استاتیسه
[اِ تی سِ] (فرانسوی، ص) شبیه یا منتسب به استاتیس.
استاتیوس
[اِ] (اِخ) یکی از شعرای هازل و فکاهی روم قدیم. او در مائهء دوم قبل از میلاد میزیست و قریب 40 مضحکه نوشته است. از اینهمه بجز بعض جملات چیزی بجا نمانده است.
استاتیوس
[اِ] (اِخ)(1) اِستاس. یکی از مشاهیر شعرای باستانی روم. مولد او بسال 61 م. در شهر ناپل و وفات در سنهء 96 بوده است و او در زمان حیات بسیار مشهور بود و صلات گرانبها از ممدوحین خود درمی یافت. چندین منظومه و قصائد و مدایح بسیار دارد. آثار وی...
استاج
[اِ] (ع اِ) چوبکی است میان کاواک که بر آن پنبهء ریسیده را برای تافتن پیچند. || یا چیزی که رشته را از دوک بدست بر آن پیچند. (منتهی الارب). اِستیج.
استاجلو
[اُ] (اِخ) یکی از هفت قبیله از ایلات ترک که ارکان سپاه صفویه محسوب میشدند و آنها از این قرارند: شاملو، روملو، استاجلو، تکلو، ذوالقدر، افشار و قاجار. (تاریخ ادبیات ایران تألیف برون ترجمهء یاسمی ج4 ص 41).
استاجلو
[اُ] (اِخ) رجوع به محمدبیک استاجلو و رجوع به محمدبیک خامان سلطان استاجلو شود.
استاجنان
[اِ] (اِخ) یکی از نواحی انزان کوه هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 123 بخش انگلیسی).
استاخ
[اُ] (ص) گستاخ. (برهان) (جهانگیری). بستاخ. (مؤید الفضلاء). اوستاخ. (آنندراج). بی ادب و لجوج. (برهان). بی پروا :
با کسی علم دین نگفت استاخ
زآنکه دل تنگ بود و علم فراخ.سنائی.
تیر از گشاد چشم تو استاخ میرود
شاید که در حریم دل خصم محرم است.
سیف اسفرنگ.
|| محرم. یگانه. و رجوع به استاخی شود.
استاخ
[اِ] (اِ) شاخی که تازه از درخت روئیده باشد. (برهان). ستاک.
استاخ
[] (اِخ) شهرکیست خرد از حدود خراسان بر دامن کوه نهاده. (حدود العالم).
استاخرما
[اَ خُ] (اِ مرکب) تخم خرما، سوختهء او مجفف قروح است. (الفاظ الادویه). استخوان خرما. هستهء خرما.
استاخی
[اُ] (حامص) گستاخی. دلیری. جرأت. جسارت. بی پروائی. تهور. شوخی. سوءادب. تجاوز از حدّ : مشتی اوباش درهم شده بودند و ترتیبی نبود و هر کس که میخواست استاخی میکرد و با طغرل سخن میگفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 565).
بدین زمان بکش(1) استاخی مرا و بدان
مرا سخای تو کرده...
استاخیس
[] (اِخ) (بمعنی سنبل گندم) یکی از مسیحیان رومی و رفیق پولس حواری. (رسالهء رومیان 16 : 9) (قاموس کتاب مقدس).
استاد
[اُ] (ص) (معرب آن نیز استاد و استاذ) اوستاد. اُستا. اوستا (مخفف اوستاد)(1). ماهر. بامهارت. صاحب مهارت. حاذق. (دهار) (ربنجنی) :
از غایت بی ننگی و از حرص گدائی
استادتر از وی همه این یافه درایان.سوزنی.
ز گوهر سفتن استادان هراسند
که قیمت مندی گوهر شناسند.نظامی.
حاذق؛ سخت استاد. (ربنجنی).
- استاد شدن؛ ماهر شدن. حذق....
استاد
[اِ] (فعل) این فعل در زبان پهلوی مورد استعمال داشته است و در فارسی نادر آمده است: [ ابومسلم ] به حلوان شد، باز خلعتها آوردند، بنهروان شد و سپاهها رسیدن استاد به استقبال وی، تا بر نیکوتر هیأتی و کرامت و عزی ببغداد اندر شد. (تاریخ سیستان ص 138)....
استاد
[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) (از یونانی ستادین(2)) نزد یونانیان مقیاس طول به اندازهء 600 گام یونانی. استاد یونانی معادل 185 گز (متر) بود. (ایران باستان ص 593 و 843).
(1) - Stade.
(2) - Stadion.
استاد
[اُ] (اِخ) یکی از نامداران ایران به زمان خسرو پرویز.
استاد
[اُ] (اِخ) لقب ابوالبرکات، طبیب، صاحب کتاب معتبر، و چون در طب استاد گویند مراد او باشد.
استاد
[اُ] (اِخ)(1) ادرین وان. نقاش به اسلوب و شیوهء هلندی، مولد وی لوبِک بسال 1610 م. و وفات در آمستردام بسال 1685. وی در پرداختن صحنه های زندگانی داخلی استاد بود و چند پردهء نقاشی او در موزه های لوور و آمستردام و لاهه و برلن و غیره مضبوط است....
استاد اردشیر
[اِ اَ دَ] (اِخ) شهری که طبق روایت به أمر اردشیر اول ساسانی بنا شد: از عمارت و شهرها که [اردشیر] کرد... استاد اردشیر، و هرمزد اردشیر. (مجمل التواریخ و القصص ص 62). در تاریخ حمزه بجای این نام «اشااردشیر» آمده است. (مجمل التواریخ ص 62 و ص 63 ح).
