ازهری
[اَ هَ] (ص نسبی) منسوب به ازهر، نام جد منتسب الیه. (انساب سمعانی).
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) ابومنصور. رجوع به ازهری محمد بن احمد ... شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) جمال الدین محمد. رجوع به ازهری هروی شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) حسین بن ابراهیم. رجوع بحسین بن ابراهیم و معجم المطبوعات شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) خالدبن عبدالله مکنی بابی الفضل. رجوع بخالد... ازهری و معجم المطبوعات و اعلام زرکلی شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) عبدالرحمن خلف. رجوع بعبدالرحمن... و معجم المطبوعات شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) محمد بن احمدبن الازهر طلحه بن نوح بن ازهر الازهری الهروی اللغوی مکنی بابومنصور، امام مشهور در لغت. وی فقیه شافعی مذهب بود و علم او در لغت غلبه داشت و بدان اشتهار یافت و همگان بر فضل و ثقت و درایت و ورع او متفق بودند،...
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) مروزی. رجوع بجمال الدین و لباب الالباب ج 1 ص 215 و 218 شود.
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) نورالدین. یکی از شعرای دورهء خداوندگار غازی و از اهالی آق شهر. (قاموس الاعلام ترکی).
ازهری
[اَ هَ] (اِخ) هروی. مرحوم هدایت در مجمع الفصحاء آرد: اسمش جمال الدین محمد و از فحول شعراست. محمد عوفی او را بکمالات ستوده. از قصیده ای که در مدح سراج الملک تاج الدین محمد گفته است نوشته شد:
ای در غم تو گشته مرا چشمه سار چشم
ناخورده می چراست ترا...
ازهرین
[اَ هَ رَ] (اِخ) (بصیغهء تثنیه) اَزْهَران. نیرین. ماه و خور. ماه و هور.
ازه لوریدو
[اَ زِ لُ دُ] (اِخ)(1) کرسی «اندر اِلُوار»، از ناحیهء شینُن، در ساحل رود اندر، دارای 1977 سکنه و راه آهن از آن گذرد و قصری عالی از مائهء شانزدهم بدانجاست.
(1) - Azay-le-Rideau.
ازهی
[اَ ها] (ع ن تف) نعت تفضیلی از زهو. نازنده تر. متکبرتر. خودپسندتر.
- امثال: ازهی من ثعلب.
ازهی من ثور.
ازهی من دیک.
ازهی من ذباب.
ازهی من طاوس.
ازهی من غراب؛ لانه اذا مشی لایزال یختال و ینظر الی نفسه و قال:
الجّ لجاجاً من الخنفساء
و ازهی اذا ما مشی من غراب.
ازهی من وعل؛ قیل...
ازهیرار
[اِ] (ع مص) شکوفه برآوردن گیاه. (منتهی الارب).
ازی
[اَزْیْ] (ع مص) اُزیّ. فراهم آمدن بسوی آن. (منتهی الارب). مقبوض شدن. || پیش آمدن کسی را بوجهی که خود سلامت ماند و او را بفریبد. (از منتهی الارب). || فراهم کردن. || در مشقت انداختن کسی را. || کم کردن مال. (منتهی الارب).
ازی
[اُ زی ی] (ع مص) کم گردیدن سایه. || فراهم آمدی بسوی... مقبوض شدن. || فراهم کردن. (منتهی الارب).
ازیٍ
[اَ یِنْ] (ع اِ) اَزْوٍ. جِ زای یعنی زاء اخت راء. (منتهی الارب) (قطر المحیط).
ازیاء
[اَزْ] (ع اِ) جِ زیّ. پوششها. هیأتها. || جِ زای یعنی زاء اخت راء.
ازیاج
[اَزْ] (ع اِ) جِ زیج: و کانت له [ لابن الدّهان ] الید الطولی فی النجوم و حل الازیاج. (ابن خلکان).
ازیار
[اَزْ] (ع ص، اِ) جِ زیر.
