ازاذمردآباد
[اَ مَ] (اِخ) (عمارت آزادمرد) نام قلعه ای حصین از نواحی همدان. (معجم البلدان).
ازاذوار
[اَ زاذْ] (اِخ) آزادوار. قریهء معروفی از قرای جوین از نواحی خراسان. (انساب سمعانی). و رجوع به آزادوار شود. یاقوت گوید من آنرا دیدم و آن قصبهء خرّه جوین از اعمال نیشابور است و آن اولین خرّه است در راه مسافری که از ری آید و آباد و پرجمعیت و...
ازاذواری
[اَ زاذْ] (ص نسبی) منسوب به ازاذوار.
ازار
[اِ] (اِ) فوطه. لنگ. (غیاث اللغات). لنگی. (برهان). قطیفه. تنکه :
دو تن را بفرمود زورآزمای
بکشتی که دارند با دیو پای
برفتند شایسته مردان کار
ببستندشان بر میانها ازار.فردوسی.
بشنگل چنین گفت کای شهریار
بفرمای تا من ببندم ازار
چو با زورمندان بکشتی شوم
نه اندر خرابی و مستی شوم.فردوسی.
فرستاده آمد بر شهریار
ز بیخ گیا بر میانش...
ازار
[اِ] (ع اِ) چادر. دقرور. دقروره. دقراره. خصار. (منتهی الارب). چادری که بر میان بندند. ملحفه. لنگ. جامهء نادوخته که بدان نیم زیرین تن پوشند و رداء آنچه بدان نیم زبرین پوشند. قال الله تعالی: العظمه ازاری و الکبریاء ردائی. (حدیث قدسی). و لباس ایشان [ مردم مهجر ] ازار...
ازار
[اَزْ زا] (اِ) نامی است که در شهسوار بدرخت آزاد دهند. رجوع به آزاد و آزاددرخت شود.
ازار ازار
[اِ زا اِ زا] (ع صوت مرکب)کلمه ای است که بدان میش را خوانند برای دوشیدن.
ازاراقی
[اَ] (اِ) رجوع به کچله شود.
ازاربستنگاه
[اِ بَ تَ] (اِ مرکب) نیفه گاه. آنجای از تن آدمی که نیفه بر آن افتد.
ازاربند
[اِ بَ] (اِ مرکب) همیان. (منتهی الارب). || بند شلوار. آنچه که شلوار و تنبان به آن بندند. (آنندراج). تُکّه. بندِ ازار. شلواربند. بند تنبان : دست اندر زیر کرد [ حسنک ] و ازاربند استوار کرد و پایچهای ازار ببست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 183).
ازارپا
[اِ رِ / رْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)ازارپای. آنچه در پا کنند چون شلوار و تنبان. (رشیدی) (سروری). شلوار و تنبان. (برهان) :گفت زود بدوزید پیراهن و ازارپای صوفیان. (اسرار التوحید ص 95). اَوسطش [ اوسط چیزی که بزن دهند ] سه جامه باشد: پیراهن و ازارپای و مقنع. (تفسیر...
ازار خرگاه
[اِ رِ خَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دامن خرگاه. (آنندراج).
ازاردم
[اَ دَ] (اِ) لوبیا. (برهان). ازازدم. (جهانگیری).
ازارق
[اَ رِ] (ع ص، اِ) جِ ازرق. (معجم البلدان).
ازارق
[اَ رِ] (اِخ) آبی است در بادیه. عدی بن رقاع گوید :
حتی وردن من الازارق منهلاً
و له علی آثارهنّ سحیلُ
فاستفنه و رؤوسهنّ مطارهٌ
تدنو فتغشی الماء ثم تحول.(معجم البلدان).
ازارقه
[اَ رِ قَ] (اِخ) جِ ازرقی. منسوب بازرق. و ایشان قومی از خوارج حروری از اصحاب ابی راشد نافع بن ازرق بودند. (مفاتیح العلوم). گروهی از خوارج و از یاران نافع بن الازرق میباشند امیر مؤمنان را در مسئلهء تحکیم کافر شناخته اند. لعنه الله علیهم اجمعین و ابن ملجم...
ازارود
[اَ / اِ] (اِخ)(1) آزارود. ماوراءالنهر. (برهان) (سروری) :
ازارود را ماوری النهر دان.فردوسی.
و بتخفیف ازا.
- سیبِ ازا؛ سیب ماوراءالنهر. (آنندراج).
(1) - Transoxiane.
ازاره
[اِ رَ] (ع اِ) اِزار. چادر. || مئزر. شلوار و مثل آن. (مؤید الفضلاء).
ازاره
[اِ رَ / رِ] (اِ)(1) اِزار. ایزار. ایزاره. هزاره. آن قسمت از دیوار اطاق و یا ایوان که از کف طاقچه تا روی زمین بود.
(1) - Soubassement.
ازاره
[اِ رَ] (ع مص) بزیارت برانگیختن کس را. (منتهی الارب). بر زیارت داشتن. (تاج المصادر بیهقی). بزیارت بردن. (مؤید الفضلاء). || بزیارت شدن.
