ازاز
[اَ] (ع مص) از. ازیز. سخت جوشیدن: اَزَّت القِدْرُ. || بجوش آمدن: اَزَّت القِدْرُ. || آواز کردن ابر از دور: ازّت السحابه. || چیزی را سخت جنبانیدن: اَزَّ الشی ءَ. || درآمیختن چیزی را: اَزَّ الشی ءَ. || افروختن آتش: ازّ النارَ. (منتهی الارب).
ازازدم
[اَ دَ] (اِ) غله ای است که آن را لوبیا نیز گویند. (جهانگیری) (شعوری). ازاردم.
ازاغب
[اَ غِ] (اِخ) موضعی در قول اخطل:
أتانی و اهلی بالازاغب أنه
تتابع من آل الصریخ ثمالی.(معجم البلدان).
ازاغه
[اِ غَ] (ع مص) میل دادن از راستی و حق. کنبانیدن(1) از راه. (منتهی الارب). اِمالهء از طریق. بگردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). از راه راست بگردانیدن. (مؤید الفضلاء). بچسپانیدن.
(1) - بگمان من این کلمه «کیبانیدن» است بمعنی میل دادن و منحرف کردن بسوی چیزی، چنانکه شهید در این قطعه...
ازال
[اِ] (ع مص) دور کردن. اِزاله.
ازال
[اَ / اِ] (اِخ) نام مدینهء صنعا. (معجم البلدان). || پدر صنعاءبن ازال بن یقطن بن عابربن شالخ بن ارفحشد و او نخستین کسی بود که مدینهء مزبوره را بنا کرد و سپس به نام پسر وی شهرت یافت زیرا صنعاء پس از پدر بر آنجا حکومت کرد و نام...
ازاله
[اِ لَ] (ع مص) اِزاله. اِزالت. دور کردن. (زوزنی) (غیاث اللغات). دور کردن از جای. (منتهی الارب). تزویل. اِزال. زَیل. فاتر کردن [ فراتر کردن ]. (تاج المصادر بیهقی). یعنی دور کردن (چیزی از جائی). (مجمل اللغه). || برگردانیدن. (منتهی الارب). از جائی گردانیدن. || بر طرف کردن. از بین...
ازام
[اَ] (ع ص) سال قحطناک. (منتهی الارب).
ازام
[اُ] (ع ص) لازم گیرندهء چیزی. (منتهی الارب).
ازامع
[اَ مِ] (ع ص، اِ) جِ اَزْمَع.
ازامل
[اَ مِ] (ع اِ) جِ اَزمَل.
ازامیل
[اَ] (ع اِ) جِ اَزمَل.
ازان
[] (اِخ) [ شاپور ذوالاکتاف ] شهر کرخه کرد و از آنجا بزیر زمین اندر راه کرد که سوار بگندیشاپور رفتی، و بسیار قلعه ها کرد و از جمله قلعهء ازان و آنرا مؤبدان گفته اند و بر آنجا سرایها ساخته اند سخت بزرگ و خزینه و فرزندان برین قلعه...
ازانوز
[ ] (اِخ) موضعی در شمال ارمنیه.
ازانه
[اِ نَ] (ع مص) آراستن. زینت دادن. زیور کردن.
ازانی
[اَ نی ی] (ص نسبی) منسوب به ذویزن. اَزنی. یَزَنی. یَزانی.
- رُمحٌ ازانی؛ نیزهء یزنی. (منتهی الارب). یعنی نیزهء از یزن که وادیی است یا قبیله ای از حِمْیَر.
- سیف ازانی؛ سیف یزنی.
ازاهیر
[اَ] (ع اِ) جِ اَزهار. ججِ زهره. گل ها. شکوفه ها. (منتهی الارب) (غیاث): و الصلوه علی محمد الذی ازاهیر ریاض نبوته مونقه. (تتمهء صوان الحکمه).
ازاهیق
[اَ] (ع اِ) فرس ذات ازاهیق؛ اسب تیزقدم شتاب رو. (منتهی الارب).
ازاهیق
[اَ] (اِخ) نام اسب زیادبن هندابه (هندابه مادر زیاد است و پدر وی حارثه است).
ازایرا
[اَ زی] (حرف ربط) (شاید مرکب از: از + این + را) اَزیرا. برای این. بدین علت. از این سبب. بدین جهت. ایرا. چه. زیرا. زیرا که. از آن روی :
ازایرا کارگر نامد خدنگم
که بر بازو کمان سام دارم.بوطاهر.
بیک پشه از بُن ندارد خرد
ازایرا کسی را بکس نشمرد.فردوسی.
چو دانا توانا...
