ارنیبژ
[اَ رَنْ یَ بِ] (اِ) بقم باشد و آنرا ترخون و تبرخون نیز گویند و معرب آن طبرخون باشد. (جهانگیری). چوب بقم را گویند که بدان چیزها رنگ کنند و آنرا تبرخون هم خوانند و بعضی بتقدیم بای ابجد بر یای حطی بر وزن سحرخیز گفته اند. (برهان). و رجوع...
ارنیتوغالن
[اُ لُ] (معرب، اِ)(1) بصل الفار. بصل الزیز. صاصلا. صوصلا. صاصلی.
(1) - Ornithogalum Unbellatum. Orinthogale.
ارنیدو
[اَ] (اِخ)(1) (قصبهء...) قصبه ای نزدیک نهر سیداکوس در اسپانیا. (حلل السندسیه ج 2 ص 176). و رجوع به ارنیط شود.
(1) - Arnide.
ارنیده
[] (اِخ) از بلاد اسپانیا. (حلل السندسیه ج1 ص40).
ارنیس البحر
[اَ رِ سُلْ بَ] (اِخ)(1) شهری است باسپانیا. (حلل السندسیه ج 2 ص 284). رجوع به ارنیش شود.
(1) - Arenis.
ارنیش
[اُ] (اِخ) ناحیه ای از اعمال طلیطله در اندلس. (معجم البلدان).
ارنیط
[اُ] (اِخ) شهری است در مشرق اندلس از اعمال تطیله، بین آن و تطیله ده فرسنگ مسافت است و بین آن و سرقسطه 27 فرسنگ است. ابن حوقل گوید این شهر از بلاد اسلام دور است. (معجم البلدان). مؤلف حلل السندسیه گوید: گمان برم که ارنیط همان ارند(1) باشد. (حلل...
ارنی طرنک
[اُ طُ رَ] (فرانسوی، اِ)(1)رجوع به اُردک پوز شود.
(1) - Ornithorynque.
ارنیفس
[] (اِ) بیونانی فلفل است. (تحفهء حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه).
ارو
[] (اِخ) قصبه ای بمشرق بهبهان.
ارو
[اَرْ رو] (اِخ) مجمع الجزایر (گنگبار) ماله در شمال استرالیا که قریب 80 جزیره است و آن تقریباً بین 5 و 7 درجه عرض جنوبی و 135 درجهء طول شرقی واقع است و قریب 80 میل از جنوب غربی بابوا مسافت دارد. طول بزرگترین آنها نزدیک به 70 میل و...
ارو
[اِ رُ] (اِخ)(1) پیر. مشاور قضائی فرانسه، متولد در آنژر (1536 - 1601 م.).
(1) - Ayraut, Pierre.
اروا
[اَرْ] (پهلوی، اِ) آله. آلوه. عقاب. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج 1 ص 298).
اروا
[اَرْ] (اِخ) قریه ای از قرای مرو بدوفرسنگی آن. (انساب سمعانی ذیل اروانی). و در منتهی الارب اروی آمده است.
ارواء
[اِرْ] (ع مص) سیراب کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). ترویه. || روان کردن. (غیاث اللغات). || بروایت شعر داشتن. بر روایت شعر داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب).
ارواث
[اَرْ] (ع اِ) جِ روث و رَوثه،سرگین اسب : در آن ایام [قحط نیشابور] مردمی دیدمی که در مساقط ارواث تتبع و تفحص دانه ها کردندی. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 326).
ارواح
[اَرْ] (ع اِ) جِ روح. جانها. تسخیر ارواح. ارواح شریره :
چو پیوستند عقل و نفس با هم
از ایشان زاد ارواح مجسم.ناصرخسرو.
اگر بصورت و ترکیب هستی از اجسام
چرا ببالا تازی ز پست چون ارواح.مسعودسعد.
گه ولادتش ارواح خوانده سورهء نور
ستاره بست ستاره، سماع کرد سما.خاقانی.
دمش خزینه گشای مجاهز ارواح
دلش خلیفهء کُتّابِ علّم...
ارواح
[اِرْ] (ع مص) رد کردن، چنانکه حق را: اروح علیه حقه. || دریافتن بوی. (منتهی الارب). بوی چیزی دریافتن. (کنز اللغات). بوی بردن. (تاج المصادر بیهقی).
-ارواح صید؛ یافتن صید بوی مردم را. (منتهی الارب).
|| گندیده شدن. (کنز اللغات). گندا شدن گوشت. (تاج المصادر بیهقی). || بگردیدن آب. (تاج المصادر بیهقی).
ارواد
[اِرْ] (ع مص) نرم رفتن. نرم راندن. (منتهی الارب). اندک اندک رفتن. آهسته رفتن. (کنز اللغات).
ارواد
[اَرْ] (اِخ) جزیره ای در دریا قرب قسطنطنیه، مسلمانان بدانجا غزو کردند و آنرا بسرداری جناده بن ابی امیه در زمان معاویه بن ابی سفیان در سال 54 ه . ق. بگشودند و مجاهدبن جبر المقری و تبیع بن امرأه کعب الاحبار در فتح آن شرکت داشتند و در آنجا...
