ازدارسیره
[اَ سی رَ] (اِخ) موضعی در خاصهء رمدانی در تیرکار هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 124 بخش انگلیسی).
ازدارک
[اَ رَ] (اِخ) موضعی از محال اسفی ورد و شوراب ساری. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو بخش انگلیسی ص 121).
ازداف
[اِ] (ع مص) ازداف لیل؛ تاریک شدن شب. (منتهی الارب). اِسداف.
ازدال
[اَ] (اِ مرکب) اَزْدار. رجوع به آزاد (قسمی درخت جنگلی) شود.
ازدانقاذار
[اَ] (اِخ) یکی از بزرگان اسلام که لکنت زبان همچو نبطیان داشت و مانند صهیب بن سنان و عبیداللهبن زیاد، حاء را ها تلفظ میکرد. (البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 75).
ازدب
[اَ دَ] (اِ فعل) مگیر.(1) (دستور الفضلاء). مگیر و مکش. (اداه الفضلاء) (شعوری از محمودی). مؤلف مؤید الفضلاء و آنندراج گوید: در این لغت شبهه است که فارسی است یا ترکی، غالب آن است که ترکی است - انتهی. لکن در ترکی چنین کلمه ای نیست.
(1) - ن ل: مکش.
ازدباء
[اِ دِ] (ع مص) از پس راندن. || بار کردن. (منتهی الارب). || برداشتن. (تاج المصادر بیهقی) (کنز اللغات).
ازدباب
[اِ دِ] (ع مص) ازدباب قربه؛ پر گردیدن مشک. پر شدن مشک. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).
ازدپ
[اَ دَ] (اِ فعل) رجوع به ازدب شود.
ازدج
[ ] (اِخ) رجوع به طرهان (ایل) شود.
ازدجاج
[اِ دِ] (ع مص) ازدجاج حاجب؛ تمام و تا دنبالهء هردو چشم رسیدن ابرو. (منتهی الارب).
ازدجار
[اِ دِ] (ع مص) بازداشتن. نهی کردن. || ازدجار طائر؛ فال گوئی کردن بمرغ. (منتهی الارب). || بازایستادن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || بازده شدن. (تاج المصادر).
ازدحاف
[اِ دِ] (ع مص) رفتن بسوی.... (منتهی الارب).
ازدحام
[اِ دِ] (ع مص) انبوهی کردن بر. (مجمل اللغه) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). زحام. زحمت. تزاحم. (مجمل اللغه). مزاحمت. بک. مک. هجوم و انبوهی کردن. (مؤید الفضلاء): که غالب همت ایشان بمعظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکنند. (گلستان). || فراهم آمدن. (منتهی الارب). || (اِ)...
ازدخام
[اِ دِ] (ع مص) ازدخام حمل؛ برداشتن بار را. (از منتهی الارب).
ازدر
[اَ دَ](1) (ص مرکب) (از: از + دَر) درخور. سزاوار. لایق. (جهانگیری) (برهان). شایسته. مناسب. حری. زیبنده. زیبای. (برهان). برازنده. شایان. مخصوص. برای. بجهت :
فرستاد بر میمنه سی هزار
گزیده سوار ازدر کارزار.فردوسی.
بیاراستند ازدر جهن جای
خورش با پرستنده و رهنمای.فردوسی.
جهان دید برسان باغ بهار
در و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه...
ازدراء
[اِ دِ] (ع مص) حقیر داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (زوزنی). احتقار. کم شمردن. تحقیر. خوار داشتن. استزراء : و لااقول لکم عندی خزائن الله و لااعلم الغیب و لااقول انی ملک و لااقول للذین تزدری اعینکم لن یؤتیهم الله خیراً الله اعلم بما فی انفسهم انی اذاً لمن...
ازدراد
[اِ دِ] (ع مص) فروبردن لقمه و جز آن را بگلو. (از منتهی الارب). بگلو فروبردن. (غیاث اللغات). فروخوردن. ابتلاع. (تاج المصادر بیهقی).
ازدراع
[اِ دِ] (ع مص) کاشتن تخم را. (منتهی الارب). کشت کردن. (تاج المصادر بیهقی). تخم کشتن. زرع. (زوزنی). کشتن. کاشتن.
ازدرام
[اِ دِ] (ع مص) از حلق فروبردن [ چنانکه لقمه را ] . (منتهی الارب). ابتلاع. بحلق فروبردن.
