ناگزیر
[گُ] (ق مرکب) از: نا (نفی، سلب) + گزیر [ از: گزیردن = گزردن ] ناچار لاعلاج لابد (حاشیهء برهان قاطع چ معین) ناچار (مؤیدالفضلاء) ناچار لاعلاج بالضرور (غیاث اللغات) لاعلاج بیچاره ناچار مجبورانه بطور اجبار بطور ضرورت (از ناظم الاطباء) ناگزران (صحاح الفرس) حتماً حتم بالضروره ناچاره بضرورت به حکم ضرورت : اگر کشت خواهی مرا ناگزیر یکی کودکی دارم از اردشیرفردوسی چه باشی تو ایمن ز گردون پیر که فرجام انجامدت ناگزیرفردوسی چنین گفت با ماهروی اردشیر که فردا بباید شدن ناگزیرفردوسی تباهی به چیزی رسد ناگزیر که باشد به گوهر تباهی پذیراسدی هر آن صورتی کآید اندر ضمیر توان کردنش در عمل ناگزیرنظامی که بر هرچه گردد نظر جایگیر گذر بر هوائی کند ناگزیرنظامی || جبراً قهراً باجبار : هر آن کس که گردد به دستت اسیر بدین بارگاه آورش ناگزیرفردوسی بشد طایر اندر کف وی اسیر بیامد برهنه دوان ناگزیرفردوسی (|| ص مرکب) قطعی محتوم حتمی که از آن گزیری نیست : چنین است کردار این چرخ پیر به هرچ او بگردد بود ناگزیرفردوسی که تخت دو فرزند خود را بگیر فزاینده کاری است این ناگزیرفردوسی دو کار است پیش آمده ناگزیر که خامش نشاید بدن خیرخیرفردوسی ندارد غم از پیش دانش پذیر به چیزی که خواهد بدن ناگزیراسدی وگر بر وی نشستن ناگزیر است نه شب زیباتر از بدر منیر استنظامی فتنه فروکشتن از او دلپذیر فتنه شدن نیز بر او ناگزیرنظامی ناگزیر است تلخ و شیرینش خار و خرما و زهر و جلابشسعدی (|| ص مرکب) چیزی که نمیتوان آن را معاف داشت آنچه وجود آن لازم باشد (ناظم الاطباء) ضروری واجب لابدعنه لابدمنه لازم : ای فخر آل اردشیر ای مملکت را ناگزیر ای همچنان چون جان و تن آثار و افعالت هژیر دقیقی بشد پاک دستور او با دبیر جز او نیز هر کس که بد ناگزیرفردوسی یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد هر آنچش بود ناگزیرفردوسی فریبرز گفت ای سپهدار پیر همیشه به جنگ اندرون ناگزیرفردوسی پرستنده ای پیش خواند اردشیر همان هدیه هائی که بد ناگزیرفردوسی اما آنچه ناگزیر بود یاد کرده آمد (منتخب قابوسنامه ص 19 ) و شمس الدوله سخت بخشنده بود بغایت چنانک هرچه ناگزیرتر بودی بدادی و باک نداشتی (مجمل التواریخ) با دست شکسته پای جهدم در جستن ناگزیر لنگ استانوری برخاستم دوات و قلم پیش بردمش آن یار ناگزیر و رفیق سخن گزارانوری ناگزیر زمانه باد بقات تا ز چار و نه و سه ناگزر استانوری سخن این است ناگزیر جهان عوض ناگزیر نتوان یافتخاقانی ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم خاقانی بی نظیری چو عقل و بی همتا ناگزیری چو جان و ناگذرانعطار چیزی که دیدی از من آشفته روزگار ای ناگزیر از سر آن جمله درگذرعطار همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه میزد با قدیم ناگزیرمولوی جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته ام ولیکن خون خوار ناگزیری سعدی سعدی چو حریف ناگزیر است تن در ره و چشم بر قضا کنسعدی - ناگزیر بودن؛ واجب بودن لازم بودن لابدعنه بودن : پرستنده ای پیش خواند اردشیر همان هدیه هائی که بد ناگزیر فرستاد نزدیک شاه اردوانفردوسی اگرچند بود آن سخن ناگزیر بپوشید بر خویشتن اردشیرفردوسی سیاووش گفت ای خردمند پیر اگر بود خواهد سخن ناگزیرفردوسی ناگزیر است مرا طعمهء موران دادن گرچه موران به سر کان شدنم نگذارند خاقانی - ناگزیر بودن از چیزی؛ محتاج به آن بودن بدان نیاز داشتن از آن گزیر نداشتن لابدمنه بودن و ناچار بودن از آن : چنان چون تنت را خورش دستگیر ز دانش روان را بود ناگزیرفردوسی چنین داد پاسخ که دانای پیر ز دانش جوانی بود ناگزیرفردوسی از حشمت تو ملک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر منوچهری آدمی که از چهار چیز ناگزیر بود: اول نانی، دویم خلقانی، سوم ویرانی، چهارم جانانی (قابوسنامه) خدای تعالی جبرئیل را بفرستاد و توبهء آدم قبول کرد و او را بیاموخت از هرچه از آن ناگزیر بود (مجمل التواریخ) آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز الله ناگزیرسوزنی تا امیرم از سخا گنج سخن باید نهاد باشد از گنج سخا میر سخن را ناگزیر سوزنی صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده را تا که باشد هست از این خدمت چو از جان ناگزیر انوری از دو همدم که در جهان یابم ناگزیر است و از جهان گزر استخاقانی ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم خاقانی هست ز یاری همه را ناگزیر خاصه ز یاری که بود دستگیرنظامی چون بود از همنفسی ناگزیر همنفسی را ز نفس وامگیرنظامی در این دنیا کسی کو جایگیر است ز مشتی نان و آبش ناگزیر استنظامی ز هرچه هست گزیر است و ناگزیر از دوست بقول هرکه جهان مهر برمگیر از دوست سعدی چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر سعدی از دنیی و آخرت گزیر است وز صحبت دوست ناگزیرمسعدی گفت از محترفه ناگزیر است ایشان را رخصت داد تا به سر کار خود برفتند (اخلاق الاشراف) ناگزیر است از سپهر نیلگون صباغ ارض رنگرز تا خم نسازد دست نگشاید به کار ملاطغرا (از آنندراج) مرا باری دل از وی ناگزیر است سرم در چنبر عشقش اسیر استوصال.
درگاه آسان پرداخت برای ووکامرس
اتصال آسان پرداخت به ووکامرس برای تسهیل پرداختهای اینترنتی مشتریان؛ سریع، امن و سازگار با تمام کارتها.
مشاهده جزئیات محصول
