ناپدیدی
[پَ] (حامص مرکب) غیبت (مهذب الاسماء) نامشهود بودن نامرئی بودن : ای باغ ارم به بی کلیدی فردوس فلک به ناپدیدینظامی.
ناپذرفتنی
[پَ رُ تَ] (ص لیاقت)نپذیرفتنی نامقبول غیرقابل قبول نشنودنی که قابل اطاعت کردن نیست.
ناپذرفته
[پَ رُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناپذیرفته رجوع به ناپذیرفته شود.
ناپذیر
[پَ] (نف مرکب) ناپذیرنده نپذیرنده ناپذیرا که قابل نیست که نمی پذیرد که قبول نمی کند ترکیب ها: -آشتی ناپذیر؛ اجتناب ناپذیر اصلاح ناپذیر امکان ناپذیر اندرزناپذیر انکارناپذیر انعکاس ناپذیر پندناپذیر تزلزل ناپذیر جبران ناپذیر خدشه ناپذیر درمان ناپذیر دل ناپذیر شکست ناپذیر صورت ناپذیر عرض ناپذیر عقل ناپذیر علاج...
ناپذیرا
[پَ] (نف مرکب) ناپذیر نپذیرنده که پذیرا نیست قبول نکننده مقابل پذیرا رجوع به پذیرا شود.
ناپذیرفتنی
[پَ رُ تَ] (ص لیاقت)قبول نکردنی غیرقابل قبول باورنکردنی.
ناپذیرفته
[پَ رُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نامقبول مردود قبول نشده مستجاب نشده تصویب نشده : عذرهای دگرم هست و نگویم زین بیش ناپذیرفته بود عذر چو بسیار بودامیرمعزی.
ناپذیرندگی
[پَ رَ دَ / دِ] (حامص مرکب) صفت ناپذیرنده.
ناپذیرنده
[پَ رَ دَ / دِ] (نف مرکب)ناپذیر ناپذیرا نپذیرنده مقابل پذیرنده.
ناپراکنده
[پَ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مجتمع غیرمنتشر نامتفرق مقابل پراکنده.
ناپرداختنی
[پَ تَ] (ص لیاقت)نپرداختنی که قابل پرداختن نیست که قابل کارسازی و تأدیه نیست که ادا کردنی نیست.
ناپرداخته
[پَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ادانشده تأدیه نشده کارسازی نشده || تمام نشده ناقص نابساخته که ساخته و پرداخته نشده نامرتب غیرمهیا آماده نشده || صیقل نخورده که جلادار و صاف و شفاف نیست.
ناپردخته
[پَ دَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناپرداخته.
ناپرسیدنی
[پُ دَ] (ص لیاقت) که قابل پرسیدن نیست که نباید پرسید.
ناپرسیده
[پُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) سؤال نشده نخواسته - ناپرسیده گفتن؛ بدون مقدمه گفتن بدون اینکه سؤال شود و بخواهند گفتن : اما سخن ناپرسیده مگوی تا در رنج نادانسته نیفتی (منتخب قابوسنامه ص 29 ) ناپرسیده مگوی (خواجه عبدالله انصاری) سخن ( ناپرسیده همه را سخرهء تیغ...
ناپروا
[پَرْ] (ص مرکب) بی التفات بی رغبت بی میل( 1) (از برهان قاطع) لاابالی (انجمن آرا) بی خبر غافل (ناظم الاطباء) بی توجه بی التفات سست انگار || بی ترس و بیم (برهان قاطع) بی بیم (انجمن آرا) بیباک بی اندیشه (آنندراج) بیباک بی پروا بی ترس دلیر بهادر...
ناپروائی
[پَرْ] (حامص مرکب) شغل و کار و پیشه (ناظم الاطباء) شغل (منتهی الارب) ناپروا بودن صفت ناپروا.
ناپروای
[پَرْ] (ص مرکب) ناپروا : بوده نقاش خرد در شجرت متواری شده فراش صبا در چمنت ناپروای انوری (از سندبادنامه ص 23 ) از نهیبت ستاره بی آرام در رکابت زمانه ناپروایانوری.
ناپروردگی
[پَرْ وَ دَ / دِ] (حامص مرکب) پرورش ندیدن تربیت نشدن تربیت ندیدن : از ناپروردگی و بی ممارستی شراستی و زعارتی در طبع داشت (جهانگشای جوینی).
ناپرورده
[پَرْ وَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)پرورش نیافته پرورده نشده || ناتمام ناقص کامل نشده (یادداشت مؤلف) مقابل پرورده رجوع به پرورده شود : در علاج زنیکه بچهء ناپرورده از وی بیفتد (ذخیرهء خوارزمشاهی).
