استاد اسفراینی
[اُ دِ اِ فَ یِ] (اِخ) رجوع به ابواسحاق (ابراهیم بن محمد بن ابراهیم بن مهران) اسفراینی شود.
استادالاطباء
[اُ دُلْ اَ طِبْ با] (اِخ)رجوع به فخرالدین خجندی شود.
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (ع ص مرکب، اِ مرکب) وکیل دار. استاد سرای. یکی از مناصب عهد خلفای عباسی: اما وزیر ابن یونس چون ببغداد آمد ناصر خلیفه پسر بخاری را نیابت وزارت داده بود و باز معزول کرده و در آن حال ابن حدیده وزیر بود. ابن یونس را باز...
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (اِخ) لقب ابن علقمی محمد ملقب به مؤیدالدین. رجوع به ابن علقمی شود.
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (اِخ) ابن تعاویذی. رجوع به ابن تعاویذی شود.
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (اِخ) ابوالفرج بن مظفر. رجوع به ابن تعاویذی شود.
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (اِخ) اقماری ملقب بعزّالدین: و من منازلها [ منازل بین بلبیس و غزه ] قطیا... و کان الامیر بها فی عهد وصولی الیها عزّالدین استادالدّار اقماری. (ابن بطوطه).
استادالدار
[اُ دُدْ دا] (اِخ) عضدالدین بن رئیس الرؤسا، دارمی. رجوع به عضدالدین و حبیب السیر جزء3 از ج2 ص117 و 118 و جزء4 از ج2 ص13 شود.
استادانه
[اُ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)همچون استادان. بطریقهء اساتید. ماهرانه.
استادبران
[اُ بَ] (اِخ) استاذبران. یکی از قراء اصفهان و ابوالفضل محمد بن ابراهیم بن الفضل الاستاذبرانی از آنجاست. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
استادبرانی
[اُ بَ] (ص نسبی) منسوب به استادبران. رجوع به استادبران شود.
استادخرد
[اُ خُ رَ] (اِخ) استاذخرذ. یکی از قراء ری. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
استاد رودکی
[اُ رو دَ] (اِخ) رودکی شاعر مشهور عهد سامانی را بسبب فضیلت و تقدم در فنون ادب و شعر بدین لقب استاد شاعران خوانند :
رودکی استاد شاعران جهان بود
صدیک از وی توئی کسائی پرگست.
کسائی.
ای آنکه طعن کردی در شعر رودکی
این طعن کردن تو ز جهل و ز کودکی است
کان کس...
استاد سرای
[اُ دِ سَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) استادالدّار. وکیل دار: و هم آنجا که نشسته بود استاد سرای را فرمود بمشافهه. (اسرارالتوحید چ تهران ص 300). در این مدت شعار شغل وزارت از ظهیرالدین برکشیدند و در نصیرالدین ابوالقاسم که استاد سرای بود، پوشیدند. (تاریخ آل سلجوق تألیف محمد بن...
استاد شهید
[اُ شَ] (اِخ) شهید بلخی شاعر مشهور عهد سامانی :
استاد شهید زنده بایستی
وآن شاعر تیره چشم روشن بین
تا شاه مرا مدیح گفتندی
بالفاظ خوش و معانی رنگین.دقیقی.
وآنگاه که شعر پارسی گوئی
استاد شهید میر بونصری.منوچهری.
و رجوع به شهید... شود.
استادعلم
[اُ عَ لَ] (اِ مرکب) چنانکه عادت قدیم درزیانست، خیاطی صاحبان کار را به لاغ و مضاحک سرگرم کرده و از هر جامه وار شاخی میربود. قضا را شبی بخواب دید رستاخیز برپاست، و ملکی عرض و تشهیر را پرچمهای گوناگون از دزدیده های او بر درفشی آتشین کرده و...
استادکار
[اُ] (ص مرکب) اُستاکار. ماهر مسلط در صنعت یا حرفه ای :
شاگردپیشگان و خریطه کشان وی
استادکار تیر سپهرند بر زمین.سوزنی.
استادکاری
[اُ] (حامص مرکب) صفت استادکار. مهارت :
بچابک دستی و استادکاری
کنی در کار این قصر استواری.نظامی.
استادگار
[اِ] (ص مرکب، اِ مرکب) دربان و خادم. (آنندراج بنقل از فرهنگ سکندرنامه).
استادگی
[اِ دَ / دِ] (حامص) ایستادگی. ثبات قدم. پایداری. مقاومت. بجد گرفتن کاری را. مواظبت کردن :
خوش بجد استادگی در منع جانان میکند
پاسبان سخت جان، تأثیر میخ پرده است.
تأثیر.
لطف کن تا بنده در خدمت کند استادگی
دست چربی میکند ثابت قدم، تصویر را.اثر.
|| توقف و اهمال :
می تواند کشت ما را...
