ناحره
[حِ رَ] (ع ص) تأنیث ناحر است ج، نواحر و ناحرات.
ناحره
[حِ رَ] (ع اِ) آخرین روز از ماه، یا آخرین شب و روز آن (ناظم الاطباء) آخرین روز و آخرین شب از ماه (شمس اللغات) اولین روز یا آخرین روز یا آخرین شب ماه (المنجد) ج، نواحر و ناحرات.
ناحز
[حِ] (ع ص) بعیر ناحز؛ شتر سخت سرفه و نحاززده (منتهی الارب) (آنندراج) شتر سرفه کننده و مبتلا به بیماری نحاز (ناظم الاطباء) شتر سرفه دار (شمس اللغات) نحزالبعیر؛ اصابه داء النحاز، فهو ناحز (المنجد (||) مص) برخورد کردن سپل پنجم شترمرغ آرنج آن را (ناظم الاطباء) درخوردن سپل پنجم...
ناحس
[حِ] (ع ص) سال قحط (آنندراج) عام ناحس؛ سال قحط (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) مجدب (المنجد) ج، نواحس.
ناحساب
[حِ] (ص مرکب) آنکه در حساب اشتلم کند آنکه به حق اذعان نکند زورگو که حرف حساب نشنود که حرف حساب نزند که حسابش درست نباشد.
ناحساب گفتن
[حِ گُ تَ] (مص مرکب)حرف زور زدن زورگوئی.
ناحسابی
[حِ] (ص مرکب) در تداول عامه، کسی که به حق راضی نشود کسی که به حرف حساب گردن ننهد - آدم ناحسابی؛ کسی که حق و حساب نمیداند که حرف حساب نمی زند آشفته کار زورگو مقابل حسابی رجوع به حسابی شود - حرف ناحسابی؛ سخنی که درست و بحق...
ناحسابی کردن
[حِ کَ دَ] (مص مرکب)حق و حساب رعایت نکردن زور گفتن بدحسابی کردن.
ناحص
[حِ] (ع ص) خر مادهء وحشی نازاینده (منتهی الارب) (آنندراج) ماده خر وحشی نازاینده (ناظم الاطباء ||) آواز کردن زاغ (شمس اللغات ||) زن لاغر شده از غایت پیری (شمس اللغات).
ناحط
[حِ] (ع ص) سخت سرفنده (منتهی الارب) کسی که سرفه می کند (ناظم الاطباء) کسی که سخت سرفه می کند (المنجد||) زفیر برآورنده (ناظم الاطباء) (از المنجد).
ناحفاظ
[حِ] (ص مرکب) بی حفاظ بی پوشش (ناظم الاطباء) بی احتیاط (آنندراج) (غیاث اللغات) که حفاظ ندارد که ایمنی و اطمینان خاطر در آن نیست که بی در و پیکر است که حصن و حصاری استوار ندارد || بی شرم بی حیا (ناظم الاطباء) بی شرم فاسق (آنندراج) (غیاث اللغات)...
ناحفاظی
[حِ] (حامص مرکب) عمل ناحفاظ بی احتیاطی رعایت احتیاط نکردن : چگونه ست و این ناحفاظی ز چیست حفاظ شما را تولا به کیست؟نظامی || بدکاری بی شرمی بی حیائی بی عفتی نداشتن تقوی ناپرهیزگاری بی ناموسی در ناموس دیگران طمع کردن فسق فجور : و از باب حفاظ تا...
ناحق
[حَ ق / حَ ق ق] (ص مرکب، اِ مرکب)ناراستی ناراست باطل دروغ کذب (ناظم الاطباء) بیهوده: باطل باشد و ناحق (لغت فرس اسدی ص 459 ) آنچه که حق و درست نیست : نباشد خوب اگر ز آن پس که شستم دل به آب حق که جان روشنم هرگز...
ناحق شناس
[حَ شِ] (نف مرکب)ناسپاس بی وفا نمک بحرام بی داد (ناظم الاطباء) ناسپاس و بی وفا (آنندراج) : ایزد عز ذکره همه ( ناحقشناسان کفار نعمت را بگیراد (تاریخ بیهقی ص 475.
ناحقشناسی
[حَ شِ] (حامص مرکب)عمل ناحق شناس ناسپاسی بی وفائی رجوع به ناحق شناس شود.
ناحق گفتن
[حَ گُ تَ] (مص مرکب)بخلاف حق گفتن زورگوئی.
ناحل
[حِ] (ع ص) لاغر از بیماری یا از سفر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) لاغر (شمس اللغات) رقیق هزیل نزار (مهذب الاسماء): جمل ناحل؛ هزیل (المنجد) شتر لاغر (ناظم الاطباء) سیف ناحل؛ رقیق (المنجد) شمشیری که تیغهء آن از بسیاری کار کردن باریک شده باشد (ناظم الاطباء) ج، نحول.
ناحله
[حِ لَ] (ع ص) تأنیث ناحل است رجوع به ناحل شود || شتر سبک اندام || تیغ تنک باریک (منتهی الارب) (آنندراج) النواحل؛ السیوف التی رقت ظباها من کثره الاستعمال (المنجد) ج، نواحل.
ناحمول
[حَ] (ص مرکب) ناشکیبا بی تحمل بیقرار نابردبار.
ناحمولی
[حَ] (حامص مرکب)بی تحملی بی صبری ناشکیبائی : ناحمولی انبیا را ز امردان ورنه حمالست بد را حملشانمولوی طبع را گشتند اندرحمل بد ناحمولی گر کنند از حق بودمولوی.
