ازین قرار
[اَ قَ] (ق مرکب) مخفف از این قرار. ازین گونه. ازین قبیل. از این نوع. بهمین وجه :
بزیر خاک دلم گر ازین قرار طپد
برون خاک فتد پیکرم چو سنگ مزار.طغرا.
ازینکه
[اَ کِ] (حرف ربط مرکب) رجوع به از اینکه شود.
ازین گونه
[اَ گو نَ / نِ] (ق مرکب) مخفف از این گونه. از این قبیل. ازین سان. زین گونه (مخفف آن) :
همه مرزها کرد بی تاروپود
همی رفت ازین گونه تا کاسه رود.فردوسی.
چنین داد پاسخ که ای شهریار
چه زین گونه جوئی همی کارزار.فردوسی.
ازینونت
[اَ نَ وَ] (اوستایی، ص)(1)مسلح و در اوستا صفت طهمورث است(2) و همین کلمه است که در نوشته های پهلوی «زیناوند» شده است. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 266 ح).
(1) - Azinauant. (2) - و گاه نیز: Zaenavant
ازینه
[ ] (اِخ) اینه قازطاغی بازاری. نام قصبهء مرکز قضا در سنجاق «بیغا» در 12 هزارگزی جنوبی قلعهء سلطانیه در کنار رودی کوچک که بنهر مندرس فرومیریزد و قریب 4000 تن سکنه دارد. قضای ازینه محدود است از سمت شمال به قسمت شمال غربی لوا و از طرف مغرب بدریا...
ازینه
[ ] (اِخ) رجوع به اینه آباد و سرای کویی و قاموس الاعلام ترکی شود.
ازیو
[ ] (اِخ) شهرکیست بخراسان به آخر عمل گوزگانان و اندر بیابانهای این شهر مقدار بیست هزار مرد است عرب، مردمانی اند با گوسپندان و شتران بسیار و امیرشان از حضرت ملک گوزگانان رود و صدقات بدو دهند و این عرب توانگرترند از همهء عرب که اندر خراسانند پراکنده بهرجائی....
ازیه
[اَ یَ] (ع ص) ماده شتر که جز در ازاء آب نخورد. (از منتهی الارب).
ازیها
[اِ] (اِخ)(1) شهری است به اسپانیا، از ایالت سِویل، در ساحل رود هِنیل، دارای 30000 تن سکنه.
(1) - Eceja (eziha).
ازیهر
[اُ زَ هِ] (اِخ) موضعی بیمامه بنی وعله الجرمیین را (از جرم بن زبان از الحاف بن قضاعه) و در آن نخلستان بسیار است. (معجم البلدان).
ازیینان
[اِزْ] (ع مص) آراسته کردن. (منتهی الارب).
اژخ
[اَ ژَ] (اِ) دانه های سخت که از اعضا برمی آید و درد نمیکند و بعربی ثؤلول گویند. (برهان). غُدّه ای در زیر پوست که با دست آنرا توان جنبانید. آژخ. (جهانگیری). آزخ. سِلعه. ثؤلول. (منتهی الارب). زگیل. سِگل. واژو. وارو. بالو. کوک. زخ. پالو.
اژخ ناک
[اَ ژَ] (ص مرکب) که اژخ بسیار دارد: ثُؤْلِلَ جسده (علی المجهول)؛ اژخ ناک گردید جسم او. (منتهی الارب).
اژد
[اِ ژِ] (اِخ)(1) ژان. مبلغ مسیحی، متولد در سِنجِن (نروژ). وی تعلیمات انجیل را در سواحل گروئنلند منتشر ساخت. (1686 - 1758 م.).
(1) - Egede (Jan).
اژدر
[اَ دَ / اِ دَ] (اِ)(1) مار بزرگ. (برهان). مار بزرگ جثه. (غیاث اللغات). اژدرها. اژدها. تنّین. ثعبان. (بحر الجواهر). بَرغَمان. بُرسان. در اساطیر قدیمه نام ماری بغایت عظیم که از دهان آن آتش بیرون میریخته است :
وزین هفت سر اژدر عمرخوار
بپرهیزد آنکو بود هوشیار.لبیبی.
|| سر علم و رایت. (برهان)....
اژدرافکن
[اَ دَ اَ کَ] (نف مرکب، اِ مرکب)(1) کشتی های بخاری کوچک و دراز که تُرپیل بطرف کشتیهای دشمن افکند. (فرهنگستان).
(1) - Torpilleur.
اژدرانداز
[اَ دَ اَ] (نف مرکب، اِ مرکب)(1)آلتی است دراز شبیه بلولهء توپهای بزرگ که در کشتی های اژدرافکن برای انداختن ترپیل بطرف کشتی های دشمن تعبیه کنند. (فرهنگستان).
(1) - Lance torpille.
اژدردر
[اَ دَ دَ] (نف مرکب) اژدردرنده. که اژدها درد.
اژدرشکار
[اَ دَ شِ] (نف مرکب / ص مرکب) صیدکنندهء اژدها. شکنندهء اژدها :
ترک خدنگ افکن سندان گزار
بر همه شیرافکن اژدرشکار.
امیرخسرو.
اژدرها
[اَ دَ] (اِ) مار بزرگ. (برهان). مار بزرگ جثه. (غیاث اللغات). ماری عظیم بزرگ و دهان فراخ باز گشاده، و عرب ثعبان گویند. مؤلف برهان و غیاث اللغات گویند: این کلمه جمع اژدر نیست بلکه اژدرها لفظ مفرد است. اژدها. (لغت فرس) (جهانگیری). تنّین. (زمخشری) :
یکی صمصام دشمن کش(1) عدوخواری...
