نارور
[وَ] (ص مرکب)( 1) زنی را گویند که پستان او مانند انار شده باشد (برهان قاطع) (آنندراج) از: نار، مشبه به پستان + ور، پسوند دارندگی و اتصاف (حاشیهء برهان قاطع چ معین) دختری که پستان وی مانند انار گرد و برآمده باشد (ناظم الاطباء) دختر آمده و ظاهراً اشتباه...
ناروزبه
[بِهْ] (ص مرکب) مقابل روزبه : آب و شرف و عز جهان روزبهان است ناروزبهان جمله نیرزند به نانیفرخی رجوع به روزبه شود.
نارو زدن
[رَ / رُو زَ دَ] (مص مرکب)نارفاقتی کردن شرط رفاقت به جای نیاوردن خیانت ورزیدن تقلب کردن فریب دادن - نارو زدن به کسی؛ به او خیانت کردن.
ناروسنگر
[] (اِخ) (سردار) ناروسنگر یا ناره شنگر نام یکی از سرداران احمدشاه درانی است که او را به کوتوالی قلعهء دهلی مأمور نموده بوده رجوع به مجمل التواریخ گلستانه ص 100 شود.
ناروفتن
[تَ] (مص منفی) نروفتن نروبیدن مقابل روفتن رجوع به روفتن شود.
ناروفتنی
[تَ] (ص لیاقت) که قابل روفتن نیست که نتوان آن را روبید مقابل روفتنی رجوع به روفتنی شود.
ناروفته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب) نروفته نروبیده جاروب نشده که تمیز و جاروب کرده نیست رجوع به روفته شود.
نارون
[نارْ وَ] (اِ) ناروان (برهان قاطع) درختی است بغایت خوش اندام و پربرگ و سایه دار (غیاث اللغات) (از جهانگیری) درخت [نارْ وَ] (اِ) ناروان (برهان قاطع) درختی است بغایت خوش اندام و پربرگ و سایه دار (غیاث اللغات) (از جهانگیری) درخت بسیارسایه است، همیشه جوان، به زمستان و تابستان...
نارون
[رَ وَ] (ص) نرم و صاف و مهره دار || تر و تازه (|| اِ) شاخهء بلند و افراشته از درخت که باد آن را می جنباند || درخت ناغ|| درخت طبرخون (ناظم الاطباء).
نارون
(اِخ) معرب نرون : ثم ملک بعده نارون بن قلوذیس قیصر ثلاث عشره سنه (عیون الاخبار ج 1 ص 73 ) رجوع به نرون شود.
نارون
[وَ] (اِخ) نام بیشه ای در مازندران نزدیک بیشهء تهمیشه (ناظم الاطباء) نام بیشه ای در دارالمرز نزدیک به بیشهء تهمیشه مشهور به بیشهء نارون (برهان قاطع) : منوچهر با قارن رزم زن برون آمد از بیشهء نارونفردوسی.
نارون
[وُ] (اِ مرکب) ناربن درخت انار (ناظم الاطباء) درخت انار (برهان قاطع) نارون بضم واو مبدل ناربن است که درخت انار باشد (غیاث اللغات) (از بهار عجم).
نارون
(اِخ) دهی است از دهستان گوشه بخش خاش شهرستان زاهدان در 48 هزارگزی شمال خاش و 2هزارگزی مشرق جاده شوسهء زاهدان به خاش در منطقه ای کوهستانی واقع هوایش معتدل متمایل به گرمی است و 200 تن سکنه دارد و فارسی را به لهجهء بلوچی تکلم می کنند آبش از...
نارون
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان بهرآسمان بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت در 22 هزارگزی جنوب غربی ساردوئیه و 14 هزارگزی راه مالرو بافت به ساردوئیه واقع است و 40 نفر سکنه دارد که از طایفه کوهستانی هستند (از فرهنگ جغرافیائی ایران ( ج 8 ص 406.
ناروند
[وَ] (اِ) درخت خوش اندام (برهان قاطع) درخت نارون (ناظم الاطباء) نارون (اوبهی) (شعوری از تحفه) رجوع به نارون شود.
ناروه
(اِ) نارو پرنده ای خوش آواز مانند جل و بلبل (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) رجوع به نارو شود.
ناروه
[نارْ وَ /رُ / نا] (اِ) زبانهء ترازو زبانهء قپان (برهان)( 1) (شعوری) زبانهء ترازو (ناظم الاطباء) ظاهراً مصحف ناره (حاشیهء برهان قاطع چ معین) رجوع به ناره شود ( 1) - به این معنی [ زبانهء ترازو ] بفتح واو هم بنظر آمده است (برهان قاطع).
ناروهه
[هِ] (اِخ) از دهات ارادان بخش گرمسار شهرستان دماوند و در 7هزارگزی شمال شرقی گرمسار، در مسیر راه آهن شمال و کنار جادهء شوسه قدیم فیروزکوه، در جلگه معتدل هوائی واقع است، 343 تن سکنه دارد و آبش از حبله رود تأمین می شود، محصولش ( غلات، پنبه، بنشن، انار...
ناروی
[رَ / رُ] (حامص مرکب) عمل نارو رجوع به نارو شود || ناروانی نارایجی: ناروی کار.
نارویک
Naruik (2) - - ( (اِخ)( 1) بندری است در مملکت نروژ بر کنارهء خلیخ افوتن فیورد( 2) و 12500 تن جمعیت دارد ( 1 Ofotenfyord.
