نانسن
1930 م) کاشف و طبیعی دان و سیاستمدار بلژیکی است وی در راه رسیدن به قطب شمال قدم هائی - 1861) ( [سِ] (اِخ)( 1 - ( برداشت و به گروئنلند و دریاهای قطبی سفر کرد و به اکتشافاتی توفیق یافت طرح کشتی موسوم به فرام( 2) از اوست (...
نان سوزن دار
[نِ زَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نانی که سوزن در آن باشد که سوزن در خمیرش نهفته باشند || مجازاً، لقمهء گلوگیر و قتال : رو نمی تابد ز حرص از نان سوزن دار سگ دیده های نرم را از تیزی دربان چه باک صائب (از آنندراج).
نانسی
(اِخ)( 1) شهری است در شمال شرقی فرانسه که پایتخت قدیم لورن( 2) بوده و مرکز شهرستان مورت-اِ-موزل( 3) است و 120600 Nancy (2) - Lorraine (3) - Meurthe- - ( تن جمعیت دارد این شهر در فاصلهء 353 هزارگزی پاریس واقع است ( 1 et-Moselle.
نان سیمین فلک
[نِ نِ فَ لَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) و نان سفید فلک، کنایه از ماه است (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (آنندراج).
نانشستن
[نِ شَ تَ] (مص منفی) ننشستن جلوس ناکردن آرام نگرفتن مقابل نشستن رجوع به نشستن شود.
نانشستنی
[نِ شَ تَ] (ص لیاقت) که نشستنی نیست که نخواهد نشست که نتواند نشست مقابل نشستنی || آرام ناگرفتنی تمام ناشدنی رجوع به نانشسته شود.
نانشسته
[نِ شَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ننشسته ایستاده قائم برپا مقابل نشسته || آرام ناگرفته : در هر سر موی زلف شستت صد فتنهء نانشسته دارینظامی آن قلزم نانشسته از موج وآن ماه جدافتاده از اوجنظامی مجنون غریب دل شکسته دریای ز جوش نانشستهنظامی.
نان شکستن
[شِ کَ تَ] (مص مرکب)نان قطعه قطعه کردن نان خرد کردن - نان کسی را شکستن؛ بر سفرهء وی غذا خوردن: -امثال: سرش را بشکن و نانش را مشکن!.
نان شناس
[شِ] (نف مرکب) نان شناس و خدانشناس، کنایه از عیال و اولاد است.
نان طلب
[طَ لَ] (نف مرکب) گدا آنکه قوت و غذا از دیگران می طلبد || که پی کسب رزق و تأمین معاش شود || مال دوست پول پرست مقابل نام طلب.
نان طلبی
[طَ لَ] (حامص مرکب) تکدی گدائی تقاضا : خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز کآن حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند خاقانی || پول پرستی مقابل نام طلبی رجوع به نام و نان شود.
نان فروش
[فُ] (نف مرکب) فروشندهء نان نانبا (آنندراج) : نزدیک دوکان نان فروشی رفتیم (انیس الطالبین ص 22 ) گر گشاید نان فروش من دکان خویشتن میرساند بینوایان رابنان خویشتن سیفی (از آنندراج).
نان فروشی
[فُ] (حامص مرکب)فروختن نان نانوائی نانبائی - دکان نان فروشی؛ محل فروختن نان دکان نانوائی : زود در دکان نان فروشی ( درآمدم (انیس الطالبین ص 220.
نانک
[نَ] (اِخ) احمدبن داود خراسانی( 1)، ملقب به نانک از محدثین است (از تاج العروس) (از منتهی الارب) ( 1) - در منتهی الارب ثبت شده است « احمدبن دارهء خراسانی ».
نانک
[نَ] (اِ مصغر) (از: نان + ک، علامت تصغیر) نان کوچک قرصهء کوچک نان.
نانک
[نَ] (اِخ) از پایه گذاران و مروجین مذهب سیخ ها در هندوستان است وی به سال 1469 م در لاهور تولد یافت و به سال 1538 درگذشت.
نانکار
(اِ مرکب) قطعه زمینی که به زمین دار واگذار میشود و پس از کناره کردن از عمل و شغل خود نیز در تصرف وی خواهد بود (ناظم الاطباء) زمینی است که به زمینداران و چودهریان و تعلقه داران برای وجه معیشت از پیشگاه پادشاه مرحمت می شود و نانکاری منسوب...
نانکاری
(ص نسبی) رجوع به نانکار شود.
نانکش
[کِ] (اِ) ون باشد که آن را حبه الخضرا گویند (فرهنگ رشیدی)( 1) ون، و آن دانه ای است مغزدار که خورند و آن را بن هم گویند و به عربی حبه الخضراء خوانند (برهان قاطع) بار درخت بنه که به تازی حبه الخضراء و به ترکی چاتلانغوش نامند حب...
نان کلاغ
[نِ کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رستنی باشد که در زمین های نمناک روید و آن را به عربی خبزالغراب گویند (برهان قاطع) (انجمن آرا) نام رستنی که در زمین نمناک بهم رسد (ناظم الاطباء) نام گیاهی است دوائی و خوراکی که روی زمین پهن می شود و ثمرش مانند...
