ازب العقبه
[اَ زَبْ بُلْ عَ قَ بَ] (اِخ) نام شیطانی است.
ازبد
[اِ بِ] (اِخ) یکی از قرای دمشق، بین آن و اذرعات سیزده میل است و یزیدبن عبدالملک بن مروان خلیفه در شعبان و بقولی در رمضان سال 105 ه . ق. بدانجا درگذشت. و در سبب اقامت وی در آن قریه اختلاف است. (معجم البلدان).
از بر
[اَ بَ رِ] (حرف اضافهء مرکب) (پهلوی: اَزْ، اَپَر) بر. از فراز. روی. بالایِ. فوق :
یکی آتشی برشده تابناک
میان باد و آب از بر تیره خاک.فردوسی.
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون.
فردوسی (در وصف اژدها).
جهاندار کیخسرو آمد ز گاه
نشست از بر تیره خاک...
از بر
[اَ بَ] (حرف اضافه + اسم، ص مرکب)یاد. (مؤید الفضلاء). بیاد گرفتن. (برهان). بخاطر نگاه داشتن. (برهان) (غیاث). حفظ. (جهانگیری) (برهان) (مؤید الفضلاء از شرفنامه). زِ بَر. از بیر. از بَرْم :
روزی هزار بار بخواندم کتاب صبر
چشمم نبست لاجرم از بر نمیشود.خاقانی.
- از بر بودن و از بر داشتن؛ حفظ...
ازبر
[اَ بَ] (ع ص) مرد بزرگ دوش و کتف. || موذی از هر چیزی. (منتهی الارب).
از برسوی
[اَ بَ] (حرف اضافه + اسم) از جهت بالا. مقابل فروسوی: باشد اندر ترتیب فلکها از برسوی همی آئی فروسو. (التفهیم).
از برم
[اَ بَ] (حرف اضافه + اسم، ص مرکب) از بر. (جهانگیری) (برهان). حفظ. (آنندراج) :
یک دم بمراعات دلم گرم نداری
یک ذره مرا رحمت و آزرم نداری
از مصحف تندی و درشتی نه همانا
یک سوره برآید که تو از برم نداری.
فتوحی مروزی(1).
اگر خود هفت سبع از برم خوانی
چو آشفتی الف بی تی...
از بس
[اَ بَ] (حرف اضافهء مرکب) زِ بس. بسبب بسیاری :
ز کوه اندرآوردمش تازیان
خروشان و نوحه کنان چون زنان
ز بس نالهء زار و سوگند اوی
یکی سست کردم من آن بند اوی
بر این جایگه بر، ز چنگم بجست
دل و جانم از جستن او بخست.فردوسی.
و از بس تلبیس که ساختند و تضریب که...
ازبک
[اُ بَ] (اِخ) طایفه ای از تاتار. رجوع به اوزبک شود.
- مثل ازبکها؛ تشبیهی مبتذل، که از آن بدپیراسته بودن موی بروت و ریش و سر خواهند.
ازبک
[اُ بَ] (اِخ) (اتابک...) والی تبریز بزمان حملهء مغول: و چون لشکریان مغول در زنجان و اردبیل و سراه مراسم قتل و غارت بجای آوردند و از سراه جلوریز روی بسوی تبریز آوردند اتابک ازبک که در آن زمان والی آن خطه بود صلاح در صلح دید و مال فراوان...
ازبک
[اُ بَ] (اِخ) (اتابک...) جهان پهلوان بن اتابک محمد: چون اتابک محمد ده سال فرمانفرمای عراق و آذربایجان بود و در ذی حجهء سنهء احدی و ثمانین و خمسمائه (581 ه . ق.) بعالم بقا توجه فرمود و از وی چهار پسر ماند: ابوبکر، قتلغ اینانج، میرمیران، ازبک پهلوان. مادر...
ازبک
[اُ بَ] (اِخ) (اتابکی...) بانی محلهء ازبکیه در قاهره. (کتاب التاج چ احمد زکی پاشا ص 78 ح و ص 244).
ازبک خان
[اُ بَ] (اِخ) از امراء مغول برادر حامکبو. (حبیب السیر جزو اول از ج 3 ص 19).
ازبکیه
[اُ بَ کی یَ] (اِخ) محله ای بقاهره که اتابکی ازبک آنرا بنا کرد. (کتاب التاج چ احمد زکی پاشا ص 78 ح و ص 244).
از بن
[اَ بُ] (حرف اضافه + اسم، ق مرکب) از بیخ. از ریشه. از اصل. || اصلاً. هیچ :
از آن رنگ و آن بازوی و فر و چهر
فرومانده بد دختر از وی بمهر
همی دید کش فر و برز شهی است
ولیکن ندانستش از بن که کیست.اسدی.
- از بن برآوردن نهال؛(1) از بیخ...
از بن دندان
[اَ بُ نِ دَ] (ق مرکب) از بن گوش. بالطوع. بالطوع و الرغبه. و صاحب برهان گوید: کنایه از طوع و رضا و رغبت و از ته دل و مکنون خاطر باشد. غایتش از بن گوش کنایه از ته دل شنیدن باشد و از بن دندان کنایه از ته دل...
از بن گوش
[اَ بُ نِ] (ق مرکب) کنایه از کمال اطاعت و بندگی و خدمتکاری از ته دل و مکنون خاطر. (برهان). و مأخذ این آن است که چون کسی جائی بندگی دارد یا فرمان کسی بپذیرد از غایت تواضع بن گوش میگیرد و سر فرودمیکند، کنایت بدینکه من بندهء توام و...
ازبه
[اَ بَ] (ع اِ) شدت. قحط. (منتهی الارب).
ازبه
[اَ زِ بَ] (ع ص) لاغر، چنانکه شتران، یا شتر ماده، یا شتران که نشخوار نکنند.
ازبی
[اُ بی ی] (ع اِمص، اِ) شتابزدگی. رفتار بشتاب. || چستی. || شادمانی. خرمی. || سبکی. || رفتار مختلف. || شر. بدی. || کاری بزرگ. (منتهی الارب). ج، اَزابی.
