ارواد
[اَرْ] (اِخ) جزیرهء کوچکی است در مقابل ساحل سوریه و در جنوب غربی اسکلهء طرطوشه در سنجاق طرابلس شام و امروزه مسکون نیست اما در اعصار سالفه بنام آرادوس معروف بوده و نیز شهر بزرگی بهمین نام داشته است و علاوه بر این برابر این شهر، شهر دیگری موسوم به...
ارواره
[اَرْ وا رَ / رِ] (اِ) آرواره. رجوع بهمین کلمه شود. ارواره در فرهنگهای فارسی ضبط نشده و شاید از لغات عامیانه پنداشته شده است. این کلمه در اوستا هنوهرنه(1) آمده و در تفسیر پهلوی اِرْوارَک ترجمه شده. در فصل 24 بندهش بند 3 کلمهء «اِروار» نیز بهمین معنی آمده...
ارواریس
[ ] (اِ)(1) کرگدن. کَرگ. کَرکَند. حریش. مِرمیس. هرمیس. سناد. حمار هندی. وحیدالقرن. نِشان. غَندا. حمار ابیض. رجوع به کرگدن شود.
(1) - Rhinoceros.
ارواس
[ ] (اِخ) موضعی بجنوب قارص.
ارواض
[اِرْ] (ع مص) مرغزارناک شدن. (منتهی الارب). بامرغزار شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). دارای باغ بسیار گشتن مکان.
ارواع
[اَرْ] (ع ص، اِ) جِ اَرْوَع،بشگفت آرنده کسی را از حسن و جمال یا از شجاعت و مانند آن. (منتهی الارب).
ارواع
[اِرْ] (ع مص) کلمهء زجر گفتن گوسفندان را: اُروِعَ بالغنم؛ لَعاً لَعاً گفته شد گوسپند را و آن کلمهء زجر است مر گوسپندان را.
ارواق
[اَرْ] (ع اِ) جِ رَوق، به معنی شاخ. (منتهی الارب). || باران بزرگ قطره: القت السحابه علی الارض ارواقها؛ ابر آنچه باران داشت بر زمین فروریخت. || آب صافی. (منتهی الارب) :
کاینچنین اندر همه آفاق نیست
جز رحیق و مایهء ارواق نیست.مولوی.
|| اَرواق لیل؛ اثنای تاریک شب. || ارواق عین؛ جوانب...
اروان
[اَرْ] (اِخ) چاهی است در مدینه، و آنرا ذَروان و ذواَروان هم گفته اند و همه در حدیث یاد شده. (معجم البلدان).
اروان
[اِرْ] (اِخ)(1) اِروآن. پسر ارشک چهارمین پادشاه ارمنستان از سلسلهء اشکانی که 21 سال سلطنت کرد. (ایران باستان ص 2597). || پنجمین پادشاه از شاخهء دوم سلسلهء اشکانیان ارمنستان در 68 م. (ایران باستان ص 2636 از سن مارتن).
(1) - Erouan.
اروان
[اِرْ] (اِخ) شهری در قفقازیه که اکنون ایروان گویند.
اروانه
[اَرْ نَ / نِ] (اِ) گلی است که آنرا خیری صحرائی گویند، چون قدری از آن بخور کنند هر بوی بد و گنده ای که در جائی باشد برطرف گردد و زایل شود. (برهان) (رشیدی). || نوعی شتر. (جهانگیری) (برهان). الوانه. نوعی از ماده شتر. (رشیدی). ناقه(1) :
من بنده که...
اروانی
[اَرْ نی ی] (ص نسبی) منسوب به اروا که قریه ای است از قرای مرو بدوفرسنگی آن و ابوالعباس احمدبن محمد بن عمیره بن عمر بن یحیی بن سلیم الاروانی المروزی و ابوالفضل احمدبن محمد بن یعقوب الاروانی بدان نسبت دارند. (انساب سمعانی). در منتهی الارب نام قریهء مزبور اروی...
اروب
[اَ وَ] (ع ص) رجل اروب؛ شوریده عقل. (مهذب الاسماء). مرد سرگشته و شوریده رای.
اروب
[ ] (اِخ) یکی از صور نام یکی از اجداد جودرز (گودرز) بقول طبری، و صور دیگر آن، اورب، اورث اوب، اوث است. (تاریخ سیستان ص 35 ح).
اروبس
[اَ بِ] (اِ)(1) ارونس. کرِسنه. گرشنه. گاودانه. گودانه. کسن. کسنک. حب البقر. رعی الحمار. فرسطاریون. اکمان بزان.
(1) - Orbe.
اروبی
[اُ] (اِخ) اروپ.(1) اروپا. یکی از سه قسم آبادانی شمال نزد قدما. (از حدود العالم). رجوع به اروپا شود.
(1) - Europe.
اروپ
[اُ] (اِخ) اروپا. اَورفی. رجوع به اروپا شود.
اروپ
[اِ رُ] (اِخ)(1) پدر اسکندر یکی از سرداران مقدونی بزمان فیلیپ و اسکندر مقدونی. (ایران باستان ص 1231).
(1) - Erope.
اروپا
[اُ رُ] (اِخ)(1) دختر اَگِنور پادشاه صیدا در اساطیر یونانی. زاوش (زئوس) رب النوع بزرگ یونان به هیأت ورزگاو درآمده، اروپا را ربوده از دریا گذشت و بجریزهء اقریطش (کرت) آورد و در آنجا از او پسری آمد و او را مینس(2) نامید و او نخستین پادشاه آن جزیره گردید....
