اسبیذروذ
[اِ] (اِخ) (بمعنی نهر ابیض) نام نهریست مشهور از نواحی آذربایجان، مخرج آن پارسیس(1) و به بحر جرجان (بحر خزر) ریزد. اصطخری گوید اسبیذرود بین اردبیل و زنجان است و کوچکتر از آنست که کشتی ها در آن کار کنند و مخرج وی بلاد دیلم است و از زیر قلعهء...
اسبیذهان
[اِ] (اِخ) موضعی است قرب نهاوند. (معجم البلدان). و رجوع به اسپیدهان شود.
اسبیر
[اِ یِ] (اِخ)(1) بندری در دانمارک (ژوتلند)، دارای 250000 تن سکنه.
(1) - Esbyerg ]biere[.
اسبیرن
[اَ رَ] (اِخ) شهری مشهور از نواحی ارزنه الروم به ارمینیه. (معجم البلدان).
اسبیل
[اَ] (ص) دزد اسب. (جهانگیری). که بغیر از اسب دزدیدن کار دیگر نکند. (سروری). و رجوع به اسپیل شود.
اسبیل
[اِ] (اِخ) حصنی است در اقصای یمن و گویند حصنی است آنسوی نجیر. شاعر در وصف حمار وحشی گوید:
باسبیل کان بها بُرْهَهً.
من الدهر مانبحته الکلاب.
و این صفت کوه است نه حصن. و ابن الدُمینه گوید: اسبیل کوهی است در مخلاف ذمار و آن منقسم به دو نیمه است نصف آن...
اسبیوش
[اَ] (اِ) اسفیوش. (دُزی). اسبغول. رجوع به اسبغول شود.
اسبیه
[اَ بی یَ] (اِخ) باطلاق ابوکلام.
اسپ
[اَ] (اِ) اسب. رجوع به اسب شود. || یکی از مهره های شطرنج. (برهان) (مؤید الفضلاء).
اسپ
[اَ / ـَسْ] (پسوند) اسف. اسپا. مزید مؤخری است در اسماء اشخاص چون: گشتاسب. جاماسپ. لهراسپ. ارجسپ و ارجاسپ و گرشاسپ. گرشاسف (فردوسی). بیوراسپ. طهماسپ. گشسپ. بانوگشسپ. آذرگشسپ. همدان گشسپ (فردوسی). برجاسپ. اخواسپ (فردوسی). زراسپ (فردوسی). شیداسپ (فردوسی). نونداسپ (فردوسی). نرداگشسپ. جمشاسپ. (برهان). || مزید مؤخر در امکنه: کرسف (قریه...
اسپ
[اِ] (از ع، اِ) موی زهار و موی دبر. (برهان). گمان میکنم این صورت مصحف خوانی از اِسْب عربی باشد.
اسپ آبی
[اَ پِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به اسب آبی شود.
اسپاتامیترس
[اِ رِ] (اِخ) نام خواجهء خشیارشا بقول کتزیاس وی بهمدستی اردوان رئیس قراولان مخصوص شب، وارد خوابگاه خشیارشاه شده و او را در خواب بکشت. این نام باید مصحف سپنت میثر باشد که بمعنی مهر مقدس است. (ایران باستان ص 904).
اسپاثینس
[اَ نِ] (اِخ)(1) نام یونانی اَسپَچَنا یکی از بزرگان عهد داریوش. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 228) (ایران باستان ص 535).
(1) - Aspathines.
اسپادا
[اِ] (اِخ)(1) اِسْپاده. لِئونِلّو. نقاش ایتالیائی، متولد در بُلُنی، تلمیذ «کاراش». وی دارای سبک رآلیست بود. (1576 - 1622 م.). بعض آثار او در موزهء لوور و موزه های دیگر موجود است.
(1) - Spada, Leonello.
اسپارت
[اِ] (اِخ)(1) اسپارته. اسپارتا. لاسدمون(2). شهر مشهور باستانی در شبه جزیرهء موره. این شهر مرکز و پایتخت خطهء لاکونیا واقع در منتهای جنوبی شبه جزیرهء مذکور است و در محلی ناهموار و کوهستانی در ساحل نهر اوروتاس جای دارد. اهالی دلاور و ساده منش آن از آرایش و پیرایش بیزار...
اسپارتاکوس
[اِ] (اِخ)(1) مردی رشید و دلاور نومیدیائی. وی در زمان حکومت رومیان قدیم خروج کرد و اصلاً از نومیدیا یعنی مغربی بوده ولی در تراکیا تولد یافته بعد از دخول در نظام او را به روم گسیل کردند. در آن میان فرار کرد و گرفتار و زندانی گردید. در سال...
اسپارترا
[اِ رِتْ] (اِخ)(1) زن آمُرگِس سردار سکاها، بقول هرودت. در جنگی که سکاها با کوروش بزرگ کردند و شکست یافتند و آمرگس اسیر شد، زن او اسپارترا حاضر نشد صلح کند. و لشکری به عدهء سیصد هزار مرد و دویست هزار زن گرد آورد و با کوروش جنگید و او...
اسپارترو
[اِ تِ رُ] (اِخ)(1) بالدُمِرو. یکی از رجال معروف اسپانیول. مولد 1792 م. پدر او چرخ کشی فقیر بوده. در سال 1808 داوطلبانه بخدمت نظام درآمده عازم پرو گردید و در سال 1824 م. با رتبهء سرداری و ثروت بسیار به اسپانیا بازگشت. در سنهء 1832 طرفداری ملکه ایزابلا و...
اسپارته
[ ] (اِخ) شهریست در ولایت قونیه و مرکز سنجاق حمید، در طرف شمال غربی این ولایت، در دامنهء شمالی کوه دوراس، در 180 هزارگزی غربی شهر قونیه و در 115 هزارگزی شمالی اسکلهء انطالیه، در 38 هزارگزی جنوب غربی دریاچهء اکردیر. موقع بسیار زیبا و فرح انگیزی دارد در...
