ارنک
[ ] (اِخ) بیستمین از خانان اوزبک خیوه از 1126 تا 1127. وی پس از «یادگار» بحکومت رسیده است. (طبقات سلاطین اسلام ص 250).
ارنکتمور
[ ] (اِخ) داماد قیدوخان. (حبیب السیر جزو 1 از ج 3 ص 49 و 50).
ارن کوی
[اَ رَ کَ] (اِخ) قریه ای است در نزدیکی استانبول در جهت آناطولی و در پنج هزارگزی جنوب شرقی قاضی کوی و به اعتبار قدمت و نوی به دو قسم منقسم میشود: قریهء قدیم تقریباً در مسافت نیمساعتی از ساحل و راه آهن واقع شده و چهل پنجاه خانهء دهقانی...
ارن کوی
[اَ رَ کَ] (اِخ) قصبه ای کوچک در سنجاق و قضای بیغا در قرب 15 هزارگزی جنوب غربی آن و تقریباً در نیمساعته راه ساحل دریا واقع شده است وآن قصبه ای است قدیمی و نام باستانیش اوفرینیوم بوده اکثر اهالی مسلمان و بقیه رومی اند. یک تلگرافخانه و یک...
ارنگ
[اَ رَ] (اِ)(1) اورنگ. اورند. مکر و فریب و حیله.
(1) - Finesse mechante.
ارنگ
[اَ رَ] (اِخ) (رودِ ...) در اوستا «رَنگها» اسم رودی است با آنکه مکرراً در اوستا از آن اسم برده شده است و در کتب پهلوی غالباً به آن برمیخوریم باز تعیین محل آن مشکل و بطور حتم نمیدانیم که کدام از رودهای معروف حالیه در قدیم چنین نامیده میشده...
ارنگه
[اَ رَ گَ] (اِخ) النگه. النگه رودبار. ناحیتی واقع در مغرب لواسان.
ارنم
[اَ نُ] (اِخ) بقول نصر وادیی است در حجاز و همو گوید که آنرا اریم با یاء هم خوانده اند. (معجم البلدان).
ارنواز
[اَ نَ] (اِخ) (مرکب از ارنهء اوستائی، بمعنی سزاوار و خوب + واز، به معنی واژه و سخن. نیکوسخن و آنکه سخنش رحمت می آورد) اَرِنَوَک(1). خواهر جمشید است که با خواهر دیگر شهرناز در حبالهء ضحاک بودند و فریدون این هر دو خواهر را گرفت و ضحاک را بکشت....
ارنوبیوس
[اَ نُ] (اِخ)(1) عالم معانی و بیان رومی در مائهء سوم میلادی. (یسنا تألیف پورداود ج 1 ص 86).
(1) - Arnobius.
ارنون
[ ] (اِخ) (غرّنده) (سفر تثنیه 2: 24) رودی است در طرف شرقی بحرالموت و در قدیم حدود موآبیان و عمونیان و پس از آن حدود موآبیان و اموریان و اخیراً حدود موآبیان و سبط راوبین را جدا میکرد. (سفر اعداد 21: 13 و یوشع 13: 16). و اکنون آن...
ارنونداسب
[اَ نَ وَ] (اِخ) نام پدر ضحاک. (جهانگیری) (رشیدی).
ارنوین
[اَ] (اِخ) موضعی است در ولایت ارض روم بمسافت 24 میلی جنوب شرقی باطوم. موقع آن در کنار نهرجوک و اکثر خانه ها از چوب است و آن ملک مسلمانان است. سکنهء وی قریب 500 تن و اهم صادرات کره و عسل و شمع و زیتون و زیت باشد. (ضمیمهء...
ارنه
[اُ نَ] (ع اِ) خور. مِهر. شمس.
ارنه
[اُ نَ] (ع اِ) پنیر تر. (مهذب الاسماء). پنیر دلمه. || شراب. || دانه ای که شیر را پنیر می گرداند. || جایگاه حربا بر درخت چون برخیزد. (مهذب الاسماء). ارنه الحرباء؛ جائی از درخت که حربا بر آن بایستد. آشیان حربا که از چوب باشد. ج، اُرن. (مهذب الاسماء).
ارنه
[اَ نَ] (حرف ربط مرکب) مخفف اگرنه.
ارنه
[اِ نِ] (اِخ) (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به اِرْن(1) (شط و بحیره) شود.
(1) - Erne.
ارنه
[اِ نِ] (اِخ) کرسی مایِن از ناحیهء ماین، واقع در ساحل اِرْنِه(1) از شعب لوار، دارای 4766 تن سکنه و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Ernee.
ارنی
[اُ رَ نا] (ع اِ) اُرانی. دانه ای که شیر را پنیر می گرداند. (منتهی الارب).
ارنی
[اَ رِ] (ع جملهء فعلیهء امری) (از: اَرِ + ن + ی) بنما مرا. و این اشارت است بقصهء موسی علیه السلام : قال رب ارنی انظر الیک (قرآن 7/143)؛ گفت موسی (ع) ای پروردگار من بنما مرا دیدار خود تا ببینم بسوی تو، قال لن ترانی (قرآن 7/143)؛فرمود حق...
