اسپاناخ
[اِ] (اِ)(1) اسپاناغ. اسپناج. اسفناج. سفاناخ. اسپانخ. اسفاناخ. سپناخ.
(1) - epinard و اصل ریشهء اپی نار فرانسه از همین کلمهء فارسی است و بغلط لغویون فرانسه گفته اند عربی است.
اسپانبر
[اَ پامْ بَ] (اِخ)(1) اَسْبانْبَر. در مشرق تیسفون محلهء اسپانبر واقع بود و این محلی است که امروزه بقعهء سلمان پاک که از آثار اسلامی است در آن دیده میشود و هم در آنجا آثار خرابه های بسیار موجود است که طاق کسری را احاطه کرده اند. این اراضی ظاهراً...
اسپانج
[اِ نَ] (اِ) اسپناج. اسپاناخ. اسفناج و آن سبزی است که در آش کنند. (برهان) :
اسپانج خویشم دان با ترش پر و شیرین
با هر دو شدم پخته تا با تو بپیوستم.
مولوی (کلیات شمس).
اسپاندو
[اِ دَ] (اِخ)(1) شهری مستحکم در ایالت براندبورگ پروس در 14 هزارگزی غربی برلن. این شهر قلعهء استواری دارد. متهمین سیاسی را در این حصار زندانی میساختند، یک دارالشفا و یک کارخانهء اسلحه و کارخانهء کنیاک سازی و کارخانهء منسوجات ابریشمی و توربافی هم وجود دارد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) -...
اسپانهایم
[اِ] (اِخ)(1) قصبه ای کوچک در ایالت پروس در ساحل رن. در مائهء دهم میلادی مرکز امارت «کونتی» بوده بعض اصیل زادگان (شوالیه) از این محل ظهور کرده اند که حائز عنوان «کنت اسپانهایم» میباشند. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Spanheim.
اسپانی
[اِ پانْیْ] (اِخ)(1) ژان لوئی بریژیت. سرتیپ فرانسوی، مولد اُش. وی در جنگ اِسلینگ کشته شد. (1766 - 1809 م.).
(1) - Espagne, Jean Louis Brigitte d'.
اسپانیا
[ اِ ] (اِخ ) (در لاتینی هسپریا و هیسپانیا و ایبریا ) اِسپانْی. اسپانیول و در نزدعرب اندلس. قسمت اعظم شبه جزیره ای است در گوشه ٔ جنوب غربی اروپا و آن با قطعه ٔ پرتقال شبه جزیره ٔ ایبری را...
اسپانیائی
[اِ] (ص نسبی) منسوب به اسپانیا. اسپانیولی.
اسپانیش تون
[اِ تَ] (اِخ) (یعنی شهر اسپانیا) قصبه ای است مرکز جزیرهء کبیرهء ژامائیک از جزایر آنتیل آمریکا، در کنار نهر کبره و قرب مصب همین نهر، در 18 درجه و یک دقیقهء عرض شمالی و 79 درجه و 4 دقیقه طول غربی. سکنهء آن 6000 تن، پل راه آهن زیبائی...
اسپانیول
[اِ یُلْ] (اِخ) رجوع به اسپانیا شود.
اسپانیوله
[اِ یُ لِ] (اِخ)(1) لقب ریبرا(2). رجوع به ریبرا شود.
(1) - Espagnolet.
(2) - Ribera.
اسپانیولی
[اِ یُ] (ص نسبی) منسوب به اسپانیول. اسپانیائی.
اسپاه
[اِ] (اِ) اِسپه. سپاه. سپه. لشکر. (رشیدی). لشکر انبوه. (مؤید الفضلاء). جیش. رجوع به سپاه شود. || سگ. (رشیدی). رجوع به اسپاهان شود.
اسپاهان
[اِ] (اِخ) اصفهان. اسپهان. سپاهان. صفاهان. اصفاهان. مؤلف فرهنگ رشیدی گوید: و از اسپاه مأخوذ است اسپاهان، چه آن شهر همیشه موضع اقامت سپاه ایران بوده و در آن سگ نیز بسیار می بود چنانچه مؤلف تاریخ اصفهان علی بن حمزه گفته و الف و نون برای نسبت است. رجوع...
اسپاهسالار
[اِ] (ص مرکب، اِ مرکب)سپهسالار. سردار. فرمانده سپاه :
چنان بوده ست کاندیشید سلطان
بپرس از لشکر و اسپاهسالار.فرخی.
اسپاهی
[اِ] (ص نسبی، اِ) سپاهی. لشکری : وقتی اسپاهی مسلمان بودندی صوفیان را سرزنش کردندی که مباحی اند هرچه یابند بخورند این ساعت بحقیقت مباحی ترکان و اسپاهیانند... که بر هیچ ابقا نمی کنند. (راحه الصدور راوندی).
اسپ اسطرلاب
[اَ پِ اُ طُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع به اسطرلاب شود.
اسپ افکن
[اَ اَ کَ] (نف مرکب)اسب افکن :
دگر اندریمان سوار دلیر
چو ارجاسپ اسپ افکن نره شیر.فردوسی.
گزین کرد از ایشان ده و دو هزار
سواران اسپ افکن نامدار.فردوسی.
برآشفت از آن پور اسفندیار
سواری بد اسپ افکن و نامدار.فردوسی.
و رجوع به اسب افکن شود.
اسپ انگیز
[اَ اَ] (نف مرکب) رجوع به اسب انگیز شود.
اسپبارک
[اَ رَ] (پهلوی، ص مرکب)اسپوار. اسوار. اسبار. سوار. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 223).
