ازیریس
[اُ] (اِخ)(1) شکل یونانی اسم ازیری که مصریان قدیم بیکی از خدایان عمدهء خویش میدادند. وی خدای آفتاب غروب کننده و حامی اموات، شوهر ایزیس و پدر هُروس بود. و رجوع بفرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص 137 و ایران باستان تألیف پیرنیا ص 84 و 943 شود.
(1) - Osiris.
ازیز
[اَ] (ع مص) سرد شدن. سردی. || سخت جوشیدن. || بجوش آمدن. || شدت سیر. || آواز کردن ابر از دور. || چیزی را سخت جنبانیدن. || درآمیختن چیزیرا. || افروختن آتش. || (اِ) جوش. || آواز جوش دیگ. غلغل. پُلغ پلغ. بانگ جوشیدن دیگ روئین. (مهذب الاسماء). بانگ دیگ...
ازیش
[اَ] (حرف اضافه + ضمیر) ازو. از وی، چنانکه گویند ازیش بستان، یعنی ازو بگیر و از وی بستان. (برهان). ازش. رجوع به ازش شود. حسین خلف این کلمه را با این معنی آورده است، شاید در بعض لهجه ها بوده است لکن من نشنیده ام.
ازیغ
[اَ] (اِ) نفرت و کینه. (غیاث از لطائف و رشیدی). دل سردی :
از دروغ توست جانم در ازیغ
از جفای توست ریشم پرستیم.ناصرخسرو.
و صحیح آن اریغ و آریغ است. و رجوع به آزیغ شود.
ازیغ
[اُ زَ] (ع اِ) از اعلام عرب است.
ازیل
[اَ یَ] (ع ص) آنکه میان هر دو ران وی دوری بود. (منتهی الارب). آنکه رانهایش از یکدیگر دور بود. (مهذب الاسماء).
ازیله
[ ] (اِخ) شهری است [ به ناحیت مغرب ] بزرگ و یکی باره دارد سخت استوار و بازپس ترین شهری است که از وی باندلس روند. (حدود العالم). ظاهراً این صورت تصحیفی از اریوله است. رجوع به اریول و اریوله شود. و شاید ازیلی باشد.
ازیلی
[اَ] (اِخ) شهری است در مغرب، اندر بلاد بربر، پس از طنجه در زاویهء خلیجی که بسوی شام کشد و بر آن سوری است متعلق بدماغه ای که در دریا پیش رود. سور مزبور زیباست و شراب اهالی از چاه هائی با آب خوشگوار است. ابن حوقل گوید: راه برقه...
ازیم
[اَ یَ] (ع ص) شتر که بانگ نکند. (منتهی الارب). اسجم.
ازیم
[اَ] (اِخ) کوهی است در بادیه.
ازین
[اَ] (حرف اضافه + صفت / ضمیر)مخفف از این. زین. من هذا. || (ص مرکب) (اشارهء وصف جنس) ازین گونه. ازین نوع. ازین قسم :
بپرسید از زال زر موبدی
ازین تیزهش راه بین بخردی.فردوسی.
اندر این میانه هر جا که ازین بزرگی را یعقوب [ لیث ] عمل داده بود چون یعقوب...
ازین
[ ] (ص) خنثی. (مؤید الفضلاء از الغنیه و شرفنامه).
ازین
[اَ یَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زینت. آراسته تر. بزینت تر.
ازینان
[اِ یِ] (ع مص) آراسته شدن. زینت گرفتن. ازدیان. آراسته گردیدن. (منتهی الارب).
ازین پس
[اَ پَ] (ق مرکب) مخفف از این پس. از حالا. از این ببعد :
بدو گفت هرگز تو در خان من
ازین پس نباشی نگهبان من
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
کزین پس نیابی تو از بخت بهر
بمن چون دهی کدخدائی شهر.
فردوسی.
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
ازین پس جز...
ازینجا
[اَ] (حرف اضافه + اسم) مخفف از اینجا. از این مکان. || (حرف ربط مرکب) ازین سبب. برای این. بدین علت :
مگر مار بر گنج ازینجا نشست.نظامی.
ازین رو
[اَ] (حرف ربط مرکب) رجوع به از این رو شود.
ازین سان
[اَ] (ص مرکب، ق مرکب)مخفف از این سان. از این گونه. از این قبیل. زینسان (مخفف آن) :
بود دانشومند و هم پهلوان
نبیند کسی پیر زینسان جوان.فردوسی.
برین دشت ازینسان بکین آمدم
نه از بهر گاه و نگین آمدم.فردوسی.
همه بوم ما را ازینسان بر است
اگر زر و سیم است اگر گوهر است.
فردوسی.
ازین سپس
[اَ سِ پَ] (ق مرکب) مخفف از این سپس. بعد از این. من بعد.
ازین سو
[اَ] (حرف اضافه + صفت + اسم) مخفف از این سو. از این جهت. از این طرف :
ازین سو و زان سو پرستندگان
پس پشت و پیش اندرون بندگان.فردوسی.
