ناچیدکورانلو
(اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه در 42 هزارگزی جنوب خاوری قره آغاج و 30 هزارگزی راه ارابه رو احمدآباد به تکاب واقع است سرزمینی کوهستانی و مالاریاخیز است هوائی معتدل دارد، سکنهء آنجا 190 تن و به کار زراعت مشغول اند آب آن از...
ناچیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) چیده ناشده و فراهم نشده (ناظم الاطباء) ناگسترده گسترده نشده نامرتب نامنظم نابسامان که چیده و آراسته نشده است || که از درخت چیده نشده است نچیده گل و میوه ای که از شاخه و درخت چیده و جدا نشده باشد.
ناچیدهولاویران لو
(اِخ) از دهات دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه و در پنج هزارگزی جنوب غربی قره آغاج و 25 هزارگزی جنوب جادهء شوسهء مراغه به میانه واقع و منطقه ای کوهستانی و مالاریاخیز است هوایش معتدل است ساکنانش 212 تن اند و به کار زراعت اشتغال دارند آب آنجا...
ناچیز
(ص مرکب) بی قدر بی مقدار (ناظم الاطباء) پست و ناقابل (فرهنگ نظام) چیز حقیر چیز پست فرومایه بی ارز بی ارج وضیع ناقابل بی قابلیت بی ارزش : ز خاشاک ناچیز تا عرش راست سراسر به هستی یزدان گواستفردوسی همو آفرینندهء مور و پیل ز خاشاک ناچیز و دریای...
ناچیز داشتن
[تَ] (مص مرکب) ناچیز شمردن به چیزی نشمردن به چیزی نگرفتن مهم نشمردن اهمیت ندادن اعتنا نکردن: -به ناچیز داشتن:ندارد بزرگی کسی را بچیز نه خواری به ناچیز دارد بنیزفردوسی.
ناچیز شدن
[شُ دَ] (مص مرکب) از اهمیت افتادن از رواج و رونق افتادن خوار شدن کم شدن کاستن : اسلام عزیز گشت و کفر ناچیز شد (تاریخ سیستان ||) باطل شدن محو شدن گم و نابود و فراموش شدن مدروس شدن بی ارزش و بی اثر گشتن : یارب چه دل...
ناچیز کردن
[کَ دَ] (مص مرکب) کشتن به قتل رساندن از بین بردن اعدام تار و مار کردن به قتل رساندن از بین بردن مغلوب کردن در هم کوفتن منکوب کردن : هندوان را سربسر ناچیز کرد رومیان را داد یک چندی زمانفرخی فرمان سلطان محمود بود به توقیع وی تا خواجه...
ناچیز گشتن
[گَ تَ] (مص مرکب) ناچیز گردیدن ناچیز شدن معدوم شدن نابود شدن : ای تن بیجان کوهی که نگردی ناچیز ای دل بیهش روئی که نگردی بریانفرخی تعجب بماندم از حال این دنیا که فریبنده است، در هشت نه سال این مرد را برکشید و بر آسمان جاه رفت و...
ناچیزی
(حامص مرکب) خردی کوچکی || بی قدری بی مقداری (ناظم الاطباء ||) فقر ناداری بینوائی بی چیزی || نابودی نیستی (ناظم الاطباء) هلاک.
ناچین
(ن مف مرکب) چیده نشده ناچیده رجوع به ناچیده شود.
ناحٍ
[حِنْ] (ع ص) ناحی نحوی رجل ناحٍ؛ مرد نحوی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) کسی که نحو میداند ج، نُحاه رجوع به نحو شود.
ناحات
(ع اِ) کرانه (منتهی الارب) جمع ناحه است رجوع به ناحه شود.
ناحاش
(اِخ) ناحاش (به معنی مار) شهریار عمون که خواست با اهالی یا بیش جلعاد عهدی استوار نماید بشرط آنکه چشم راست هر یک از ایشان را بکند و چون شائول این مطلب را شنید روح خداوند بر وی آمده بدان استصواب ایشان را از دست وی رهائی بخشید ( لیکن...
ناحاش
(اِخ) پدر ابی جایل بعضی از گمان چنان است که ناحاش همان پادشاه است که سابقاً مذکور شد و برخی دیگر وی را یسی ( میدانند و معتبرترین آنها رای آخرین است (از قاموس کتاب مقدس ص 764.
ناحر
[حِ] (ع ص) اسم فاعل است از نحر (المنجد) رجوع به نحر شود.
ناحرات
[حِ] (ع ص، اِ) جِ ناحره (ناظم الاطباء) جِ نحیره (منتهی الارب) رجوع به ناحره شود.
ناحران
[حِ] (ع اِ) و ناحرتان، دو رگ است در زنخ و دو رگ سینهء اسب، یا دو استخوان در پهلوی سینهء اسب که آن را واهنتان نیز خوانند و دو ترقوه که چنبر گردن باشد (منتهی الارب) (آنندراج) و ناحرتان، بصیغهء تثنیه نام دو رگ در زنخ و یا در...
ناحرتان
[حِ رَ] (ع اِ) رجوع به ناحران شود.
ناحرمتی
[حُ مَ] (حامص مرکب) در تداول، بی حرمتی پاس حرمت دیگران نداشتن بی ادبی جسارت توهین احترام دیگران را رعایت نکردن.
ناحرمتی کردن
[حُ مَ کَ دَ] (مص مرکب) بی حرمتی کردن بی احترامی کردن.
