفی که نان در آن نگه دارند || محل ارتزاق وسیلهء اعاشه راه معاش ممر رزق آنجا یا آن وسیله که از آن کسب رزق کنند: آزادی ناندانی عدهء...
نان در انبان
[دَ اَمْ] (ص مرکب) مسافر عازم سفر آنکه به عزم سفر نان در انبان گذاشته و توشهء راه برداشته است : منهیان ربع مسکون ز آبروی عدل تو فتنه را پنجاه ساله نان در انبان یافتهانوری بخل و کین را نان در انبان یافته 1 کاتب بلخی - نان در...
ناندل
[دَ] (اِخ) از دهات دهستان دلارستاق بخش لاریجان شهرستان آمل است، در 39 هزارگزی شمال رینه در ناحیه ای کوهستانی و سردسیر واقع است و 325 تن سکنه دارد آبش از چشمه سار و محصولش غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است ( راه مالرو دارد...
نان ده
[دِهْ] (نف مرکب) سخی بخشنده باذل پهلودار (حاشیهء تاریخ سیستان) نان رسان نان دهنده که معاش دیگران تعهد و تأمین کند که رزق و معیشت اطرافیان و زیردستان رساند : چنو بخشنده و نان ده اگر گوئی که هرگز به سیستان برنیامد (تاریخ سیستان) نان دهانم بدین کله داری نانخورانم...
نان دهقان
[نِ دِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از نان پادشاه باشد (برهان قاطع) (آنندراج) نان در سر خوان پادشاه (ناظم الاطباء).
نان دهی
[دِ] (حامص مرکب) بذل و بخشش بخشنده و دست و دلباز بودن به اطرافیان و زیردستان مدد رساندن و با بذل و بخشش معاش ایشان را تأمین کردن نان رسانی : کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده فرماندهی استسعدی.
نان راه
[نِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)توشه (آنندراج) زاد سفر : دهد به خصم تو تا نان راه ملک عدم به کاسهء سم خود می کند ز نعل خمیر سلیم (از آنندراج).
نان رباط
[نِ رِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)نانی که به خانقاه میدهند (ناظم الاطباء) : نان رباط و لقمهء دریوزه گو مباشسعدی.
نان رسان
[رَ / رِ] (نف مرکب) آنکه از وجودش دیگران متنعم شوند که از فیض وجود او دیگران امرار معاش کنند که به معیشت اطرافیان کمک کند روزی رسان.
نان رساندن
[رَ / رِ دَ] (مص مرکب) نان دادن باذل و بخشنده و پهلودار بودن بدیگران کمک کردن به معاش اطرافیان مدد رساندن عمل نان رسان.
نان رسانی
[رَ / رِ] (حامص مرکب)نان دهی پهلوداری عمل نان رسان رجوع به نان رسان و نان رساندن شود.
نان ریزه
[زَ / زِ] (اِ مرکب) خرده نان نان قطعه قطعه کرده : با آنکه قانعم چو سلیمان به مهر و ماه نان ریزه ها چو مور به مکمن درآورم خاقانی بدین نان ریزه ها منگر که دارد شب برین سفره که از دریوزهء عیسی است خشکاری در انبانش خاقانی بس...
نان ریشه
[شَ / شِ] (اِ مرکب) نان ریزه - نان ریشه فروش؛ آنکه پاره های نان فروشد (آنندراج) : آنکه چون شاخ گل آراسته اش می بینی شوخ نان ریشه فروشی است بصد شیرینی سیفی بدیعی (از آنندراج).
نان زرین
[نِ زَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب عالمتاب (برهان قاطع) (آنندراج) آفتاب (ناظم الاطباء).
نان زنجفیلی
[نِ زَ جَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) قسمی شیرینی که از آرد و شکر و روغن سازند و سودهء زنجفیل بر آن پاشند تا خوش طعم و معطر شود.
نان سفید فلک
[نِ سَ / سِ دِ فَ لَ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از ماه است (برهان قاطع) (آنندراج).
