نافتاده
[فُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیفتاده || واقع ناشده رخ نداده حادث نشده || که مبتلا و ناتوان نشده است که شکست نخورده است مقابل افتاده به معنی درمانده : مستی به نخست باده سخت است افتادن نافتاده سخت استنظامی.
ناف تراشیدن
گوید و بیت ذیل را از عرفی به شاهد آن آرد، اما در « کنایه از کشتن و هلاک کردن » [تَ دَ] (مص مرکب)صاحب آنندراج نیست : به سنبل می زند چوگان زلفی سیلی خجلت که از ناف آهوی « از ناف تراشیدن » استنباط خود بر صواب نیست...
نافث
[فِ] (ع ص) ساحر (از معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) جادو دمنده و افسون دهنده آنکه به جادویی وردی می خواند و سپس می دمد شعبده باز (ناظم الاطباء) نفاث ساحر (المنجد).
نافثه
[فِ ثَ] (ع ص) تأنیث نافث ساحره زن جادو نفاثه || ادویهء نافثه؛ ادویهء مخرج بلغم (یادداشت مؤلف).
نافج
[فِ] (ع ص) نعت فاعلی است از نَفج (اقرب الموارد) رجوع به نفج شود || صوت نافج؛ آواز درشت سخت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) غلیظ جاف (اقرب الموارد) غلیظ (معجم متن اللغه) غلیظ مرتفع (المنجد).
نافجه
[فِ جَ] (ع ص، اِ) تأنیث نافج رجوع به نافج شود || ابر بسیارباران (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد) ابر پرباران ابر پرآب ابر که باران فراوان دارد ج، نوافج || باد که نخستین سخت وزد (منتهی الارب) (آنندراج) باد و...
نافجه
[فِ / فَ جَ] (معرب، اِ) معرب نافه است (از معجم متن اللغه) نافهء مشک (ناظم الاطباء) (دهار) وعاءالمسک (معجم متن اللغه) پوستی که در آن مشک جمع می شود (از اقرب الموارد) رجوع به نافه شود.
نافچ
(اِخ) دهی است از دهستان لار بخش حومه شهرستان شهرکرد، در 12 هزارگزی شمال غربی شهرکرد و متصل به راه عمومی سامان به شهرکرد در منطقه کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 1773 تن سکنه دارد آبش از قنات است و محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و گله داری و...
نافچه
[چَ / چِ] (اِ مصغر) تصغیر ناف است، از: ناف + چه (علامت تصغیر) رجوع به ناف شود.
نافخ
[فِ] (ع ص) دمنده (آنندراج) (ناظم الاطباء) آنکه می دمد و پف می کند (ناظم الاطباء) رجوع به نفخ شود - نافخ ضرمه؛ دمندهء خدرک آتش: ما بالدار نافخ ضرمه؛ نیست در خانه کسی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) احدی در آن نیست (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (از...
ناف خاک
[فِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)شکم خاک دل خاک قعر زمین بطن زمین درون زمین دل زمین : زری کآدمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک (|| اِخ) کنایه از مکه ناف ارض رجوع به ناف ارض شود.
نافخ نفسه
[فِ خُ نَ سِ] (ع اِ مرکب)تنوری است در جائی بادگیر کیمیائیان را که از زیر بر سه پایه استوار است و دیواره و بن آن سوراخ سوراخ بوده و سکوئی از گل دارد و دوا را در کوزه به گل گرفته کنند و بر آن نهند (یادداشت مؤلف).
نافخه
[فِ خَ] (ع ص) تأنیث نافخ رجوع به نافخ شود || باددار نفخ آور : و یجب أن یترک [ المفتوق ] الاغذیه النافخه (قانون بوعلی سینا)؛ صاحب فتق باید که از غذاهای باددار و نافخه بپرهیزد.
نافذ
[فِ] (ع ص) درگذرنده (منتهی الارب) (آنندراج) نفوذکننده درگذرنده فرورونده (ناظم الاطباء) نفوذکننده (فرهنگ نظام) روا روان : به رای روشن مهر و به قدر عالی چرخ به حزم ثابت کوه و به عزم نافذ باد مسعودسعد در درنگ و حزم ثابت کوه شو در شتاب و عزم نافذ باد...
نافذالامر
[فِ ذُلْ اَ] (ع ص مرکب) کسی که حکم وی مطاع باشد (ناظم الاطباء) که امر وی روان و مطاع است فرمانروا : کرده شاه از درستی قلمش نافذالامر جملهء عجمشنظامی پس هرمز او را [ بهرام چوبین را ] بر خزانه و حشم نافذالامر گردانید (منتخب جوامع ( الحقایق...
نافذالحکم
[فِ ذُلْ حُ] (ع ص مرکب) که حکم وی روان است نافذ حکم.
نافذالقول
[فِ ذُلْ قَ] (ع ص مرکب) که گفتار وی روان است که سخن او درگذرنده و مؤثرست نافذالکلمه که سخن وی درگیرنده است.
نافذالکلمه
[فِ ذُلْ کَ لِ مَ] (ع ص مرکب) نافذالقول که سخن وی درگیرنده است و مؤثر.
نافذحکم
[فِ حُ] (ص مرکب) فرمانروا مطاع نافذالامر نافذالحکم که فرمان وی روان است : شاه مسعود براهیم که در ملک جهان خسرو نافذحکم و ملک کامرواست مسعودسعد.
نافذرای
[فِ] (ص مرکب) که رای روان دارد که رای او مطاع بود.
