نان بیار
(نف مرکب) نان آور نان آورنده نان پیدا کن آنکه معاش خانواده را تأمین کند.
نان پاره
[رَ / رِ] (اِ مرکب) قطعه ای از نان قطعهء نان لبی نان تکهء نان کسره : هرکه همت او برای طعمه است در زمرهء بهایم معدود گردد چون سگی گرسنه که به استخوانی شاد شود و به نان پاره ای خشنود (کلیله و دمنه) شه چونان پارهء شبان را...
نان پتی
[نِ پَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)نان خالی نان خشک نان تهی نان بی نانخورش.
نان پختن
[پُ تَ] (مص مرکب) نان ساختن (ناظم الاطباء) اختباز خبز (تاج المصادر بیهقی) - نان خود را پختن؛ کار خود را بسامان کردن بار خود را بستن : خویش را موزون و چست و سخته کن ز آب دیده نان خود را پخته کنمولوی - نان کسی پخته بودن یا...
نان پخته
[نِ پُ تَ / تِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نان ساخته شده و آماده (ناظم الاطباء ||) گنج بی رنج غنیمت بارده (یادداشت مؤلف) : ز احداث فسق تو مر این و آن را [ شحنه و محتسب را ] زهی نان پخته زهی گاو زادهسوزنی.
نان پرورد
[پَرْ وَ] (ن مف مرکب)نان پرورده نعمت خواره مورد انفاق و اطعام - نان پرورد کسی بودن؛ به نان و نمک او پرورده و بزرگ شدن : چو نان پرورد این بازار باشد حق نان و نمک بسیار باشد نزاری قهستانی.
نان پز
[پَ] (نف مرکب) خباز (منتهی الارب) (دهار) طالم طاهی (منتهی الارب) نانوا (ناظم الاطباء) آنکه نان می پزد : نقل است که در پیش مریدی حکایت می کرد که در بصره نان پزی هست که درجهء ولایت دارد، مرید برخاست و به بصره رفت آن نان پز را دید خریطه...
نان پزی
[پَ] (حامص مرکب) نانوائی خبازی نان پختن || نان فروشی (ناظم الاطباء).
نانت
(اِخ)( 1) از شهرهای فرانسه و کرسی ایالت لوار سفلی است، متجاوز از 197000 تن جمعیت دارد و در قسمت غربی فرانسه بر ساحل رود لوار( 2) واقع است و مرکز کشتی رانی و بزرگترین شهر برتانی( 3) است کارخانهء کشتی سازی دارد و کلیسائی از قرن پانزدهم Nantes (2)...
نان تشانگ
Nan-Tchang - ( (اِخ)( 1) نان چانگ ضبط عربی نان چانگ است رجوع به نان چانگ شود ( 1.
نان تلخ
[نِ تَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)کنایه از نان سردشده و شب مانده و کهنه (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) نان متعفن و از مزه برگشته و این از جهت امتداد زمان بود (آنندراج).
نان تنگی
[تَ] (حامص مرکب) کمیابی نان قحطی خشکسالی : از این مرد ما را زیانها رسید ز نان تنگی آفت به جانها رسید نظامی.
نانته
[تِ] (اِخ) نانت رجوع به نانت شود.
نان تهی
[نِ تُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)نان بی نانخورش (ناظم الاطباء) نان خالی نان پتی : کوفته در سفرهء ما گو مباش کوفته را نان تهی کوفته ستسعدی رودهء تنگ به یک نان تهی پر گردد نعمت روی زمین پر نکند دیدهء تنگ سعدی (گلستان چ یوسفی ( ص 175.
نان جامه
[مَ / مِ] (ص مرکب) خادم که بر نان خدمت کند مقتوین (منتهی الارب) (از آنندراج) مقتی (از منتهی الارب) خدمتکاری که مواجب ندارد و با خوراک و پوشاک خدمت مینماید (ناظم الاطباء).
نانجو
(نف مرکب) نانجوی رجوع به نانجوی شود.
نانجوئی
(حامص مرکب) رجوع به نانجویی شود.
نانجوی
(نف مرکب) جویندهء نان روزی طلب || گدا گدائی کننده || طالب دنیا (آنندراج) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : تو چون نامجوئی ز نانجوی بگسل که جم را به مور اقتدائی نیابیخاقانی.
نانجویی
(حامص مرکب) طلب رزق و معاش طلب روزی روزی طلبی || گدائی دریوزه گری نانخواهی || دنیاطلبی عمل نانجوی رجوع به نانجوی شود.
نانجیب
[نَ] (ص مرکب) رذل پست بداصل بدگوهر بی گوهر بدگهر بدنژاد که اصیل و نجیب و نژاده نیست || بی عفت بی عفاف نابکار بدکاره فاحشه ناپاک مقابل نجیب: زن نانجیب گرفتنش آسان است و نگاه داشتنش مشکل.
