اسپ کاغذی
[اَ پِ غَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) صورت اسپ که آتش بازان سازند و به آتش در حرکت آید. اسپ باروت. (آنندراج).
اسپکتاتر
[اِ پِ تا تُ] (اِخ)(1) نشریه ای که توسط ادیسن(2) از 1711 تا 1714 م. منتشر میشد و حاکی از اخلاق و آداب نمایندهء اعمال مضحک جامعهء انگلیسی بود.
(1) - Spectateur (le).
(2) - Addison.
اسپ گدار
[اَ گُ] (اِ مرکب) اسب گدار. اسب گذار. اسکدار. معبر اسب. و شاید ریشهء کلمهء اسکوتاری همین کلمه باشد.
اسپ گله
[اَ گَلْ لَ / لِ] (اِ مرکب) یلخی. ایلخی. خیل: و فرمود [ بهرام گور ] تا اسپ گله ها آوردند و اسپان نیک اختیار کرد ببهانهء شکار تا بهر گله ای که میرسیدند از اسپ گله هاء بهرام میراندند. (فارسنامهء ابن البلخی ص 79).
اسپلت
[اِ پِ لِ] (اِخ)(1) کرسی پیرنهء (برانس) سفلی از ناحیهء بایُن، دارای 1194 تن سکنه.
(1) - Espelette.
اسپلطه
[اَ پَ طَ] (معرب، اِ)(1) نوعی گندم. (ذیل قوامیس عربی تألیف دُزی).
(1) - epeautre (Espelta specie de
trigo).
اسپلنج
[اَ لُ] (اِ) گیاهی است دوائی که آنرا به صفاهان شنگ و در خراسان ریش بز خالدار و بعربی لحیه التیس خوانند. طبیعت آن سرد و خشک است. خون بینی و جمیع اعضاء ببندد و ریشهای کهنه را نافع باشد و قرحهء امعاء را سود دارد و اذناب الخیل همانست....
اسپلو
[اِ پِلْ لُ] (اِخ)(1) قصبه ای است در وسط ایتالیا در ایالت پروزه بنزدیکی روم در 5 هزارگزی شمال غربی شهر فولینیو. از قصبه های مستحکم قدیمی است. در تاریخ 1529 م. شارلکن این قصبه را ضبط کرده بود و پس از وی پول بهدم و تخریب آن پرداخت.
(1) -...
اسپلی
[] (اِ) بلغت تنکابن اسم جرّی است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
اسپلیت
[اِ] (اِخ)(1) (به ایتالیائی: اسپلاتو(2)) شهری در یوگوسلاوی (دالماسی)، بندر آدریاتیک، دارای 32000 تن سکنه، مرکز سیمان و بوکسیت(3).
(1) - Split.
(2) - Splato.
(3) - Bauxite.
اسپناج
[اِ پَ] (اِ)(1) اسفناج است که سبزی آش باشد. (برهان). ترهء معروف. سپاناخ. اسفاناخ. سفاناخ. اسپاناخ. اسپانج. سبانج. (مهذب الاسماء). رجوع به اسفناج شود.
(1) - Spinacia Oleracea. epinard.
اسپناخ
[اِ پَ] (اِ) رجوع به اسپناج و اسفناج شود.
اسپنانج
[اِ پَ نا نَ] (اِ) اسفناج است که سبزی آش باشد. (برهان). رجوع به اسپناج و اسفناج شود.
اسپنت
[اِ پَ] (اِ) سپنت. گیاهی معروف که اسپان را فربه کند و یونجه و یورنچقه نیز گویند. (رشیدی). و ظاهراً این صورت، مصحف اسپست است. رجوع به اسپست شود.
اسپنت
[اِ پَ نَ] (اِخ) یکی از نواحی آمل مازندران. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 113 بخش انگلیسی).
اسپنتاآرمیتی
[اِ پِ] (اِخ) (در اوستا سپنته اَرْمَئیتی(1) که در فارسی سپندارمذ شده است) پنجمین از امشاسپندان هفتگانهء آئین زرتشتی. رجوع به اسپندارمذ و ایران در زمان ساسانیان ترجمهء یاسمی ص110 شود.
(1) - Spenta Armaiti.
اسپنتا مینو
[اِ پِ] (اِخ) از اوستایی سپنتامئینیو(1)، بمعنی خِرَد مقدس است که در آغاز پیدایش مزدیسنا، در رأس شش امشاسپند قرار داشته. (خرده اوستا تألیف پورداود صص 185 - 187). و بعدها بجای او اهورامزدا را گذاشتند. (یشت دوم و یشت نوزدهم بند 16). و گاه نیز بجای اهورمزدا، سروش را...
اسپنتمان
[اِ پِ] (اِخ) مبدل اسپیتمان است که در اوستا سپیتمه آمده. نام خانوادگی زرتشت. رجوع به اسپیتمان شود.
اسپنتی نی
[اِ پُ] (اِخ)(1) گاسپارو لوئیجی پاسیفیکو. یکی از مشهورترین آهنگ سازان ایتالیا. مولد وی بسال 1774 م. در قصبهء مایولاتی قرب یسی. وی مدتی در ناپل، روم، فلورانس و وندیک به صنعت خود پرداخت، آنگاه به پاریس رفت و آهنگهائی برای بعض نمایشنامه ها و منظومه ها بساخت و شهرت...
اسپنج
[اِ پَ] (اِ) اسفنج. رجوع به اسفنج شود. || سپنج. رجوع به سپنج شود.
