استا
[اَ / اُ] (اِخ) مخفف اوستا و در لغت نامه ها به اشتباه آنرا تفسیر زند و پازند گفته اند: استا تفسیر زند است، و زند و پازند دو کتاب است از صحف ابراهیم. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). تفسیر کتاب زند است و آن کتاب مغان باشد که در احکام...
استا
[اِ] (نف مرخم) ستایش کننده. (برهان) (جهانگیری). ستاینده، چنانکه گویند: خودستا و خوداستا و بدون ترکیب مستعمل نشود. (رشیدی). || (اِمص) ستایش. اسدی در لغت فرس ذیل افدستا آرد: افد شگفت باشد و ستا ستایش چنانکه دقیقی گفت :
جز از ایزد توام خداوندی
کنم از دل بتو بر افدستا.
استا
[اُ] (ص) مخفف اُستاد که آموزنده باشد. (برهان) (جهانگیری) (غیاث اللغات). آموزگار. معلم. اوستاد :
هرکه از استا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد این بدان.
مولوی.
گرچه این عاشق بخارا میرود
نه بدرس و نه به استا میرود.
مولوی.
گفت استا راست میگوید روید
درد سر افزون شدم بیرون شوید.
مولوی.
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا...
استا
[اُ] (اِ) اوستا. اوستاد. در اصطلاح بنایان خطی یا نقطه ای یا سطحی که آنرا مأخذ کار کنند. الگو. دلیل. || مقیاس فلزات قیمتی، که ملاک مسکوکات محسوب میشود(1). اوستا. اوستاد.
(1) - Etalon.
استا
[اِ] (اِخ) نام قریه ای از قرای سمرقند. (جهانگیری). و منسوب به آنجا را استائی خوانند. (برهان) (سروری) (مراصد الاطلاع).
استا
[اِ] (اِخ) (قلعه یا حصار...) قلعه ایست از ولایت رستمدار که بحصانت تمام اشتهار دارد. (جهانگیری) (شعوری). و رجوع به حبیب السیر جزو4 از ج3 ص 335 و 344 و 345 شود.
استاء
[اِ] (ع مص) بافتن جامه را: استی الثوب. (منتهی الارب).
استائل
[اِ ءِ] (اِخ) رجوع به استال (مادام دُ...) شود.
استااوئلی
[اِ ءِ] (اِخ)(1) قریه ای در الجزیره و آن در قدیم مقام فرقهء مذهبی تراپیست(2) بود و دارای موستانها است.
(1) - Staoueli.
(2) - Trappistes.
استائوئن
[اَ ئو ءِ] (اِخ)(1) ایالتی در پارت که شهر عمدهء آن آساک(2) بود و در این شهر آتش جاودانی میسوخت و ارشک (اشک) اول مؤسس سلسلهء اشکانی در حضور آن آتشکده بتخت شاهنشاهی نشست. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء یاسمی ص 107).
(1) - Astaouene.
(2) - Asaak.
استاباماتر
[اِ ما تِ] (لاتینی، اِ مرکب)(1)عنوان تصنیف موسیقی مذهبی که در خمیس العهد آنرا از روی اقوال منثورهء ژاکُپُن داتَدی (مائهء چهاردهم میلادی) به آواز میخوانند. مشهورترین استاباتها، استابات پالِسترینا، پِرگُلِس، هَیدن و رُسَینی است که در 1841 م. تصنیف شده است.
(1) - Stabat Mater.
استابی
[اِ] (اِخ)(1) شهری از کَمپانی قدیم، مجاور پُمپِئی که در 79 م. بر اثر آتشفشانی وِزوو منهدم شد.
(1) - Stabies.
استات
[اَ سِ] (فرانسوی، اِ)(1) ملحی که از اسید اَسِتیک حاصل آید.
(1) - Acetate.
استاتودر
[اِ دِ] (اِ)(1) عنوانی که نخست به حکام هلند در ایام استیلای اطریشیها و سپس به پادشاهان اُرانژ و رؤسای جمهوری ایالات متحده (هلند) از مائهء شانزدهم تا 1795 م. داده اند.
(1) - Stathouder.
استاتوکو
[اِ کُ] (لاتینی، اِ مرکب)(1) (مخفّف این ستاتو کو آنته(2)) وضع حاضر.
(1) - Statu quo.
(2) - In statu quo ante.
استاتیرا
[اِ تا تِ] (اِخ)(1) ارشک پسر داریوش دوم که بعدها پس از جلوس بتخت موسوم به اردشیر گردید، وی با استاتیرا دختر ایدِرنِس (ویدرن) یکی از بزرگان پارسی ازدواج کرد و برادر استاتیرا موسوم به تری تخمس(2) آمس ترپس دختر شاه را داشت. (ایران باستان صص 901 و 962). استاتیرا...
استاتیرا
[اِ تا تِ] (اِخ)(1) زن داریوش سوم پادشاه هخامنشی. (ایران باستان ص 1449). او پس از جدال نخستین اسکندر و داریوش با حرم پادشاه اسیر اسکندر شد. (ایران باستان صص 1318 - 1320).
(1) - Stateira.
استاتیرا
[اِ تا تِ] (اِخ)(1) دختر داریوش سوم. او با مادر خود همنام بود. کنت کورث گوید (کتاب 4 بند 5): مقارن فتح صور بدست اسکندر (332 ق. م.) نامه ای از داریوش سوم به اسکندر رسید که او را پادشاه خوانده به او تکلیف کرده بود دخترش استاتیرا را به...
استاتیره
[اِ تا تِ رَ] (اِخ) رجوع به استاتیرا شود.
استاتیس
[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) گلی است از نوع پلمباژینه استاتیسه(2).
(1) - Statice.
(2) - Plombaginees staticees.
