اسپ باروت
[اَ پِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اسپ کاغذی که آتش بازان بصورت اسپ میسازند و به آتش در حرکت می آید. (آنندراج).
اسپ بد
[اَ بَ] (ص مرکب، اِ مرکب) (از: اسپ + بد (پد)، پسوند) ظاهراً کلمات اسبذ و اسابذه و اسبذیین اصلشان اسپ بد باشد. رجوع به کلمات فوق و بحرین شود.
اسپبدس
[اَ پِ بِ دِ] (اِخ)(1) عمّ خسرو اول انوشیروان که به امر او بهلاکت رسید. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء یاسمی ص 267).
(1) - Aspebedes.
اسپ تاز
[اَ] (نف مرکب) اسب تاز. اسب دواننده. || (اِ مرکب) نام روز هیجدهم است از ماههای ملکی. (برهان). || (ص مرکب) زمین هموار. (برهان). زمین صاف و هموار که قابل تاختن اسب باشد. (آنندراج).
اسپتزیا
[اِ پِ] (اِخ)(1) اسپچه. یکی از جزایر یونان در بحرالجزائر در جهت شرقی شبه جزیرهء موره در مدخل خلیج آنابولی، و آن جزیره ای کوهستانیست، طول آن از شمال غربی به جنوب شرقی 9 هزارگز و عرض آن از شمال شرقی به جنوب غربی 5 هزارگز و در ساحل شمال...
اسپتسائی
[اِ پِ] (اِخ)(1) جزیرهء گنگبار (ارشی پل)، در ساحل پِلوپُنِز در مدخل خلیج نُپلی، دارای 3300 تن سکنه.
(1) - Spetsai.
اسپج
[اِ پَ] (اِ) شپش. در گیلکی سَبَج.
اسپ چنا
[اَ پَ چَ] (اِ مرکب)(1) (بمعنی آرزومند اسب، یا خواستار داشتن اسب) یکی از نامهای ایرانیان باستان. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 228).
(1) - Aspaciana.
اسپ چوبین
[اَ پِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اسبی که از چوب کنند. || نی که اطفال و بازیگران بر آن سوار شوند(1). || کنایه از کشتی :
بدریا میشدم هر سو شتابان
سوار اسپ چوبین همچو طفلان.سلیم.
|| کنایه از تابوت :
شهی که بسته دو صد اسپ بر درش غافل
که سرطویلهء آنهاست اسپ چوبینش.
واعظ...
اسپ چوگانی
[اَ پِ چَ / چُو] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اسپی که برای چوگان بازی تربیت یافته باشد :
قامت خم، مرکب چوگانی راه فناست
عذرها بر طاق نه چون اسپ چوگانی رسید.
صائب.
اسپچه
[] (اِخ) رجوع به اسپتزیا شود.
اسپچیا
[اِ پِ] (اِخ)(1) شهر و اسکله ایست در شمال سواحل شرقی ایتالیا مرکز شهر لوانته در میان خلیجی موسوم بهمین نام، در 80 هزارگزی جنوب شرقی جنوه. لنگرگاه آن بسیار استوار و مسکن و موقف سفائن نظامی و تجارتی میباشد. (قاموس الاعلام ترکی). || (خلیج...) خلیجی است در سواحل شرقی...
اسپ چین
[اَ] (اِخ) یکی از نواحی لنگا در تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 6 ، 25 ، 105 ، 151 و 154 بخش انگلیسی).
اسپ خراس
[اَ پِ خَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اسبی که خراس بزور آن گردد :
ابلق افلاک گردن بستهء فرمان اوست
بی وقوف از باعث تدبیر چون اسب خراس.
شانی تکلو.
اسپخول
[اِ پِ] (اِ) پیخال است که فضله و افکندگی مرغان باشد. (برهان). ذرق. هَیص. مؤلف فرهنگ شعوری این بیت را برای این معنی شاهد آورده :
بهیچگاه نیارم بخانه کرد مقام
از آنکه خانه پر از اسپخول جانور است.
و غلط است، چه اسپخول که صورتی از اسپغول است بمعنی بزرقطونا (اسفرزه) است...
اسپ دار
[اَ] (نف مرکب) نگهدارندهء اسب. مهتر :
و بستور پور زریر سوار
ز خیمه خرامید زی اسپ دار.دقیقی.
بخواستش از آن اسپ دار پدر
نهاد از بر او یکی زین زر.دقیقی.
|| فرمانده لشکر. سردار سپاه.
اسپدان
[اَ پَ نَ] (اِخ)(1) نام شهر اصفهان را بطلمیوس(2) جغرافی نویس معروف یونان بنقل از اراتستنس (275 - 195 ق. م.) چنین آورده است. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 225).
(1) - Aspadana.
(2) - Ptolemaos.
اسپ دریائی
[اَ پِ دَرْ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به اسب آبی شود.
اسپدزیا
[اِ پِ] (اِخ)(1) شهری به ایتالیا (لیگوری)، دارای 000،110 تن سکنه. و آن بندر تجاری و نظامی و مؤسسات بحریه است. اسپچیا. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Spedzia.
اسپ دم
[اَ دُ] (اِ مرکب) گیاهی است از گروه نهانزادان آوندی و دارای ساقهء افقی که از یک طرف آن ریشه ها دوبه دو تقسیم شده و از طرف دیگر آن ساقه هائی خارج میشود. ساقه های هوائی آن دارای شیارهای طولی است که از یک گره به گره دیگر امتداد...
