اژدن
[اَ ژْ/ژَ/ژِ دَ] (مص) آژدن. آجیدن. رجوع به آجیدن و آژدن شود.
اژده
[اَ ژْ/ ژَ/ ژِ دَ / دِ] (اِ) ناهمواری و درشتی سوهان. (غیاث اللغات). آژده. رجوع به آژده شود.
اژدها
[اَ دَ] (اِ) مار.(1) مار بزرگ. (برهان). ماری بس بزرگ. (جهانگیری) :
نگه کرد پیشش یکی مار دید
که آن چادر خفته اندرکشید
ز سر تا بپایش ببوئید سخت
شد از پیش او سوی برور درخت
چو مار سیه بر سر دار شد
سر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش آن بدید
بدان شاخ باریک...
اژدهاپاره
[اَ دَ رَ / رِ] (ص مرکب) یا اژدهاباره. مانند اژدها. یا آنکه سر و کار با اژدها دارد، و مجازاً، ضحاک :
فریدون به آن اژدهاپاره مرد
به آن قوت اژدهایی چه کرد.نظامی.
اژدهاپیکر
[اَ دَ پَ / پِ کَ] (ص مرکب)که در شکل و هیئت مانند اژدها باشد :
شنودند کآنجا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدهاپیکرست.فردوسی.
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری.فردوسی.
به طَمْعِ بزرگیم بدْهی بباد
بدان اژدهاپیکر دیوزاد.اسدی.
|| که نقش اژدها دارد :
درفشش ببین اژدهاپیکر است
بر آن نیزه بر، شیر زرین سر...
اژدهاچشم
[اَ دَ چَ / چِ] (ص مرکب) که دیده ای چون دیدهء اژدها دارد یا شوخ چشم :
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاچشم ناپاک را.فردوسی.
اژدهاخوی
[اَ دَ] (ص مرکب)تندخوی. زشت خُلق :
که این اژدهاخوی مردم خیال
نهنگی است کآورده بر ما وبال.نظامی.
اژدهادل
[اَ دَ دِ] (ص مرکب) که دل چون اژدها دارد. قوی دل. پرجرأت :
بینی از اژدهادلان صف زدگان چو مورچه
خانهء مورچه شده چرخ ورای معرکه.
خاقانی.
اژدهادوش
[اَ دَ ها] (اِخ) لقبی که ضحاک را داده اند بدان جهت که از دوش او دو مار رسته بود :
بدید او [ کاوه ] چو بدعهد ضحاک را
چنان اژدهادوش ناپاک را.فردوسی.
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را.فردوسی.
رجوع به اژدها و دوش اژدها شود.
اژدهاسار
[اَ دَ] (ص مرکب) اژدهاسر. که سری مانند اژدها دارد :
نگه کرد شاه آن یلی یال و برز
بکف کوه کوب اژدهاسار گرز.اسدی.
اژدهافش
[اَ دَ فَ] (ص مرکب)اژدرمانند. همچون اژدرها. اژدهامنظر. اژدرصورت :
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
بدان اژدهافش یل نامدار
فزون گرد شد مردم از صد هزار.اسدی.
|| اژدهاشکل (درفش) :
وز آن رستمی اژدهافش درفش
شده روی خورشید تابان بنفش.فردوسی.
یکی اژدهافش درفشی بپای
تو گفتی همی اندرآید ز جای.فردوسی.
پدید آمد آن...
اژدهاک
[اَ ژِ دَ / اَ دَ] (اِخ) ضحاک. (جهانگیری). ضحاک ماران. (برهان). ازدهاک. آژی دهاک. اَزی دهاک. ازدهاق (معرّب). طبری گوید: بیوراسب، و هو الازدهاق و العرب تسمیه الضحاک فتجعل الحرف الذی بین السین و الزای(1) فی الفارسیه ضاداً و الهاء حاءاً و القاف کافاً :
ایا شاهی که ملک تو...
اژدهاکش
[اَ دَ کُ] (نف مرکب) کشندهء اژدها :
یل اژدهاکش بگرز و بتیر
سوار هزبرافکن و گردگیر.اسدی.
اژدهاکیش
[اَ دَ] (ص مرکب) بدروش. اهریمن کیش.
اژدهاگیر
[اَ دَ] (نف مرکب) اژدرکش. اژدهاافکن :
همی گویدش اژدهاگیر باش
گر از خویشی قیصر آژیر باش.فردوسی.
اژدهاوش
[اَ دَ وَ] (ص مرکب)اژدهافش. مانند اژدرها. || (اِخ) ضحاک ماردوش.
اژدهای رایت
[اَ دَ یِ یَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اژدهای علم. نقش اژدرها که بر علم تصویر میکردند :
در تن اژدهای رایت تو
مار افعی شود عدو را پی.(1)ظهیر فاریابی.
(1) - ن ل: در تن از اژدهای رایت تو
مار افعی شود عدو را نی.
(دیوان چ بینش ص 270).
اژدهای علم
[اَ دَ یِ عَ لَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اژدهای رایت. صورت اژدها که بر علم نقش کنند. (رشیدی) :
اژدهای علم عزم ورا بهر عدو
عقرب از پیش روان، نیش اجل در دنبال.
سلمان ساوجی.
رجوع به اژدها شود.
اژدهای فلک
[اَ دَ یِ فَ لَ] (اِخ)(1)شکلی است در فلک بصورت اژدها که آن عقدتین است و بعربی آنرا رأس و ذنب گویند و تنین را نیز گویند که صورتی از جملهء چهل وهشت صورت فلکی است. (غیاث اللغات) (رشیدی) (برهان). رأس و ذنب سر و دم تنین فلک است. (مؤید...
اژدهای نشانه
[اَ دَ یِ نِ شا نَ / نِ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) صورت اژدها که برای هدف و نشانهء تیر بوده است : و زبانهء بیرق چون سنان آتشین می تافت و اژدهاء نشانه از باد حمله چون شیران جنگی بر خود می پیچید. (تاج المآثر).
