اری
[اَ](1) (هندی، حرف ندا) کلمهء نداست و مشترک در هندی عامیانه :
اری گیدی تو کجا درک کجا شعر کجا
لاف چیزی که ندانی چه زنی پیش کسان.
شفائی (از آنندراج).
(1) - با یاء مجهول.
اری
[اَ] (اِخ) رجوع به اریا و آری شود.
اری
[اَ] (اِخ) یکی از نواحی بندپی بارفروش. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 117 بخش انگلیسی).
اری
[اِ] (اِخ)(1) جورج بیدل. عالم هیوی و ریاضی دان انگلیسی، مولد آلنویک (نرثمبرلاند) 1801 و متوفی بلندن1892 م. استاد هیئت در دارالفنون کمبریج. وی رصدخانهء این شهر را تکمیل کرد. در سال 1835 مدیر رصدخانهء گرینویچ شد و تا سال 1886 این سمت داشت. در 1828 عضو انجمن علم هیئت...
اریا
[ ] (اِخ) در زبان کلدانی به معنی برج اسد است.
اریا
[ ] (اِ) بسریانی آملج است. (فهرست مخزن الادویه).
اریا
[اَ] (اِخ)(1) آریا. عنوانی است که اجداد مشترک ملل هند و ایرانی خود را بدان معرفی میکردند و آن را لغهً به معنی شریف، اصیل و مولی دانسته اند و نام ایران نیز از این ریشه مشتق است. سترابون مخصوصاً نام «اری» را بحاصلخیزترین بخش «اریان» اطلاق کرده است. رجوع...
اریائی
[اَ] (ص نسبی، اِ)(1) آریائی. منسوب بقوم آریا. اریائی اصطلاحیست که بمعانی متعدد اطلاق شده. ماکس مولر(2) آنرا مخصوصاً دربارهء همهء زبانهائی که پیشتر بعنوان هند و اروپائی (یا هند و ژرمانی بقول مستشرقین آلمانی) شناخته شده، بکار برده است. بهمین وجه «اریا» را در مورد همهء متکلمین بدین زبانها...
اریاب
[اَرْ / اِرْ] (اِخ) قریه ای است بیمن از مخلاف قَیظان، از اعمال ذی جبله. اعشی راست:
و بالقصر من اریاب لو بتّ لیلهً
لجاءَک مثلوجٌ من الماء جامدٌ.(معجم البلدان).
اریاتپه
[ ] (اِخ) نام محلی کنار راه اردبیل و آستارا میان کناسه و گردنهء حاجی امیر در 236000 گزی تبریز.
اریاح
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریح. (منتهی الارب) (دهار). بادها :
ذکر آن اریاح سرد زمهریر
اندر آن ایام و ازمان عسیر.مولوی.
اریادنه
[اَ نِ] (اِخ)(1) نام کوهی در کاپادوکیه (آسیای صغیر) که معبد ژوپیتر آنجا بنا شده بود و هولوفرن آنرا غارت کرد. (ایران باستان ص 2128).
(1) - Ariadne.
اریارات
[اَ] (اِخ) آریارات. از پادشاهان کاپادوکیه (آسیای صغیر) ملقب به فیلوپاتر. وی چون بر تخت اجداد خویش نشست برای پدر مراسم دفن باشکوهی ترتیب کرد و بدوستان و بسران سپاه و همهء تبعهء خود عطوفت بسیار کرد و مورد محبت گروهی گردید و میتروبازان(1) را بر تخت اجدادی نشانید. آرتاکسیاس...
اریارق
[ ] (اِخ) حاجب سالار هندوستان در زمان محمود غزنوی که مسعود در آغاز سلطنت وی را مثال داد تا ببلخ رود. در همان اوان از هراه نامهء توقیعی رفته بود با کسان خواجه بوسهل زوزنی تا خواجه احمدحسن بدرگاه آید و چنگی خداوند قلعه او را از بند بگشاده...
اریارمن
[اَ ریا رَ نَ] (اِخ)(1) اَریارَمْنا. پسر چیش پیش پسر هخامنش، جدّ داریوش بزرگ. (ایران باستان ص 230). || برادر کوروش دوم و پدر ارشام. (ایران باستان ص 1625).
(1) - Ariya - ramna.
اریاروق
[ ] (اِخ) رجوع به اریارق و ص 144 تاریخ بیهقی چ ادیب شود.
اریاسپ
[اَ] (اِخ) آریاسپ. پسر اردشیر دوم هخامنشی. (ایران باستان ص 1158).
اریاش
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریش. پرها.
اریاط
[ ] (اِخ) نام سردار حبشی است که از طرف پادشاه حبشه کشور یمن را فتح کرد و بر آنجا مستولی گردید و ابرههء معروف در سپاه او بوده پس از چند سال که اریاط بر یمن حکومت کرد ابرهه با وی مخالفت کرده او را بکشت و خود بر...
اریاف
[اَرْ] (ع اِ) جِ ریف. (منتهی الارب) (دهار). سبزه ها. زمینهای با کشت و علف. (منتهی الارب).
