ناخجسته
[خُ جَ تَ / تِ] (ص مرکب)شوم بدقدم نافرخنده مشئوم نحس نامبارک نامیمون منحوس که خجسته و فرخنده نیست : جغد را نفرین کرد و برین واسطه مردمان عجم او را شوم دانند بانگ ناخجسته والله که او را هیچ گناه نباشد (قصص الانبیاء ص 33 ) از پیل و...
ناخدا
[خُ] (اِ مرکب) صاحب و خداوند ناو که کنایه از کشتی و جهاز است (برهان قاطع) خداوند کشتی و جهاز (ناظم الاطباء) خداوند کشتی را گویند و آن در اصل ناو خدای است (آنندراج) (انجمن آرای ناصری) خداوند و مالک کشتی (از فرهنگ نظام||) مجازاً رانندهء کشتی (فرهنگ نظام) و...
ناخدا
[خُ] (ص مرکب) بی دین ملحد دهری (ناظم الاطباء).
ناخدائی
[خُ] (حامص مرکب) عمل ناخدا ملاحت ملاحی کشتی بانی || جور جفا : مکن با یار یکدل بیوفائی که کس با کس نکرد این ناخدائینظامی.
ناخداترس
[خُ تَ] (ص مرکب) آن که از خدا نترسد (آنندراج) کسی که از خدا نمی ترسد (ناظم الاطباء) غیرمتقی ناپرهیزگار که پرهیزگار و خدا ترس نیست : ترسم از قهر ناخداترسان زآن سبب در خدا گریخته امخاقانی خدا ترس را سازگار است بخت بود ناخداترس را کار سختنظامی شه شنیدم...
ناخداه
[خُ] (اِ مرکب) ربان (مهذب الاسماء) ناخدا رجوع به ناخدا شود.
ناخدای ترس
[خُ تَ] (ص مرکب)ناخداترس کسی که از خدا نمی ترسد رجوع به ناخداترس شود : ای ناخدای ترس مشو آینه پرست رنج دلم مخواه و منه دل بر آینهخاقانی گفتا مترس از این گره ناخدای ترس کاینک خدای کعبه بر ایشان کمان کشید نظامی.
ناخدای شیرازی
[خُ یِ] (اِخ)میرزامحمد حسین شیرازی از شاعران قرن سیزدهم هجری است وی به سفارت از طرف دولت ایران به بنگالهء هند بعض » : رفت( 1) در زمان تألیف تذکرهء صبح گلشن در کلکته به شغل تجارت مشغول بوده است، صاحب تذکرهء مزبور آرد 2) و )« سخنوران عجم را...
ناخدای یزدی
[خُ یِ یَ] (اِخ) احمد ناخدا از تاجران یزد بود و چون در کار تجارت ورشکست شد به شاعری پرداخت و مورد التفات امیر غیاث الدین فرمانروای بندر سورت قرار گرفت و به نوائی رسید و عزیمت سفر حج کرد و چون به مکه رسید درگذشت به سال 1083 (از...
ناخدمتی
[خِ مَ] (حامص مرکب)بدخدمتی کوتاهی قصور.
ناخدمتی کردن
[خِ مَ کَ دَ] (مص مرکب) در تداول، حق خدمت بجا نیاوردن بدخدمتی کردن کوتاهی کردن.
ناخذا
[خُ] (معرب، اِ مرکب) معرب ناخداست رجوع به ناخذاه شود.
ناخذاه
[خُ] (معرب، اِ مرکب) ناخذا و ناخذاه و ناخذای مأخوذ از فارسی، ناخدا و خداوند کشتی و جهاز (از ناظم الاطباء) صاحب و خداوند ناو (آنندراج) (منتهی الارب) ثم اشتقوا منها الفعل فقالوا: تَنَخَّذَ؛ یعنی ناخدا گردید (منتهی الارب) ج، نَواخِذَه.
ناخذای
[خُ] (معرب، اِ مرکب) رجوع به ناخذاه شود.
ناخر
[خِ] (ع ص) کهنهء پوسیدهء ریزریز (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد ||) استخوان کاواک که به وزیدن باد آواز آید از وی (منتهی الارب) (آنندراج) استخوان پوسیده (مهذب الاسماء) قیل الذی تدخل فیه الریح ثم تخرج منه و لها نخیر (اقرب الموارد ||) خوک حمله کننده (ناظم الاطباء) (آنندراج)...
ناخراشیدن
[خَ دَ] (مص منفی)نخراشیدن مقابل خراشیدن.
ناخراشیدنی
[خَ دَ] (ص لیاقت) که قابل خراشیدن نباشد مقابل خراشیدنی رجوع به خراشیدنی شود.
ناخراشیده
[خَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ناخار ناتراشیده ناهموار ناملایم مرادف ناتراشیده رجوع به ناتراشیده و خراشیده شود.
ناخرچی بلاغی
[خُ بُ] (اِخ) دهی است از دهستان گاو دول بخش مرکزی شهرستان مراغه در هزارگزی جنوب مراغه و هشت هزار و پانصد گزی مشرق جادهء شوسهء مراغه به میاندوآب واقع شده است سرزمینی کوهستانی است با هوای معتدل و مالاریاخیز چهل تن سکنه دارد آب آنجا از قنات تأمین میشود...
ناخردمند
[خِ / خَ رَ مَ] (ص مرکب)نادان بی عقل (ناظم الاطباء) سفیه بی معرفت احمق ابله غیرعاقل که خردمند نیست : اگر بر من این اژدهای بزرگ که خواند ورا ناخردمند گرگفردوسی جوان و پیر که در بند مال و فرزندند نه عاقلند که طفلان ناخردمندندامیرخسرو.
