اریتاق
[اَ رَ] (اِخ) وادی ای است که احساء و طلح در آن واقع است، اندر طریق دو کوه از فید. (معجم البلدان).
اریتر
[اِ] (اِخ)(1) اریترا. یکی از شهرهای ینیائی (یونان قدیم)، که در خشکی بناشده بود. اهالی خیوس و اِریتر بیک زبان تکلم می کردند. (ایران باستان ص 287 از هردوت). و رجوع به ایران باستان ص 839، 841 و 843 و 1806 شود. و در شهر مزبور معبدی بزرگ برای هرکولس...
اریترا
[اِ] (اِخ) رجوع به اریت رس شود.
اریت رس
[اِ ری رُ] (اِخ)(1) اهالی سواحل بحر احمر بسرداران یونانی سپاه اسکندر گفته بودند اسم بحر احمر از این نیست که حیوانات آن سرخ رنگ باشد، بلکه از نام پادشاهی است که اریترا(2) نام داشته (اریت رُس سرخ است). (ایران باستان ص 1865).
(1) - Erythros.
(2) - Erythra.
اریتره
[اِ ری رِ] (اِخ)(1) (بمعنی سرخ) بحر احمر. دریای سرخ. || دریای هند باصطلاح قدما. || دریای عمان. (ایران باستان ص 1782). || خلیج فارس. (ایران باستان ص 481 و 659). هرودوت بحر احمر، عمان و خلیج فارس را بدین نام خوانده است. (ایران باستان ص 448 و 462 و...
اریتره
[اِ ری رِ] (اِخ)(1) مجموعهء مستملکات ایتالیا در بحر احمر، در شمال حبشه. مساحت آن 119000 هزارگز مربع و دارای 400000 تن سکنه است، پایتخت آن اَسمارا، و شهر مهم آن ماسّااُواه. مرکز قهوه و پوست و صدف است. و رجوع به ایران باستان ص 915 شود.
(1) - Erythree.
اریتری
[اِ] (اِخ)(1) قریه ای است در ولایت آیدین، در قضای چشمه از سنجاق ازمیر در میان خلیج «قلازومن» مقابل جزیرهء ساقز. این قریه در ازمنهء سالفه بنام «اریتره» از طرف اقریطشیان تأسیس شده و قصبهء بزرگی بوده «روفیله» کاهنهء معروفه از اینجا ظهور کرده است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erythres...
اری تس
[اُ رُ تِ] (اِخ) (1) والی سارد از جانب کوروش. هردوت گوید (کتاب سوم، بند 120 - 128): «کورش اُرُیْتِس نامی را والی سارد کرده بود. این والی خواست مرتکب جنایتی شده پولی کرات(2) جبار جزیرهء سامُس(3) را هلاک و این جزیره را جزو پارس کند. می گوئیم «مرتکب جنایتی»...
اری تی
[اُ] (اِخ)(1) زن بُرِه خدای باد شمال در اساطیر یونان. (ایران باستان ص 773).
(1) - Orithye.
اریث
[اَ] (ع اِ) نار. اراثه. (تاج العروس). آتش.
اریج
[اَ] (ع مص) دمیدن بوی خوش. برانگیخته شدن بوی خوش. (آنندراج). بوی خوش دادن. (آنندراج). خوش بوی شدن. (تاج المصادر بیهقی). || آواز بلند کردن در گریه.
اریج
[اَ] (ع اِ) بوی. بوی خوش. (مهذب الاسماء). اَرَج. اریجه. ج، اراییج. || داروی خوشبوی که در طعام کنند. (آنندراج). || هر چیز بویا.
اریجه
[اَ جَ] (ع اِ) اَرَج. اَریج. بوی خوش.
اریجه
[اَ جَ] (ع مص) اریج. دمیدن بوی خوش. || آواز بگریه بلند کردن.
اریح
[اَ یَ] (ع ص) محمل اریح؛ بارگیر فراخ. (منتهی الارب). اَروَح.
اریح
[اَ یَ] (اِخ) دهیست بشام. (منتهی الارب). و آن لغتی است در اریحا. هذلی گوید:
فلیتُ عنه سیوفَ اَرْیَحَ اذ
باءَ بفکی و لم اَکَد اَجِدُ.(معجم البلدان).
و رجوع به اریحا شود.
اریحا
[اَ] (اِخ)(1) اریخا. اریحه. لغتی عبرانی است و آن نام مدینهء جبارین غور در سرزمین اردن شام است، بین آن و بیت المقدس سواره یکروز راهست و راه آن از جبال صعب العبور است گویند که بنام اریحابن مالک بن ارفخشذبن سام بن نوح علیه السلام بدین اسم خوانده شده...
اریحا
[اَ] (اِ)(1) نوعی گل که شکوفهء آن چلیپاشکل و اصل آن از سوریه و فلسطین است و نام علمی آن «اناستاتیکا هِرکونتینا»(2)است.
(1) - Rose de Jericho.
(2) - Anastatica Hierochuntina.
اریحا
[اَ] (اِخ) قصبهء کوچکی در قضای ادلب از ولایت و سنجاق حلب قریب 8 هزارگزی جنوب ادلب در دامنهء جبل زاویه واقع است. هوای آن بسیار خوب است، باغ ها و باغچه های فراوان دارد. نفوس آن 3000 تن. آثار قدیمهء چندی در حوالی و اطراف آن پیداست. (قاموس الاعلام...
اریحه
[اَ حَ] (اِخ) قریه ای است در دومیلی مغرب اریحا و دارای دویست تن سکنهء عرب. رجوع به اریحا شود.
