اسپرس
[اِ پِ رِ] (اِ)(1) قسمی گیاه برای علیق ستور و آن غیر یونجه است(2).
(1) - Esparcet. eparcet. Esparcette.
eparcette.
(2) - Onobrychis sativa. Sainfoin (des
pres).
اسپرسا
[اَ پَ] (اِ مرکب) در بابل واحد مقیاس مساحت، مسافتی بود که شخصی رشید (یعنی کسی که بحدّ رشد رسیده بود) در مدت دو دقیقه میتوانست طی کند (این مقدار از زمان را از این جهت اتخاذ کرده بودند که بر حسب تجربه معین شده بود از وقتی که اولین...
اسپرسب
[اَ رَ] (اِ مرکب) اسب رس. اسپرس. (جهانگیری). اسپریس. اسفریس. اسپرز. اسبریز. عرصه و میدان. (برهان). اسپرسف. اسفرسف. (شعوری). || رزمگاه. رجوع به اسپریس و اسبریس و اسپرسا شود.
اسپرسپ
[اَ رَ](1) (اِ مرکب) رجوع به اسپرسب شود.
(1) - بکسر اول هم گفته اند. (برهان).
اسپرسف
[اَ رَ] (اِ مرکب) فضا. عرصه. میدان. (برهان) (مؤید الفضلاء). رجوع به اسپرسب شود.
اسپرسک
[اِ پِ رِ] (اِ)(1) اسپرس وحشی.
(1) - Onobrichisc. (Gauba).
اسپرصف
[اَ رَ] (اِ مرکب) میدان. اسبریس. (سروری). و آن محرف اسپرسف است. رجوع به اسپرسب شود.
اسپرطم
[] (اِ)(1) قفرالیهود. (فهرست مخزن الادویه). مومیائی کوهی. مومیائی پالوده. ابوطامون. اسقلطس.
(1) - Bitume de judee.
اسپرغم
[اَ / اِ پَ غَ / اِ پَ رَ] (اِ) گلها و ریاحین. (جهانگیری). گلها و ریاحین باشد مطلقاً و ریحانی را نیز گویند که آنرا شاه اسپرم خوانند. (برهان). رستنیی است خوشبوی که بتازیش ریحان گویند و گویند که در عهد کسری یعنی انوشیروان ماری بنزدیک سریر آمد و...
اسپرک
[اِ پَ رَ] (اِ)(1) به هندی اسم اکلیل الملک است. (تحفهء حکیم مؤمن). گیاهی است زرد که بدان جامه رنگ کنند و بعربی زریر گویند. (رشیدی) (سروری) (غیاث) (برهان). رنگی است که رنگریزان جامهء سبز بدان رزند. (مؤید الفضلاء). وَرس، و آن گیاهی شبیه سمسم است . منبت آن بلاد...
اسپرکی
[اِ پَ رَ] (ص نسبی) منسوب به اسپرک. رنگیست سبز که از اسپرک رزند و آن گیاهی است. (مؤید الفضلاء).
اسپرکیوس
[اِ پِ] (اِخ)(1) امروزه آنرا هِلاّدا نامند. شطی در یونان قدیم و آن از پَند جاری شود و ببحر اِژِه ریزد.
(1) - Sperchius.
اسپرلوس
[اِ پَ] (اِ) خانه و سرای پادشاهان و سلاطین و حکام. (جهانگیری) (برهان). کاخ. کوشک. قصر :
چه نقصان دیدی از کعبه تو بی دین
که گردی گرد اسپرلوس شاهان.عسجدی.
اسپرم
[اِ پَ رَ] (اِ) ریحان برگ معطر. هر گیاه که برگ آن بوی خوش دارد. مطلق گلها و ریاحین. (برهان). اسپرغم. رجوع به اسپرغم شود. سپرم. اسپرهم. کلمهء اسپرم جزء دویم نام بعضی گیاهان خوشبو باشد، چون: جم اسپرم، جوان اسپرم، خوش اسپرم، شاداسپرم، شاه اسپرم، کافوراسپرم (اقحوان) (محمودبن عمر...
اسپرم آب
[اِ پَ رَ] (اِ مرکب)(1) ادویه ای باشد که در آب بجوشانند و بدن بیمار را بدان بشویند و آنرا پخته گاو نیز گویند و به تازی نطول نامند. (جهانگیری). داروهای به آب جوشانیده باشد که بیماران را بدان بشویند. (برهان) (سروری). بختگاو.
(1) - Bain aromatique.
اسپرماهی
[اِ پَ] (اِ مرکب)(1) قسمی ماهی پلاژیوستم(2) از نوع راژیده(3) شامل 40 قسم ماهی که در دریاهای سرد و معتدل یافت شود.
(1) - Raie. Raie bouclee.
(2) - Plagiostome.
(3) - Rajides.
اسپرنجان
[اِ پِ رِ] (اِخ) یکی از نواحی رامیان فندرسک استرآباد. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 128 بخش انگلیسی).
اسپرن زد
[اِ رُ زِ] (اِخ)(1) ادیب اسپانیائی، مولد اَلْمِنْدرالِجو. مؤلف «دیابل مُند»(2). (1808 - 1842 م.).
(1) - Espronceda.
(2) - Diable Monde.
اسپرنگ
[اِ پَ رَ] (اِخ) اسفرنگ. شهریست نزدیک سمرقند و مولد سیف [شاعر]آنجاست. (برهان). سپرنگ. (جهانگیری).
اسپرنگل
[اِ رِ گِ] (اِخ)(1) یکی از مورّخان آلمان، مولد 1746 م. در شهر روستومه و وفات در سنهء 1803 م. وی چند کتاب بسیار معتبر در علم جغرافیا و تاریخ مخصوصاً راجع به اوضاع و احوال هند نگاشته است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Sprengel.
