اسپ دوانی
[اَ دَ] (حامص مرکب) سبق. رجوع به اسب دوانی شود.
اسپر
[اِ پَ] (اِ) سپر. جُنّه. (برهان). تُرس. مجنّ. جَوب. فَرْض. مِجْنَب. دَرَق :
بر او گردن ضخم چون ران پیل
کف پای او گرد چون اسپری.منوچهری.
پیش این فولاد(1) بی اسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا.مولوی.
اسپری باشم گَهِ تیر خدنگ.مولوی.
-کرگ اسپر؛ سپر از پوست کرگدن :
بنیزه بگشتند و بشکست پست
کمانها گرفتند هردو...
اسپر
[اِ پُ] (فرانسوی، اِ)(1) اعمال و حرکات منظم برای تقویت جسم و تربیت روان، مانند شکار، اسپ سواری، صید ماهی و غیره. ورزش.
(1) - Sport.
اسپراد
[اِ پُ] (اِخ)(1) جزایر متفرق ارشیپل (گنگبار)، و مردم آن یونانی باشند. اسپرادهای شمال که مجاور جزیرهء اوبِه بود و از زمان استقلال یونان جزو آن مملکت محسوب می شد از اسپرادهای جنوب مجاور آسیای صغیر که مدتها در تحت سلطهء ترکان بود، جداست. رُدِس و دوازده جزیرهء سپراد (دُدِکانِز)...
اسپراس
[اَ] (پهلوی، اِ مرکب) رجوع به اسپریس شود.
اسپرانتو
[اِ پِ تُ] (اِ)(1) زبان بین المللی که دکتر زامِنْهُف در حدود 1887 م. وضع کرده و دستور آن دارای شانزده قاعده است.
(1) - Esperanto.
اسپراندیو
[اِ پِ یُ] (اِخ)(1) ژاک هانری. معمار فرانسوی، مولد نیم. بنای نُتردام دُلاگارد و قصر لنگ شان در مارسی از اوست. (1829 - 1874 م.).
(1) - Esperandieu, Jacques - Henri.
اسپرانسکی
[اِ پِ] (اِخ)(1) یکی از رجال روسیه. مولد 1772 م. در چرکوتینه و وفات در 1839 م. او به زمان پاول و الکساندر و نیکولا بزرگترین مقامات دولت روسیه را اشغال و اصول جدیده ای برای ادارهء امور کشوری ایجاد کرد و اثر بزرگی مرکب از 15 جلد ضخیم در...
اسپراین
[اِ یِ] (اِخ) اسفراین. رجوع به اسفراین شود: صواب آنست که بتن خویش حرکت کنیم هم از گرگان با غلامان سرائی و لشکر گزیده تر بر راه سمنگان که میان اسپراین و اَسَتوار بیرون شویم و به بنسا تاختن آوریم هرچه قویتر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 480).
اسپرایین
[اِ پَ] (اِخ) اسفرائین. شهری است مشهور در خراسان و چون رسم و عادت مردم آنجا چنان بودی که پیوسته با سپر می بوده اند لهذا به این نام موسوم شده است. (برهان). رجوع به اسفراین شود.
اسپرتزا
[اِ رِ] (اِخ)(1) اسپرچه. نهری است در سنجاق ازوورنیک از ولایت بوسنه از کوههای نزدیک بحدود سرب سبعان و بسوی شمال غربی جریان مییابد. این رود آبهای چند درّه را فرا گرفته از نزدیکی گراچاقچه میگذرد و تقریباً پس از طیّ مسافت 100 هزارگز، در پائین دوبوی، از ساحل راست...
اس پرثی یس
[اِ پِ ثی یِ] (اِخ)(1) پسر آنِریست یکی از معاریف و ثروتمندان اسپارت که با پُولیس پسر نیکُلااُس حاضر شد نزد خشیارشا رفته از جهت کشته شدن رسولان داریوش ترضیه بدهند. بنابراین اسپارتیان این دو تن را نزد ایرانیان فرستادند چنانکه کسان را بمرگ میفرستند. رشادت اینان و بیانی که...
اسپرچه
[ ] (اِخ) رجوع به اسپرتزا شود.
اسپرخیوس
[اِ پِ] (اِخ)(1) رودی به یونان. (ایران باستان ص 784).
(1) - Spercheus.
اسپرد
[اِ پِ رِ] (اِ) آب گوشت منجمد اعم از گوشت معمولی یا ماهی یا پاچه که آن را یخنی گویند. لرزانک. || (ص) متحیر. (ناظم الاطباء) (شعوری). || منجمد. || بستنی. (ناظم الاطباء).
اسپردن
[اِ پَ / پُ دَ] (مص) سپردن. سفارش کردن :
بدان رنج و سختی بپروردیم
کنون چونکه رفتی به که اسپردیم؟دقیقی.
|| پی سپر کردن. پیمودن :
مرد در ظلمت ایام گهر یابد و کام
که بظلمت گهر اسپرد همی اسکندر.سنائی.
اسپ رز
[اَ رِ](1) (اِ مرکب) اسپرس. (جهانگیری). اسپریس. اسفریس. میدان. فضا. عرصه. (برهان). || رزمگاه. رجوع به اسب ریس و اسپ ریس و اسپ رس و اسپرسا شود.
(1) - به کسر اول هم گفته اند. (برهان).
اسپرز
[اُ پُ] (اِ) پاره ای گوشت در درون حیوان که مادهء سوداست و اهل هند آنرا تلی خوانند. (از آنندراج). سپرز. طحال. رجوع به سپرز شود. || در ترکی زبانک شرم زنان. چوچله. دِلاّق.
اسپرزه
[اِ پَ زَ / زِ] (اِ) اسفرزه. قطونا. بزرقطونا. اسپغول. (تحفهء حکیم مؤمن). شکم پاره. قارنی یارق. اسفیوس. برغوثی. بخدُق. فسیلیون(1). یَنم. ینمه.
(1) - Psyllium. Plantago ovata. Psyili
semina.
اسپ رس
[اَ رِ](1) (اِ مرکب) اسب رس. اسپ ریز. اسپ ریس. اسفریس. میدان اسب دوانی. رجوع به اسب ریس و اسپ ریس و اسپرسا شود. || میدان. (برهان). (جهانگیری). عرصه. (برهان). || میدان جنگ. رزمگاه.
(1) - بکسر اوّل هم آمده است.
