اریاف
[اِرْ] (ع مص) با فراخی و ارزانی شدن زمین. (منتهی الارب). ارافه. || علفناک شدن زمین. (منتهی الارب). || بزمین علفناک رسیدن. (منتهی الارب).
اریاق
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریق، به معنی آب دهان. (منتهی الارب).
اریامن
[اَ مِ] (اِخ)(1) آریامن. امیرالبحر خشیارشا، و او سرداری رشید و شجاع و عادل بود. در جدال سالامین، تمیستوکل با او مصاف داد. امیرالبحر مزبور بر یک کشتی بزرگ سوار بود و از آنجا تگ مترجر تیر و زوبین بر یونانیان میبارید، چنانکه از بالای دیواری ببارند. در این احوال...
اریام نس
[اَ نِ] (اِخ) آریام نس. پسر آریارات دوم، پادشاه کاپادوکیه (280- 230 ق . م.). وی به سال 256 ق . م. جلوس کرد. (ایران باستان ص 2130 از «نام های ایرانی» تألیف یوستی).
اریان
[اَرْ ریا] (اِخ)(1) آریان. (فلاویوس آریانوس) مورخ یونانی که در نیکومدی واقع در بی تی نیه (آسیای صغیر) تولد یافت و در زمان آدریان امپراطور روم از 130 تا 138 م. سمت قنسولی روم را در کاپادوکیه داشت. سپس از کارهای دولتی کناره کرد و تا زمان «مارک اُرل» امپراطور...
اریان
[اَ] (اِخ)(1) ایران. نام کوکبی است. (قاموس فرانسوی و عربی محمد نجاری بک).
(1) - Ariane.
اریان
[اَ] (اِخ) نامی است که استرابون مورخ بناحیت قدیم آسیا موسوم به «اری - اریا» داده است. یونانیان عموماً «اریان» را بممالکی که در تحت حکومت و سلطهء ایرانیان بوده است، اطلاق کرده اند. طبق قول سترابون «اریان» شامل پارس، ماد، باختر و سغد بوده است. رجوع به آری و...
اریان
[اَ] (اِخ)(1) اریادنه. دختر مینُس، پادشاه اقریطش و پاسیفائِه و خواهر فِدر، وی رشته ای بدست تِزه داد که از یکسو بمدخل لابیرنت متصل شود، و تزه پس از غلبه بر مینوتُر توانست بدان وسیله از لابیرنت خارج شود، تزه اریان را ربود و سپس وی را در جزیرهء ناکسُس...
اریاند
[اَ] (اِخ) آریاند. اریاندس(1). والی مصر بزمان داریوش بزرگ. رجوع به ایران باستان صص 563 - 565 شود.
(1) - Ariandes.
اریانموسیه
[ ] (اِخ) فرقه ای از فرق میان عیسی و محمد علیهماالسلام. (الفهرست ابن الندیم)(1).
(1) - شاید اصل کلمه اریوسیه Arianismeمذهب رفض آریوس Arius و پیروان او باشد که در عهد کنستانس امپراطور رایج بود.
اریانوس
[اَرْ ریا] (اِخ) رجوع به اریان (فلاویوس اریانوس) شود.
اریب
[اَ] (ع ص) خردمند. (صراح) (مهذب الاسماء). بخرد. عاقل. (آنندراج) (کنز اللغات). زیرک. دانا. (وطواط) (آنندراج). اَرِب. ج، ارباء. (مهذب الاسماء): ادیبی اریب.
اریب
[اُ](1) (ص)(2) محرف. (جهانگیری) (برهان). کج. منحرف. قیقاج (بترکی). (برهان). اُریف. اریو. (رشیدی). وریب و این اریب اصل کلمهء مُورب عرب است، یا هر دو زبان این کلمه را داشته اند و مؤلف غیاث اللغات گوید: این [ کلمه ] امالهء وراب است بعد ابدال واو بهمزه :
سر بتاب از...
اریبا
[] (اِخ) (امیر...) نایب امیر شیخ حسن ایلکانی در روم (آسیای صغیر). رجوع بذیل جامع التواریخ حافظ ابرو ص 152 ، 159 ، 165 ، 169 شود.
اریباسوس
[اُ] (اِخ)(1) (ابن البیطار). اُریباسیُس. اُریباسیوس. (الجماهر بیرونی) (تاریخ الحکمای قفطی) (الفهرست) (عیون الانباء) (ابن البیطار) (ذخیرهء خوارزمشاهی). طبیبی یونانی در مائهء چهارم میلادی. وی از پیوستگان یولیانوس عظیم الروم بود. مولد وی فرغامس(2) در حدود 325 م. و وفات در حدود 400 م. وی تلمیذ زِنُن قبرسی است. یولیانوس...
اری برزن
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ)(1) والی فریگیه (افروغیه) و لیدیه و یونیه بزمان اردشیر دوم هخامنشی که عاصی شد. (ایران باستان ص 1138 و 1142 و 1143 و 1148 و 1151).
(1) - Ariobarzane.
اری برزن
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ) از سرداران بزرگ و شجاع ایران در عهد داریوش سوم هخامنشی مدافع دربند پارس. اسکندر، پس از مطیع کردن اوکسیان قشون خود را بدو قسمت تقسیم کرده پارمنْ یُنْ را از راه جلگه (یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی) بطرف پارس فرستاد و خود...
اری برزن
[اَ یُ بَ زَ] (اِخ) پسر ارته وازد اوّل. در زمان فرهاد چهارم میان او و پادشاه آذربایجان نفاری تولید شد که بر اثر آن در بین 20 ق. م. و 2 م. آذربایجان از روم پادشاهی خواست و روم نیز اریُبرزن مزبور را فرستاد. (ایران باستان ص 2624 بنقل...
اریبه
[اَ بَ] (ع ص) تأنیث اریب. || قِدْرٌ اریبه؛ دیگ فراخ شکم. (منتهی الارب).
اری پید
[اُ] (اِخ)(1) اُری پیدِس. یکی از شعرای بزرگ یونان، مولد وی سالامین (480 ق. م.) است. او راست: داستانهای ایفی ژنیا در اُلیس و ایفی ژنیا در تورید و الکتر و عموم آنها غم انگیز است. اری پید زمانی نزد آتاگزاگراس بتحصیل فلسفه پرداخت، لکن از بیم آنکه مانند استاد...
