از بیخ
[اَ] (حرف اضافه + اسم، ق مرکب)از بن. از اصل.
- از بیخ افتادن و از بیخ برکنده شدن؛ انقعاث. انقعاف. انقعار. انجعاف. تقرب. (منتهی الارب).
- از بیخ برانداختن و از بیخ برکندن و -برکشیدن و برآوردن؛ از بن برآوردن. (آنندراج). قلع. اقتلاع. اباحه. اسحات. اقتیاض. اقتتات. الحاف. تقریب. (منتهی الارب)....
ازبیدر
[ ] (اِخ) ناحیهء کوچکی ملحق به صوشهری و این شهر در سنجاق قره حصار از ولایت سیواس است. (قاموس الاعلام ترکی).
از بیر
[اَ] (حرف اضافه + اسم، ص مرکب)از بر. (جهانگیری) (برهان). بیاد گرفتن و حفظ. (برهان) (آنندراج).
- از بیر کردن؛ از بر کردن. (آنندراج) :
با عطارد بسرخامه سخن داند گفت
هر دبیری که بدیوان کند آنرا تقریر
از پی رسم درآموختن نامه کنند
نامهء خواجه، بزرگان و دبیران از بیر.فرخی.
ازبیرار
[اِ] (ع مص) رجوع به ازبئرار شود.
ازبیوس
[اُ زِ] (اِخ)(1) رجوع به اُزِب و فهرست فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود و فهرست یسنا تألیف پورداود شود.
(1) - Eusebius.
ازپ
[اِ زُ] (اِخ)(1) اِزوپ. اِزوپوس. اِسوپُس. فسانه ساز یونانی. وی در اول برده بود و سپس آزاد گشت و در آخر مردم دلف او را بکشتند. وی شخصی نیمه اساطیری است که او را زشت رو و الکن و کوژپشت توهم کنند و مجموعه ای از افسانه های ازپ بنثر...
ازت
[اَ زُ] (فرانسوی، اِ)(1) (از یونانی، مرکب از «اَ»، حرف نفی + زُئه، حیات) دمی(2) باشد بسیط و بیرنگ و بی بو و بی طعم. چهارخمس ترکیب هوا از ازت است. یک لیتر ازت 258/1 گرم وزن دارد و وزن مخصوص آن 976/5 است.
(1) - Azote. (2) - دَم، ترجمهء...
ازتات
[اَ زُ] (فرانسوی، اِ)(1) (اصطلاح شیمی) ملحی که از ترکیب اسید ازتیک حاصل شود، مانند ازتات نقره که از ترکیب اسید ازتیک و نقره پدید آید.
(1) - Azotate.
ازتعاد
[اِ تِ] (ع مص) سخت بانگ کردن شتر. (غیاث اللغات از لطائف و منتخب). این کلمه در جای دیگر دیده نشد.
ازتیک
[اَ زُ] (فرانسوی، اِ)(1) (اسید...) (اصطلاح شیمی) اساساً به اسیدی اطلاق میشود(2) که آنرا بوسیلهء اسید سولفوریک از اَزُتات دُپُتاسیُم بدست آرند (و آنرا اسید نیتریک نیز نامند). این اسید برای ساختن ازتات ها (یا نیترات ها)، نیترُ بنزین و غیره بکار رود و در تهیهء مواد ملونه و نیز...
ازج
[اَ زَ] (ع اِ)(1) سَغ، و آن نوعی از بناء طولانی و دراز است. ج، آزُج، آزاج، اِزَجَه.
(1) - Voute en berceau.
ازج
[اَ زَج ج] (ع ص) شترمرغ درازگام. شترمرغ فراخ گام. ج، زُجّ. || شترمرغی که بالای هر دو چشم آن پر سپید باشد. || مرد باریک و کشیده ابرو. (منتهی الارب). باریک و دراز ابرو. آنک ابروش باریک باشد و دراز و نیکو. (تاج المصادر بیهقی). کمان ابرو. (زوزنی). آنک...
ازج
[اَ زَج ج] (ع اِ) بطن اوسط دماغ. مجمع البطنین.
ازج
[اَ زِ] (ع ص) متبختر. تبخترکننده.
ازج
[اَ زَ] (اِخ) (باب ال ...) محله ای بزرگ در بغداد، دارای بازارهای بسیار و محال کبیره، در جانب شرقی و در آن عده ای محله هاست که هر یک از آنها چون شهری، و نسبت بدان ازجی و گروهی از اهل علم و غیره بدان منسوبند. (معجم البلدان). بستانی...
ازجاء
[اِ] (ع مص) راندن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پیش راندن. نرم راندن (منتهی الارب)، چنانکه باد ابر را و گاو گوسالهء خود را: الریح تزجی السحاب و البقر تزجی ولدها؛ ای تسوقه. || بسر بردن: ازجی به العیش؛ بسر برد با او زندگانی را. (منتهی الارب).
ازجاج
[اِ] (ع مص) آهن در بن نیزه کردن. زُجّ در نیزه کردن. آهن را در بن نیزه درآوردن. (از منتهی الارب). زج کردن نیزه. (تاج المصادر بیهقی).
ازجال
[اَ] (ع اِ) جِ زَجَل. حراره ها. تصنیف ها. قول ها.
ازجان گذشته
[اَ گُ ذَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) آنکه برای مردن و کشته شدن آماده است:
ازجان گذشته را بمدد احتیاج نیست.
ازجاه
[اَ] (اِخ) قریه ای است از قرای خابران از نواحی سرخس. و یاقوت گوید گروهی از متأخرین بدان منسوبند. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
