نافذفرمان
[فِ فَ] (ص مرکب)نافذحکم فرمانروا که فرمان روان دارد مطاع فرمان : حکام زمان و سلاطین نافذفرمان (حبیب السیر).
نافذه
[فِ ذَ] (ع ص، اِ) تأنیث نافذ رجوع به نافذ شود || رخنه هائی در دیوار که از آن نور و جز آن به داخل می تابد (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) طعنه نافذه؛ جراحتی که سوراخ کند جراحتی که سبب سوراخ کردن شود (از معجم متن اللغه) منتظمه...
نافر
[فِ] (ع ص) رمنده (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مذکر و مؤنث در وی یکسان است (منتهی الارب) که فرار می کند و می رمد و دور می شود (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) نفرت کننده (آنندراج) (غیاث اللغات) رمو : یکی را بغایت خوش افتاده...
نافراختن
[فَ تَ] (مص منفی) نیفراختن مقابل افراختن رجوع به افراختن و فراختن شود.
نافراختنی
[فَ تَ] (ص لیاقت) که ازدر افراختن نیست نیفراختنی مقابل افراختنی رجوع به افراختنی شود.
نافراخته
[فَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناافراخته نیفراخته نیفراشته افراخته ناشده مقابل افراخته رجوع به افراخته شود.
نافراشتن
[فَ تَ] (مص منفی) نافراختن ناافراشتن نیفراشتن رجوع به افراشتن و فراشتن شود.
نافراشتنی
[فَ تَ] (ص قابلیت)ناافراشتنی نیفراشتنی نافراختنی.
نافراشته
[فَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نیفراشته نیفراخته ناافراشته ناافراخته.
نافراهم
[فَ هَ] (ص مرکب) فراهم نیامده فراهم ناشده پراکنده مقابل فراهم رجوع به فراهم شود.
نافرجام
[فَ] (ص مرکب) ناتمام (ناظم الاطباء) که فرجام ندارد بی فرجام بی پایان که او را انتهائی نبود تمام ناشده به اتمام نارسیده ابتر اتمام نایافته || بدعاقبت (ناظم الاطباء) کسی که نکوئی آخر کار نداشته باشد (آنندراج) (غیاث اللغات) نحس مشؤوم (از منتهی الارب) بی سرانجام: حوس؛ مرد نافرجام...
نافرجام گفتن
[فَ گُ تَ] (مص مرکب)لغو گفتن (دهار) فحش گفتن (از معجم اللغه) رفث لاغیه لغی (مجمل اللغه) (تاج المصادر بیهقی) قذع (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) ناسزا گفتن بیهوده گفتن.
نافرجام گو
[فَ] (نف مرکب) که لغو گوید که بیهوده گوید که سخن لغو ادا کند : طلب کردند نافرجام گوئی گره پیشانئی آژنگ روئینظامی.
نافرجام گوئی
[فَ] (حامص مرکب)عمل نافرجام گو بیهوده گویی رجوع به نافرجام گو شود.
نافرجامی
[فَ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی نافرجام رجوع به نافرجام شود || بی پایانی بی انتهایی انجام نداشتن پایان نداشتن|| بدعاقبتی بدسرانجامی بی سرانجامی فرجام نداشتن بی سر و سامانی : چون حاصل کار ماست نافرجامی تن دردادیم نیک در بدنامی کمال الدین اسماعیل.
نافرخ
[فَرْ رُ] (ص مرکب) که فرخ نبود مشؤوم شوم نامیمون نحس نامبارک که فرخنده و فرخ و میمون نیست مقابل فرخ : مخالفان تو بی فرهند و بی فرهنگ منازعان تو نافرخند و نافرزانبهرامی از این نافرخ اختر می هراسم فساد طالعش را می شناسمنظامی رجوع به فرخ شود.
نافرخندگی
[فَ خُ دَ / دِ] (حامص مرکب) شآمت نامبارکی مقابل فرخندگی رجوع به فرخنده و فرخندگی شود.
نافرخنده
[فَ خُ دَ / دِ] (ص مرکب)نامبارک نامیمون شوم میشوم مشؤوم نحس مقابل فرخنده رجوع به فرخنده شود.
نافرخی
[فَرْ رُ] (حامص مرکب) فرخی نداشتن نامبارکی نامیمونی نحوست شومی مقابل فرخی : که این اختران گرچه فرخ پی اند ز نافرخی نیز خالی نیندنظامی تا شاهباز بیضهء شاهی گرفته مرگ نافرخی به فر همای اندرآمدهخاقانی || بدبختی شوربختی : بیانی که باشد به حجت قوی ز نافرخی باشد ار...
نافرزان
[فَ] (ص مرکب) که فرزان نیست که فرزانگی ندارد نافرزانه جاهل آنکه حکیم نیست (یادداشت مؤلف) : مخالفان تو بی فرهند و بی فرهنگ معادیان تو نافرخند و نافرزانبهرامی.
