اروپا
[اُ] (اِخ)(1) اروبی. (حدود العالم). اوربی. (التفهیم). اَوَرفی. اروفا. (دمشقی). یکی از پنج قارهء عالم و نزد قدما یکی از سه قسم آبادانی شمال. (حدود العالم).
مساحت سطح آن: پس از استرالیا اروپا کوچکترین برّهای عالم است. مساحت سطح آن 0922/0/10 هزارگز مربع میباشد و بهمین مناسبت اغلب علمای جغرافیا آنرا...
اروپائی
[اُ] (ص نسبی) منسوب باروپا. اهل اروپ.
اروپائیان
[اُ] (اِ مرکب) جِ اروپائی. مردم اروپا.
اروپه
[اِ رُ پِ] (اِخ)(1) در اساطیر یونان قدیم زن آتره از حکمرانان موره بوده و با برادر شوهر خود (تیست) رابطهء نامشروع داشت و شوهر از این امر آگاه شد و برادر را بمهمانی خواند و سر فرزند نامشروع ایشان را بریده و از آن غذائی ترتیب کرده بدو خورانید.
(1)...
اروت
[اُ] (ص) اروت کردن مرغ(1)؛ کندن پرهای مرغ پس از آنکه وی را در آب گرم افکنده باشند. و گویا ریشهء اروت همان روت و رُت و لوت و لخت باشد. و آنرا آورید و آورود کردن نیز گویند. ایغار.
(1) - Ebaucher.
اروتدنر
[اُ وَ تَ نَ] (اِخ) در اوستا اوروتت نره نام یکی از سه پسر زرتشت پیامبر ایران باستان. ارودتدنر رئیس و رهبر طبقهء برزیگران محسوب شده. (گاتها تألیف پورداود صص 85 - 88) (یشتها تألیف پورداود ج 1 ص 184 و 221 و ج 2 ص 83) (مزدیسنا و تأثیر...
اروتیانوس
[اِ رُ] (اِخ)(1) یکی از پزشکان یونان باستانیست. وی با نرون امپراطور روم معاصر بوده و یکی از آثار بقراط را شرح کرده و این شرح اکنون موجود است و چندین بار طبع و نشر شده. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Erotianus.
اروج
[اَ] (اِ) درخت سرو کوهی و عرعر.
اروح
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از روح. راحت بخشنده تر. آساینده تر. خوش آیندتر. باروح تر.
-امثال: اروح من الیأس؛ بدان مناسبت که گویند: الیأس احدی الراحتین. (مجمع الامثال میدانی).
|| (ص) مرد که پایها گشاده گذارد در رفتن. آنکه سرپایش از یکدیگر دور بود و پاشنه نزدیک. (مهذب الاسماء)...
اروخ
[اُ] (ع اِ) جِ اَرخ و اِرخ، به معنی گاونر. (منتهی الارب).
اروخ
[ ] (اِخ) قلعه ای از نواحی زوزان صاحب موصل را. (معجم البلدان).
اروخوس
[اِ] (اِخ) یکی از شهرهای باستانی یونان. (ایران باستان ص 798).
ارود
[اَ وَ] (ع ص) آهسته کار: الدهرُ اَرود ذوغیر؛ ای یعمل عمله فی سکون لایُشعر به. (منتهی الارب).
ارود
[اَ] (اِخ) موضعی از توابع تنکابن. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص107 بخش انگلیسی).
ارود
[اُ] (اِخ) رجوع به اُرُد شود.
ارودوطس
[اِ طُ] (اِخ) هرودت(1) مورخ یونانی متولد در هالیکارناس و ملقب به «ابوالمورخین» (حدود 484 - 425 ق. م.): ذکر جالینوس فی کتابه فی الحقن عن ارودوطس اَن طائراً یدعی ایبس هو الذی دل علی علم الحقن و زعم ان هذا الطیر کثیرالاغتذاء لایترک شیئاً من اللحوم الا اکله فیحتبس...
ارور
[اُ وَ] (اِ) بلغت زند و اوستانباتات باشد یعنی رُستنیها. (برهان). و آن در اوستا اوروَرا(1) است به معنی رُستنی. (یشتها ج 1 ص 559 و 607). همریشهء اَرْبُر لاتینی(2).
(1) - Urvara. (2) - arbre در فرانسه بمعنی درخت از همین ریشه است.
اروز
[اُ] (ع مص) منقبض شدن، چنانکه بخیلی با سؤال عطا. خود را درهم کشیدن. گرفته شدن ببخل. با هم آمدن. (تاج المصادر بیهقی). فاهم شدن. (زوزنی). || مجتمع شدن. || ثابت گردیدن. استوار شدن (تاج المصادر بیهقی)، چنانکه درخت و جز آن در زمین. || قوی شدن. || پناه بردن...
اروز
[اَ] (ع ص) منقبض. || مجتمع. || ثابت. || بخیل.
اروزا
[] (اِ) (فهرست مخزن الادویه). یا اروزوا. (تحفهء حکیم مؤمن). بسریانی اِوَزّ است، یعنی مرغابی و بط. (فهرست مخزن) (تحفه).
