اسپ نمه
[اَ نَ مَ / مِ] (اِ مرکب) برگستوان. عقاق. (مؤید الفضلاء).
اسپنو
[اِ پَ] (اِخ) رجوع به اسپنوی شود.
اسپنوی
[اِ پَ] (اِخ) کنیزک تژاو داماد افراسیاب. گویند او بسیار جمیله بود و چون تژاو بگریخت بیژن او را متصرف شد و به اضافهء کاف بعد از حرف ثالث که اسپکنوی باشد، هم به نظر آمده است. (برهان) (مؤید الفضلاء) :
یکی ماهروئی بنام اسپنوی
سمن پیکر و دلبر و مشکبوی.فردوسی.
اسپنیشته
[اِ پِ تَ] (اوستایی، اِ)(1) آتشی که در بهشت در حضور اهورمزدا میسوزد و آن یکی از پنج نوع آتش است که در یسنای IIو IV مذکور است و در تفسیر پهلوی آنها نیز مندرج است و در کتاب بندهش هم اسامی این آتشها با تحریفی آمده است. (ایران در...
اسپو
[] (پسوند) مزید مؤخر نام بعض امکنه است: اغوزبن اسپو. لنداسپو.
اسپوار
[اَ پَ] (پهلوی، ص) اَسپار. اَسپارَک. اسوار. سوار. رجوع به سوار و فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 223 شود.
اسپوختن
[اِ تَ] (مص) سپوختن. بهم درآمیختن. (اوبهی). رجوع به سپوختن شود.
اسپوراد
[اِ پُ] (اِخ)(1) (جزائر...) اسپراد. جزائر کوچک در بحر ابیض بین رودس و سیسام. اسپوراد در زبان یونانی بمعنی پراکنده میباشد و بواسطهء تفرّق و پراکندگی جزائر فوق را بدین نام خوانده اند و آنها عبارتند از: کاریوط، پَطمس، لرِس، کالیمنوس، استانکوی، اوستریالیه، ارکی، خرکیت، انجیرلی ایلیاکی، کرپه و کاشوط....
اسپوردشت
[اِ دَ] (اِخ) یکی از نواحی آمل. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 112).
اسپورزهیم
[اِ هَ] (اِخ)(1) یوهان گاسپار. طبیب آلمانی، یکی از مؤسسان علم مغزشناسی(2) (1776 - 1832 م.).
(1) - Spurzheim, Johann Gaspar.
(2) - Phrenologie.
اسپوریزی
[اِ] (اِخ) یکی از قراء ساری. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص122 بخش انگلیسی).
اسپورینه
[اِ نَ] (اِخ)(1) وستریسیوس. یکی از شعرا و سرداران روم قدیم. مولد سال 22 م. وی تا زمان دمیسین بزیست و از هواداران اتن بود و بعلیه ویتپوس بکوشید و در جنگهای بسیار فاتح گردید و در زمان وسپازین به مقامات عالیه نایل گشت. بعض اشعار و منظومه های او...
اسپوریوس کاسیوس
[اِ] (اِخ)(1) یکی از کنسولهای معروف روم که سه بار بدین مقام رسید و در سال 486 ق. م. قانون تقسیم اراضی را وضع کرد و پاتریسیوس ها وعده دادند که قانون مزبور را اجرا کنند، لکن عاقبت او را بکشتند. (لغت نامهء تمدن قدیم).
(1) - Spurius Cassius.
اسپوزیپوس
[اِ پُ زی] (اِخ)(1) یکی از فلاسفهء آتن و برادرزادهء(2) افلاطون است که در سال 347 ق. م. به جای وی به ریاست آکادمی منصوب شد و در 339 ق. م. درگذشت. از آثار اسپوزیپوس چیزی در دست نیست، لکن ظاهراً عقاید فلسفی وی با عقاید فیثاغورس نزدیک بوده است....
اسپوسیپ
[اِ پُ] (اِخ) رجوع به اسپوزیپوس و اسبوسبوس شود.
اسپوکلا
[اِ کَ] (اِخ) یک از نواحی گیل خوران فرح آباد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 120 بخش انگلیسی). || یکی از نواحی لالاباد. (رابینو ص118 بخش انگلیسی) و رجوع به همان کتاب ص 44 شود.
اسپولت
[اِ پُ لِ] (اِخ)(1) رجوع به اسپولتو شود.
(1) - Spolete.
اسپولتو
[اِ پُ لِ تُ] (اِخ)(1) اسپولت. شهری به ایتالیا، در ایالت اومبریا به 120 هزارگزی شمالی روم، در کنار نهر ماروجا. قریب 22000 تن نفوس دارد. یک قلعه، یک کلیسای زیبا، پلی بزرگ، و بعض آثار عتیقه در آنجا دیده میشود. اسپولتو از شهرهای باستانی است که در مقابل آنیبال...
اسپومحله
[اِ مَ حَلْ لَ] (اِخ) از نواحی سدن رستاق مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 125 بخش انگلیسی).
اسپونتن
[اَ تَ] (هزوارش، مص)اَسبونتن. به لغت ژند و پاژند، مشاهده کردن. دیدن و در فرهنگی بمعنی دوانیدن آمده است. (از آنندراج).
