ارغش
[اَ غَ] (اِخ) وهادان (فرهادون). جدّ آل زیار و حاکم گیلان بزمان کیخسرو. خاندان او اغلب در گیلان میزیستند و گاه حکومت آن ناحیت از دست ایشان به در میشد. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 141). و رجوع به حبط ج 1 ص 354 شود.
ارغشتک
[اَ غُ تَ] (اِ) نوعی از بازی باشد که دوشیزگان و دختران کنند و آن چنان است که بر سر دو پا نشینند و کفهای دستها را بر سر زانوها مالند و چیزها گویند و همچنان نشسته بر سر پاها برجهند و کفهای دستها را بر هم زنند. (برهان). ارغژ....
ارغفه
[اَ غِ فَ] (ع اِ) جِ رَغیف.
ارغک
[اَ غَ] (اِ) گیاهی است که بر درخت پیچد و بعربی عشقه گویند. (برهان قاطع). پیچک. ارغچ.
ارغل
[اَ غَ] (ع ص) ختنه ناکرده. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). آن که او را ختنه نکرده باشند. اغرل. || درازخایه. (منتهی الارب). || فراخ: عیش ارغل؛ زیستن فراخ. (منتهی الارب). زیست فراخ.
ارغلال
[اَ رِ] (اِ) نوع پردار ذراریح.
ارغلداد
[اِ غِ] (ع مص) فراخ عیش و خوش زیست شدن. با خوشی و فراخی زیست کردن. || آسان و نادشوار بودن.
ارغمج
[اَ غَ] (اِ) نخ بافندگی و نساجی که تار هم گویند و در عربی سدا گویند. (شعوری). مقابل لحمه.
ارغمجی
[اَ غَ] (اِ) نخ و طناب زیاده از بیست ذراع را گویند. (شعوری).
ارغمه الله
[اَ غَ مَ هُلْ لاه] (ع جملهء فعلیهء نفرینی) خشم کند بر او خدا. (منتهی الارب).
ارغن
[اَ غَ / اُ غُ] (معرب، اِ)(1) ارغنون. نام سازی است که آنرا افلاطون وضع کرده و بیشتر نصرانیان و رومیان نوازند و ارغنون همان است. (برهان قاطع) (جهانگیری). ارغون. (جهانگیری). ارغنن که وی خالی باشد بچرم اندر کشیده و بر آن رودها بندند و آن چه اکنون بهم میرسد...
ارغن
[اَ غِ] (اِ) در گناباد خراسان گردن را گویند.
ارغند
[اَ غَ] (ص) (از کلمهء اوستائی اِرِغَنت و پهلوی اَرگَند) خشمگین. (برهان) (جهانگیری). غضبناک. (جهانگیری). قهرآلود. (آنندراج). || دلیر. شجاع. خصم افکن. (برهان) (سروری). دلیر خصم افکن. (اوبهی). || حریص. (جهانگیری) (شعوری). خداوند شره. (جهانگیری). || مستی را گویند که طالب و حریص شراب باشد. (آنندراج). صفت ارغنت در اوستا...
ارغنداب
[اَ غَ / غُ] (اِخ) خشمگین آب(1). (جهانگیری) (برهان). رودخانه ای است که مابین عراق و آذربایجان واقع است. (جهانگیری) (برهان). آبی است مابین عراق و آذربایجان. (رشیدی). رودخانه و آبادیی است میانهء عراق عجم و آذربایجان. (مرآت البلدان). || رودخانه ای باشد که در نواحی قندهار بگذرد. (جهانگیری) (برهان)....
ارغندگی
[اَ غَ دَ / دِ] (حامص) حالت ارغنده. || هاری. جنون سبعی(1).
(1) - Fureur.
ارغنده
[اَ غَ دَ / دِ] (ص) ارغند(1). آلغده. خشمگین. غضبناک. (برهان). غضبان. خشم آلود. قهرآلود. (برهان). آشفته و بخشم آمده :
گه ارمنده ای و گه ارغنده ای
گه آشفته ای و گه آهسته ای.رودکی.
یکی نامه بنوشت نزدیک کید
چو شیری که ارغنده گردد ز صید.فردوسی.
سراپردهء سبز دیدم بزرگ
سپاهی بگردش چو ارغنده گرگ.فردوسی.
ز...
ارغنگ
[اَ غَ] (اِخ) ارژنگ. نگارخانهء مانی نقاش. (برهان). و رجوع به ارتنگ و ارژنگ شود.
ارغنن
[اَ غَ نُ] (معرب، اِ) مخفف ارغنون است. (برهان قاطع). رجوع به ارغنون و ارغن شود.
ارغنون
[اَ غَ / اُ غَ] (معرب، اِ)(1) (معرب از یونانی) سازی است مشهور که افلاطون وضع آن کرده است و بعضی گویند ارغنون ترجمهء مزامیر است یعنی جمیع سازهای تفننی و بعضی دیگر گویند چون هزار آدمی از پیر و جوان همه بیکبار به آوازهای مخالف یکدیگر چیزی بخوانند، آن...
ارغنون
[اُ غَ] (اِخ)(1) نام کتاب منطق ارسطو که در آن علم منطق را تقریباً بکمال خود رسانیده است. رجوع به ارسطو شود.
(1) - Organon. Organum.
