اسپروز
[اِ پَ / پُ] (اِخ) نام کوهیست بسیار بلند و رفیع. (برهان) (جهانگیری). این کوه در بندهش فصل 12 بندهای 29 و 36 اسپروچ یاد شده و همانست که یونانیان آن را زاگرس(1) خوانده اند. (یشتها تألیف پورداود ج 1 ص 190) :
همی رفت آن شاه گیتی فروز
بزد گاه در...
اسپره
[اِ پَ رَ / رِ] (اِ) اسپرک. جای پا که از چوب سازند و در بیل تعبیه کنند (در لهجهء قزوین).
اسپرهم
[اِ پَ هَ] (اِ) اسپرغم. (جهانگیری). سپرغم. مطلق گلها و ریاحین. (برهان): بساک؛ تاجی باشد که از اسپرهم بندند. (فرهنگ اسدی).
اسپری
[اِ پَ] (ص نسبی) سپری. آخر. (جهانگیری). به آخرآمده. (اوبهی). به انجام رسیده. (رشیدی). آخرشده. بنهایت رسیده. (برهان).
-اسپری شدن و گشتن؛ بپایان رفتن و به آخر رسیدن. تمام شدن. کامل شدن. خاتمه یافتن. مضی :
چو آن پاسخ نامه شد اسپری
زنی بود کو شد به پیغمبری.فردوسی.
چو این پاسخ نامه گشت اسپری
فرستاده...
اسپریز
[اَ] (اِ مرکب) اسب رس. میدان و فضا و عرصه. (برهان). اسپریس. اسپرز. (سروری). || رزمگاه :
ببر کرده یکسر سلیح ستیز
نهادند رو جانب اسپریز.جلالی.
و رجوع به اسپریس شود.
اسپریس
[اَ] (اِ مرکب) میدان اسب دوانی و میدان جنگ. اسپرس. اسپریز. اسپرز. اسپرسپ. اسفرسف. سپریس. (جهانگیری). اَسبریس. (اوبهی). در اوستا بجای اسپریس، چَرِتا آمده و کلمهء مرکب چَرِتُو دراجَو (درازای چرتا) که در بند 25 از فرگرد دوم وندیداد آمده در گزارش پهلوی (= زند، تفسیر اوستا) به اَسپراس گردانیده...
اسپریش
[اَ] (اِ مرکب) صورتی از اسبریس و مؤلف برهان قاطع گوید آن را با کیش قافیه آورده اند.
اسپریمن
[اِ مُ] (اِخ)(1) ناحیه ای در بلژیک (لیِژ)، دارای 4200 تن سکنه و بدانجا معدن سنگ مرمر است.
(1) - Sprimont.
اسپرینگفیلد
[اِ] (اِخ)(1) شهری است در ممالک متحدهء امریکا در ایالت ماساچوست، در 180 هزارگزی مغرب بوستون، در کنار نهر کونکتیکوت، دارای کارخانه های اسلحه سازی و 150000 تن سکنه دارد. || شهری در ممالک متحدهء امریکا، کرسی ایلینوا دارای 70000 تن سکنه و کارخانه ها. || شهری در اتازونی (اُهیو)،...
اسپزیا
[اِ پِ] (اِخ) رجوع به اسپدزیا شود.
اسپ سار
[اَ] (اِ مرکب) در عجائب المخلوقات آمده که به جزایر چین نوعی حیوان است درازبالا، سرش مانند اسپ و تن مانند آدمی و دو پر دارد که ممد رفتارشان میشود!
اسپ ساران
[اَ] (اِ مرکب) که سر اسب و تن آدمی دارند. در مجمل التواریخ و القصص در «ذکر شهرستان روئین»، حکایت پسران را آورده است. و پادشاهی بهوس بازرگانی کشتیها راست کرد و بسفر دریا پرداخت، ناگاه بادی برآمد و لنگرها بگسست و بادبانها شکست و مسافران غرقه گشتند. اما پادشاه...
اسپست
[اَ پِ / اِ پِ] (اِ)(1) علفی است که بترکی یونجه خوانند و معرّب آن فصفصه است و تخم آنرا بذرالرطبه گویند. (برهان). اسفست. سپست. (جهانگیری). قَضْب. قضبه. قَت. یُنجه: ذُرق؛ گیاهی است که آن را حندقوق گویند و بفارسی اسپست دشتی است. خلیط؛ گل و لای آمیخته به کاه...
اسپ سمده
[اَ سُ دِ] (اِخ) موضعی در خیرودکنار از نواحی کجور مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 109 بخش انگلیسی).
اسپسوه
[] (اِخ) (قریهء ...) قریه ای به ماوراءالنهر. (حبیب السیر جزو3 از ج3 ص319).
اسپش
[اُ پُ] (اِ) کرمی که در پوستین و نمد و گندم افتد. (غیاث اللغات).
اسپغل
[اَ غُ] (اِ) بفارسی بزرقطوناست. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به اسپغول شود.
اسپغول
[اَ / اِ] (اِ) نام تخمی است. معنی ترکیبی آن گوش اسپ است، چه غول بمعنی گوش است و تخم مذکور با گوش اسپ مشابهت دارد و بعضی نوشته اند که برگش شبیه گوش اسب است. (غیاث اللغات) (برهان) (سروری). تخمی که با شربت بخورند برای سردی. (مؤید الفضلاء). بفارسی...
اسپک
[اَ پَ] (اِ) خیمهء کلان. (غیاث اللغات). || از اندامهای اسطرلاب. (التفهیم بیرونی). فَرَس. از اعضاء اسطرلاب. || پره و دندانهء کلید: المغبن؛ جای اسپک کلید. المغرز؛ جای اسپک کلید. (مهذب الاسماء). و رجوع به اسبک شود.
اسپک
[اِ پِ] (اِخ)(1) جان هنینگ. یکی از مشاهیر جهانگردان انگلیس. مولد وی جوردانس بسال 1827 م. و وفات سنهء 1864. وی در 17سالگی داخل خدمت نظام شده و در عسکر هندی تا رتبهء سرهنگی ترفیع یافت و در سال 1856 به معیت سرهنگ بورتون به نیت اکتشافات به افریقای شرقی...
